تبلیغات
افکار خاکستری - مطالب ابر قیصر امین پور
شنبه 15 تیر 1392  07:59 ب.ظ
نوع مطلب: (قیصر امین پور ،) توسط: مهدی ح.ح

سخن از عشق نباید گفت،
«دوستت دارم» یک جمله بی معناست!
عشق چیزی نیست که بخواهم آنرا
مثل یک بسته اهدایی در جشن تولد،
به تو تقدیم کنم
اگر عاشق باشم
چشمهایم به تو می گویند
دستهایم به تو می گویند
اگر عاشق باشم
می توانی، حتی
از نفسهایم احساس کنی
عشق محتاج به ظاهر سازی
عشق محتاج به زیبایی نیست
سخن از عشق نباید گفت
سخن از عشق نباید زد


نظرات()   
   
شنبه 15 تیر 1392  09:08 ق.ظ
نوع مطلب: (قیصر امین پور ،) توسط: مهدی ح.ح

وقتی جهان

            از ریشه جهنم

و آدم

      از عدم

و سعی

       از ریشه ی یاس می آید

وقتی که یک تفاوت ساده

                         در حرف

کفتر را

به کفتار تبدیل می کند

باید به بی تفاوتی واژه ها

و واژه های بیطرفی

                     مثل نان

                            دل بست

نان را

       از هر طرف بخوانی

                            نان است !


نظرات()   
   
پنجشنبه 17 فروردین 1391  10:08 ب.ظ
نوع مطلب: (قیصر امین پور ،) توسط: مهدی ح.ح

حکایت مترسک

 

ایستاده در باد

شاخه لاغر بیدی کوتاه

بر تنش جامعه ای انباشته از پنبه و کاه

بر سر مزرعه افتاده بلند

سایه اش سرد و سیاه

 

نه نگاهش را چشم

نه کلاهش را کاه

سایه امن کلاهش اما

لانه امن کلاغی پیر است که با قال و مقال

قار و قار از ته دل می خواند

_آنکه می ترسد

                 می ترساند

 


نظرات()   
   
پنجشنبه 17 فروردین 1391  01:32 ب.ظ
نوع مطلب: (قیصر امین پور ،) توسط: مهدی ح.ح

پیشینیان با ما
در کار این دنیا چه گفتند ؟

گفتند : باید سوخت
گفتند : باید ساخت

گفتیم : باید سوخت ،
اما نه با دنیا
                 که دنیا را !
گفتیم باید ساخت ،
اما نه با دنیا
                 که دنیا را !


نظرات()   
   
پنجشنبه 17 فروردین 1391  12:20 ق.ظ
نوع مطلب: (قیصر امین پور ،) توسط: مهدی ح.ح

اخوانیه

چرا عاقلان را نصیحت کنیم ؟

بیایید از عشق صحبت کنیم

 

تمام عبادات ما عادت است

به بی عادتی کاش عادت کنیم

 

چه اشکالی دارد پس از هر نماز

دو رکعت گلی را عبادت کنیم ؟

 

به هنگام نیت برای نماز

به آلاله ها قصد قربت کینم

 

چه اشکالی دارد که در هر قنوت

دمی بشنو از نی حکایت کنیم ؟

 

چه اشکالی دارد در آیینه ها

جمال خدا را زیارت کنیم؟

 

مگر موج دریا ز دریا جداست ؟

چرا بر یکی حکم کثرت کنیم ؟

 

پراکندگی حاصل کثرت است

بیایید تمرین وحدت کنیم

 

وجود تو چون عین ماهیت است

چرا باز بحث اصالت کنیم ؟

 

اگر عشق خود خود علت اصلی است

چرا بحث معلول و علت کنیم ؟

 

بیا جیب احساس و اندیشه را

پر از نقل مهر و محبت کنیم

 

پر از گلشن راز ، از عقل سرخ

پر از کیمیای سعادت کنیم

 

بیایید تا عین عین القضات

میان دل و دین قضاوت کنیم

 

اگر سنت اوست نو آوری

نگاهی هم از نو به سنت کنیم

 

مگو کهنه شد رسم عهد الست

بیایید تجدید بیعت کنیم

 

برادی چه شد رسم اخوانیه؟

بیا یاد عهد اخوت کنیم

 

بگو قافیه سست یا نادرست

همین بس که ما ساده صحبت کنیم

 

خدایا دلی آفتابی بده

که از باغ گلها حمایت کنیم

 

رعایت کن آن عاشقی را که گفت

«بیا عاشقی را رعایت کنیم »


نظرات()   
   
چهارشنبه 17 اسفند 1390  10:49 ب.ظ
توسط: مهدی ح.ح

راز زندگی


غنچه با دل گرفته گفت :
زندگی
لب زخنده بستن است
گوشه‌ای درون خود نشستن است
گل به خنده گفت
زندگی شکفتن است
با زبان سبز راز گفتن است
گفتگوی غنچه و گل از درون باغچه باز هم به گوش می‌رسد
تو چه فکر می‌کنی؟
کدام یک درست گفته‌اند
من که فکر می‌کنم

گل به راز زندگی اشاره کرده‌است
هرچه باشد او گل است
گل یکی دو پیرهن

بیشتر ز غنچه پاره کرده‌است !

قیصر امین ‌پور


نظرات()   
   
جمعه 7 بهمن 1390  08:02 ق.ظ
توسط: مهدی ح.ح

پیش از این ها

پیش از اینها فکر میکردم خدا

خانه ای دارد کنار ابر ها

مثل قصر پادشاه قصه ها

خشتی از الماس خشتی از طلا

پایه های برجش از عاج و بلور

بر سر تختی نشسته با غرور

ماه برق کوچکی از از تاج او

هر ستاره پولکی از تاج او

اطلس پیراهن او آسمان

نقش  روی دامن او  کهکشان

رعد و برق شب طنین خنده اش

سیل و طوفان نعره ی توفنده اش

دکمه ی پیراهن او آفتاب

برق تیر و خنجر او ماهتاب

هیچ کس از جای او آگاه نیست

هیچ کس را در حضورش راه نیست

پیش از اینها خاطرم دلگیر  بود

از خدا  در ذهنم این تصویربود

آن خدا بی رحم بود و خشمگین

خانه اش در آسمان دور از زمین

بود ،اما میان ما نبود

مهربان و ساده و زیبا نبود

در دل او دوستی جایی نداشت

مهربانی هیچ معنایی نداشت

...
هر چه میپرسیدم از خود از خدا

از زمین از اسمان از ابر ها

زود  می گفتند این کار خداست

پرس و جو از کار او کاری خطاست

هر چه می پرسی جوابش آتش است

آب اگر خوردی جوابش آتش است

تا ببندی چشم کورت می کند

تا شدی نزدیک دورت میکند

کج گشودی دست ،سنگت می کند

کج نهادی پا ی  لنگت می کند

تا خطا کردی عذابت می دهد

در میان آتش آبت می کند

با همین قصه دلم مشغول بود

خوابهایم خواب  دیو و غول  بود

خواب می دیدم که غرق آتشم

در دهان شعله های سرکشم

در دهان اژدهایی خشمگین

بر سرم باران گرز آتشین

محو می شد نعره هایم بی صدا

در طنین خنده ی خشم خدا ...

نیت من در نماز ودر دعا

ترس بود و وحشت از خشم خدا

هر چه می کردم همه از ترس بود

مثل از بر کردن یک درس بود ..

مثل تمرین  حساب و هندسه

مثل تنبیه مدیر مدرسه

تلخ مثل خنده ای بی حوصله

سخت مثل حل صد ها مسئله

مثل تکلیف ریاضی سخت بود

مثل صرف فعل ماضی سخت بود

تا که یک شب دست در دست پدر

راه افتادیم به قصد یک سفر

در میان راه در یک روستا

خانه ای دیدیم خوب و آشنا

زود  پرسیدم پدر اینجا کجاست

گفت اینجا خانه ی خوب خداست

گفت اینجا می شود یک لحظه ماند

گوشه ای خلوت نمازی ساده خواند

با وضویی دست ورویی تازه کرد

با دل خود گفتوگویی تازه کرد

گفتمش پس آن خدای خشمگین

خانه اش اینجاست ؟اینجا در زمین؟

گفت :آری خانه ی او بی ریاست

فرشهایش از گلیم و بوریاست

مهربان و ساده و بی کینه است

مثل نوری در دل آیینه است

عادت او نیست خشم و دشمنی

نام  او نور و نشانش روشنی

خشم نامی از نشانی های اوست

حالتی از مهربانی های اوست

قهر او از آشتی شیرینتر است

مثل قهر مهربان مادر است

دوستی را دوست معنی می دهد

قهر هم با دوست معنی می دهد

هیچ کس با دشمن خود قهر نیست

قهری او هم نشان دوستی ست

تازه فهمیدم خدایم این خداست

این خدای مهربان و آشناست

دوستی از من به من نزدیکتر

از رگ گردن به من نزدیکتر

آن خدای پیش از این را باد برد

نام او راهم دلم از یاد برد

آن خدا مثل خیال و خواب بود

چون حبابی نقش روی آب بود

می توانم بعد از این با این خدا

دوست باشم دوست ،پاک و بی ریا

می توان با این خدا پرواز کرد

سفره ی دل را برایش باز کرد

می توان در باره ی گل حرف زد

صاف و ساده مثل بلبل حرف زد

چکه چکه  مثل باران  راز گفت

با دو قطره صد هزاران  راز گفت

می توان  با او صمیمی حرف زد

مثل یاران قدیمی حرف زد

می توان تصنیفی از پرواز خواند

با الفبای سکوت آواز خواند

می توان مثل علف ها حرف زد

با زبانی بی الفبا حرف زد

می توان در باره ی هر چیز گفت

می توان شعری خیال انگیز گفت

تازه فهمیدم خدایم این خداست

این خدای مهربان و آشناست

دوستی از من به من نزدیک تر

از رگ گردن به من نزدیک تر

                                                                   قیصر امین پور


نظرات()   
   
جمعه 30 دی 1390  11:13 ق.ظ
نوع مطلب: (قیصر امین پور ،) توسط: مهدی ح.ح


اینجا همه هر لحظه می پرسند:

- « حالت چطور است؟»

اما کسی یک بار

از من نپرسید

«بالت...

دیشب دوباره

گویا خودم را خواب دیدم:

در آسمان پر می کشیدم

و لا به لای ابر ها پرواز می کردم

و صبح چون از جا پریدم

در رختخوابم

یک مشت پر، گرم و پراکنده

پائین بالش

در رختخواب من نفس می زد

آنگاه با خمیازه ای ناباورانه

بر شانه های خسته ام دستی کشیدم

بر شانه هایم

انگار جای خالی چیزی...

چیزی شبیه بال

احساس می کردم

                  


نظرات()   
   
آخرین پست ها

ساده است.............شنبه 25 بهمن 1393

من با تو سودا می کنم..........شنبه 25 بهمن 1393

لوح گور 103..........شنبه 25 بهمن 1393

یادبود..........شنبه 25 بهمن 1393

سفر مکن..........شنبه 25 بهمن 1393

جملات زیبای ژان روسو..........شنبه 25 بهمن 1393

جملاتی از رابیندرانات تاگور..........جمعه 24 بهمن 1393

سخنان فرانسوا ولتر..........جمعه 24 بهمن 1393

رو سر بنه به بالین تنها مرا رها کن.............جمعه 24 بهمن 1393

یعنی چه.............جمعه 24 بهمن 1393

در گلستان..........جمعه 24 بهمن 1393

جملاتی از گوته..........پنجشنبه 23 بهمن 1393

جملات زیبای چارلی چاپلین..........پنجشنبه 23 بهمن 1393

بچاپ و چاپیده!..........پنجشنبه 23 بهمن 1393

فاحشه..........پنجشنبه 23 بهمن 1393

چند جمله ی زیبا از کوروش کبیر..........پنجشنبه 23 بهمن 1393

عشق و جدایی..........پنجشنبه 23 بهمن 1393

دیشب خبرت هست که در مجلس اصحاب.............پنجشنبه 23 بهمن 1393

عقل در عشق تو سرگردان بماند.............پنجشنبه 23 بهمن 1393

شبی یاد دارم که چشمم نخفت.............پنجشنبه 23 بهمن 1393

ساقیا می ده که جز می نشکند پرهیز را.............پنجشنبه 23 بهمن 1393

کسی نیست در این گوشه فراموشتر از من.............چهارشنبه 22 بهمن 1393

آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا..........چهارشنبه 22 بهمن 1393

آب خضر و می شبانه یکی است.............چهارشنبه 22 بهمن 1393

چند دوبیتی زیبا از عطار..........چهارشنبه 22 بهمن 1393

بهار آمد..........چهارشنبه 22 بهمن 1393

چند رباعی زیبا از خیام..........چهارشنبه 22 بهمن 1393

سیاه چشما مهر تو غمگسار چشم من است.............چهارشنبه 22 بهمن 1393

باز این چه شورش است که در خلق آدم است.............چهارشنبه 22 بهمن 1393

در عشق تو.............چهارشنبه 22 بهمن 1393

همه پستها