تبلیغات
افکار خاکستری - مطالب ابر شاعران معاصر
شنبه 25 بهمن 1393  06:38 ب.ظ
نوع مطلب: (سیمین بهبهانی ،) توسط: مهدی ح.ح



گفتا که می بوسم تو را ، گفتم تمنا می کنم
گفتا اگر بیند کسی ، گفتم که حاشا می کنم


گفتا ز بخت بد اگر ، ناگه رقیب آید ز در
گفتم که با افسونگری ، او را ز سر وا می کنم


گفتا که تلخی های می گر نا گوار افتد مرا
گفتم که با نوش لبم ، آنرا گوارا می کنم


گفتا چه می بینی بگو ، در چشم چون آیینه ام
گفتم که من خود را در آن عریان تماشا می کنم


گفتا که از بی طاقتی دل قصد یغما می کند
گفتم که با یغما گران باری مدارا می کنم


گفتا که پیوند تو را با نقد هستی می خرم
گفتم که ارزانتر از این من با تو سودا می کنم

گفتا اگر از کوی خود روزی تو را گفتم برو
گفتم که صد سال دگر امروز و فردا می کنم




نظرات()   
   
سه شنبه 21 بهمن 1393  05:20 ب.ظ
نوع مطلب: (سیمین بهبهانی ،) توسط: مهدی ح.ح

مرا هزار امید است و هر هزار تویی

شروع شادی و پایان انتظار تویی



بهارها که ز عمرم گذشت و بی‌تو گذشت

چه بود غیر خزان‌ها اگر بهار تویی



دلم ز هرچه به غیر از تو بود خالی ماند

در این سرا تو بمان ای که ماندگار تویی



شهاب زودگذر لحظه‌های بوالهوسی است

ستاره‌ای که بخندد به شام تار تویی



جهانیان همه گر تشنگان خون من‌اند

چه باک زان‌همه دشمن چو دوست‌دار تویی



دلم صراحی لبریز آرزومندی‌ ست

مرا هزار امید است و هر هزار تویی


نظرات()   
   
جمعه 28 بهمن 1390  05:38 ب.ظ
نوع مطلب: (فاضل نظری ،) توسط: مهدی ح.ح

بی لشگریم ، حوصله شرح قصه نسیت

فرمانبریم ، حوصله شرح قصه نیست

 

با پرچم سفید به پیکار می رویم

ما کمتریم ، حوصله شرح قصه نیست

 

فریاد می زنند ببینید و بشنوید

کور و کریم ، حوصله شرح قصه نیست

 

تکرار نقش کهنه خود در لباس نو

بازیگریم ، حوصله شرح قصه نیست

 

آیینه ها به دیدن هم خو گرفته اند

یکدیگریم ، حوصله شرح قصه نیست

 

همچون انار خون دل از خویش می خوریم

غم پروریم ، حوصله شرح قصه نیست

 

آیا به راز گوشه چشم سیاه دوست

پی می بریم ؟ حوصله شرح قصه نیست

                    

                              


نظرات()   
   
پنجشنبه 13 بهمن 1390  12:36 ب.ظ
نوع مطلب: (سهراب سپهری ،) توسط: مهدی ح.ح

به تماشا سوگند

و به آغاز کلام

و به پرواز کبوتر از ذهن

واژه ای در قفس است .

 

حرف هایم ، مثل یک تکه چمن روشن بود .

من به آنان گفتم :

آفتابی لب درگاه شماست

که اگر در بگشایید به رفتار شما می تابد .

 

و به آنان گفتم :

سنگ آرایش کوهستان نیست

همچنانی که فلز ، زیوری نیست به اندام کلنگ .

در کف دست زمین گوهر نا پیدایی است

که رسولان همه از تابش آن خیره شدند .

پی گوهر باشید .

لحظه ها را به چراگاه رسالت ببرید .

 

و من آنان را ، به صدای قدم پیک بشارت دادم

و به نزدیکی روز ، و به افزایش رنگ .

به طنین گل سرخ ، پشت پرچین سخن های درشت .

 

و به آنان گفتم :

هر که در حافظه ی چوب ببیند باغی

صورتش در وزش بیشه شور ابدی خواهد ماند .

هرکه با مرغ هوا دوست شود

خوابش آرام ترین خواب جهان خواهد بود .

آنکه نور از سر انگشت زمان برچیند

می گشاید گره ی پنجره ها را با آه .

 

زیر بیدی بودیم

برگی از شاخه ی بالای سرم چیدم ، گفتم :

چشم را باز کنید ، آیتی بهتر از این می خواهید ؟

می شنیدم که بهم می گفتند :

سحر میداند ، سحر !

 

سر هر کوهی رسولی دیدند

ابر انکار به دوش آوردند .

باد را نازل کردیم

تا کلاه از سرشان بردارد .

خانه هاشان پر داوودی بود ،

چشمشان را بستیم .

دستشان را نرساندیم به سر شاخه ی هوش.

جیبشان را پر عادت کردیم .

خوابشان را به صدای سفر آینه ها آشفتیم.


نظرات()   
   
پنجشنبه 13 بهمن 1390  12:34 ب.ظ
نوع مطلب: (سهراب سپهری ،) توسط: مهدی ح.ح

به سراغ من اگر می آیید ،

پشت هیچستانم .

پشت هیچستان جایی است .

پشت هیچستان رگ های هوا ، پر قاصد هایی است

که خبر می آرند ، از گل واشده ی دور ترین بوته ی خاک.

روی شن ها هم ، نقش هاس سم اسبان سواران ظریفی است که صبح

به سر تپه معراج شقایق رفتند .

پشت هیچستان ، چتر خواهش باز است :

تا نسیم عطشی در بن برگی بدود ،

زنگ باران به صدا می آید .

آدم اینجا تنهاست .

و در این تنهایی ، سایه ی نارونی تا ابدیت جاری است .

 

به سراغ من اکر می آیید

نرم و آهسته بیایید ، مبادا ترک بردارد

چینی نازک تنهایی من .

                                         

                                        



نظرات()   
   
پنجشنبه 6 بهمن 1390  09:50 ب.ظ
نوع مطلب: (فروغ فرخزاد ،) توسط: مهدی ح.ح

نیمه شب گهواره ها آرام جنبیدند

بی خبر از کوچ درد آلود انسان ها

باز هم دستی مرا چون زورقی لرزان

 می کشد پارو زنان در کام طوفان ها

 

چهره هایی در نگاهم سخت بیگانه

خانه هایی بر فرازش اشک اخترها

وحشت زندان و برق حلقه زنجیر

داستان هایی ز لطف ایزد یکتا

 

سینه سرد زمین و لکه های گور

هر سلامی ، سایه ی تاریک بدرودی

 دست هایی خالی و در آسمانی دور

زردی خورشید بیمار تب آلودی

 

جستوجویی بی سرانجام و تلاشی گنگ

جاده ای ظلمانی و پایی به ره خسته

نه نشان آتشی بر قله های طور

نه جوابی از ورای این در بسته

 

مینشینم خیره در چشمان تاریکی

می شود یک دم از این قالب جدا باشم؟

همچو فریادی بپیچم در دل دنیا

چند روزی هم من عاصی ، خدا باشم

 

گر خدا بودم ، خدایا ، زین خداوندی

کی دگر تنها مرا نامی به این دنیا بود

من به این تخت مرصع پشت می کردم

بارگاهم خلوت خاموش دل ها بود

 

گر خدا بودم ، خدایا ، لحظه ای از خویش

می گسستم ، می گسستم ، دور می رفتم

روی ویران جاده های این جهان پیر

بی ردا و بی عصای نور می رفتم

 

وحشت از من سایه در دل ها نمی افکند

عاصیان را وعده دوزخ نمی دادم

یا ره باغ ارم کوتاه می کردم

یا در این دنیا بهشتی تازه می زادم

 

گر خدا بودم دگر این شعله عصیان

کی مرا ، تنها سراپای می سوخت

ناگه از زندان جسمم سر برون می کرد

پیشتر می رفت و دنیای مرا می سوخت

 

سینه ها را قدرت فریاد می دادم

خود درون سینه ها فریاد می کردم

هستی من گسترش می یافت در هستی

شرمگین هر گه خدایی یاد می کردم

 

مشت هایم ، این دو مشت سخت بی آرام

کی دگر بیهوده بر دیوارها می خورد

آنچنان می کوفتم بر فرق دنیا مشت

تا که هستی در تن دیوار ها می مرد

 

خانه می کردم میان مردم خاکی

خود به آنها راز خود باز می خواندم

می نشستم با گروه باده پیمایان

شب میان کوچه ها آواز می خواندم

 

شمع می در خلوتم تا صبحدم می سوخت

مست از او در کار ها تدبیر می کردم

می دریدم جامه ی پرهیز را بر تن

خود درون جام می تطهیر می کردم

 

من رها می کردم این خلق پریشان را

تا دمی از وحشت دوزخ بیاسایند

جرعه ای از باده ی هستی بیاشامند

خویش را با زینت مستی بیارایند

 

من نوای چنگ بودم در شبستان ها

من شرار عشق بودم ، سینه ها جایم

مسجد و میخانه ی این دیر ویرانه

پر خروش از ضربه های روشن پایم

 

من پیام وصل بودم در نگاهی شوخ

من سلام مهر بودم بر لبان جام

من شراب بوسه بودم در شب مستی

من سراپا عشق بودم ، کام بودم ، کام

 

می نهادم گاهگاهی در سرای خویش

گوش بر فریاد خلق بی نوای خویش

تا ببینم دردهاشان را دوایی هست

یا چه می خواهند آنها از خدای خویش؟

 

گر خدا بودم ، درس اولم نام پاکم بود

این جلال از جامه های چاک چاکم بود

عشق ، شمشیر من و مستی ، کتاب من

باده خاکم بود ، آری ، باده خاکم بود

 

ای دریغا لحظه ای آمد که لبهایم

سخت خاموشند و بر آنها کلامی نیست

خواهمت بدرود گویم تا زمانی دور

زانکه با توام شوق سلامی نیست

 

زانکه نازیبد زبون را این خدایی ها

من کجا و زین تن خاکی جدایی ها

من کجا و از جهان ، این قتلگاه شوم

  ناگهان پرواز کردن ها ، رهایی ها

 

می نشینم خیره در چشمان تاریکی

شب فرو می ریزد از روزن بالینم

آه ، حتی در پس دیوار های عرش

هیچ جز ظلمت نمی بینم ، نمی بینم

 

                                      


نظرات()   
   
آخرین پست ها

ساده است.............شنبه 25 بهمن 1393

من با تو سودا می کنم..........شنبه 25 بهمن 1393

لوح گور 103..........شنبه 25 بهمن 1393

یادبود..........شنبه 25 بهمن 1393

سفر مکن..........شنبه 25 بهمن 1393

جملات زیبای ژان روسو..........شنبه 25 بهمن 1393

جملاتی از رابیندرانات تاگور..........جمعه 24 بهمن 1393

سخنان فرانسوا ولتر..........جمعه 24 بهمن 1393

رو سر بنه به بالین تنها مرا رها کن.............جمعه 24 بهمن 1393

یعنی چه.............جمعه 24 بهمن 1393

در گلستان..........جمعه 24 بهمن 1393

جملاتی از گوته..........پنجشنبه 23 بهمن 1393

جملات زیبای چارلی چاپلین..........پنجشنبه 23 بهمن 1393

بچاپ و چاپیده!..........پنجشنبه 23 بهمن 1393

فاحشه..........پنجشنبه 23 بهمن 1393

چند جمله ی زیبا از کوروش کبیر..........پنجشنبه 23 بهمن 1393

عشق و جدایی..........پنجشنبه 23 بهمن 1393

دیشب خبرت هست که در مجلس اصحاب.............پنجشنبه 23 بهمن 1393

عقل در عشق تو سرگردان بماند.............پنجشنبه 23 بهمن 1393

شبی یاد دارم که چشمم نخفت.............پنجشنبه 23 بهمن 1393

ساقیا می ده که جز می نشکند پرهیز را.............پنجشنبه 23 بهمن 1393

کسی نیست در این گوشه فراموشتر از من.............چهارشنبه 22 بهمن 1393

آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا..........چهارشنبه 22 بهمن 1393

آب خضر و می شبانه یکی است.............چهارشنبه 22 بهمن 1393

چند دوبیتی زیبا از عطار..........چهارشنبه 22 بهمن 1393

بهار آمد..........چهارشنبه 22 بهمن 1393

چند رباعی زیبا از خیام..........چهارشنبه 22 بهمن 1393

سیاه چشما مهر تو غمگسار چشم من است.............چهارشنبه 22 بهمن 1393

باز این چه شورش است که در خلق آدم است.............چهارشنبه 22 بهمن 1393

در عشق تو.............چهارشنبه 22 بهمن 1393

همه پستها