تبلیغات
افکار خاکستری - مطالب ابر اشعار سهراب سپهری
سه شنبه 18 تیر 1392  04:23 ق.ظ
نوع مطلب: (سهراب سپهری ،) توسط: مهدی ح.ح

شب هم آهنگی

لب ها می لرزند. شب می تپد. جنگل نفس می کشد.
پروای چه داری ، مرا در شب بازوانت سفر ده
انگشتان شبانه ات را می فشارم ، و باد شقایق دوردست را پر پر می کند
به سقف جنگل می نگری: ستارگان درخیسی چشمانت می دوند
بی اشک چشمان تو ناتمام است ، و نمناکی جنگل نارساست
دستانت را می گشایی ، گره تاریکی می گشاید
لبخند می زنی ، رشته ی رمز می لرزد
می نگری ، رسایی چهره ات حیران می کند
بیا با جاده ی پیوستگی برویم
خزندگان درخوابند. دروازه ی ابدیت باز است. آفتابی شویم
چشمان را بسپاریم ،که مهتاب آشنایی فرود آمد
لبان را گم کنیم ، که صدا نا بهنگام است
در خواب درختان نوشیده شویم ، که شکوه روییدن در ما می گذرد
باد می شکند. شب راکد می ماند. جنگل از تپش می افتد
جوشش اشک هم آهنگی را می شنویم ، و شیره ی گیاهان به سوی ابدیت می رود.



نظرات()   
   
سه شنبه 29 فروردین 1391  11:17 ب.ظ
نوع مطلب: (سهراب سپهری ،) توسط: محمد

قایقی خواهم ساخت‌، 
خواهم انداخت به آب‌. 


دور خواهم شد از این خاك غریب 
كه در آن هیچ كسی نیست كه در بیشه عشق 
قهرمانان را بیدار كند. 

قایق از تور تهی 
و دل از آرزوی مروارید، 
هم چنان خواهم راند. 
نه به آبی ها دل خواهم بست 
نه به دریا-پریانی كه سر از خاك به در می آرند 
و در آن تابش تنهایی ماهی گیران 
می فشانند فسون از سر گیسوهاشان‌. 

هم چنان خواهم راند. 
هم چنان خواهم خواند: «دور باید شد، دور. 
مرد آن شهر اساطیر نداشت‌. 
زن آن شهر به سرشاری یك خوشه انگور نبود. 



هیچ آیینه تالاری‌، سرخوشی ها را تكرار نكرد. 
چاله آبی حتی‌، مشعلی را ننمود. 
دور باید شد، دور. 
شب سرودش را خواند، 
نوبت پنجره هاست.» 

هم چنان خواهم خواند. 
هم چنان خواهم راند. 

پشت دریاها شهری است 
كه در آن پنجره ها رو به تجلی باز است‌. 
بام ها جای كبوترهایی است كه به فواره هوش بشری 
می نگرند. 
دست هر كودك ده ساله شهر، خانه معرفتی است‌. 
مردم شهر به یك چینه چنان می نگرند 
كه به یك شعله‌، به یك خواب لطیف‌. 
خاك‌، موسیقی احساس تو را می شنود 


و صدای پر مرغان اساطیر می آید در باد. 
پشت دریاها شهری است 

كه در آن وسعت خورشید به اندازه چشمان سحرخیزان 
است‌. 
شاعران وارث آب و خرد و روشنی اند. 

پشت دریاها شهری است‌!

قایقی باید ساخت‌. قایقی باید ساخت 

یازدهمین شعر از دفتر «حجم سبز»سهــــــرابـــــــــــ


نظرات()   
   
پنجشنبه 13 بهمن 1390  12:36 ب.ظ
نوع مطلب: (سهراب سپهری ،) توسط: مهدی ح.ح

به تماشا سوگند

و به آغاز کلام

و به پرواز کبوتر از ذهن

واژه ای در قفس است .

 

حرف هایم ، مثل یک تکه چمن روشن بود .

من به آنان گفتم :

آفتابی لب درگاه شماست

که اگر در بگشایید به رفتار شما می تابد .

 

و به آنان گفتم :

سنگ آرایش کوهستان نیست

همچنانی که فلز ، زیوری نیست به اندام کلنگ .

در کف دست زمین گوهر نا پیدایی است

که رسولان همه از تابش آن خیره شدند .

پی گوهر باشید .

لحظه ها را به چراگاه رسالت ببرید .

 

و من آنان را ، به صدای قدم پیک بشارت دادم

و به نزدیکی روز ، و به افزایش رنگ .

به طنین گل سرخ ، پشت پرچین سخن های درشت .

 

و به آنان گفتم :

هر که در حافظه ی چوب ببیند باغی

صورتش در وزش بیشه شور ابدی خواهد ماند .

هرکه با مرغ هوا دوست شود

خوابش آرام ترین خواب جهان خواهد بود .

آنکه نور از سر انگشت زمان برچیند

می گشاید گره ی پنجره ها را با آه .

 

زیر بیدی بودیم

برگی از شاخه ی بالای سرم چیدم ، گفتم :

چشم را باز کنید ، آیتی بهتر از این می خواهید ؟

می شنیدم که بهم می گفتند :

سحر میداند ، سحر !

 

سر هر کوهی رسولی دیدند

ابر انکار به دوش آوردند .

باد را نازل کردیم

تا کلاه از سرشان بردارد .

خانه هاشان پر داوودی بود ،

چشمشان را بستیم .

دستشان را نرساندیم به سر شاخه ی هوش.

جیبشان را پر عادت کردیم .

خوابشان را به صدای سفر آینه ها آشفتیم.


نظرات()   
   
پنجشنبه 13 بهمن 1390  12:34 ب.ظ
نوع مطلب: (سهراب سپهری ،) توسط: مهدی ح.ح

به سراغ من اگر می آیید ،

پشت هیچستانم .

پشت هیچستان جایی است .

پشت هیچستان رگ های هوا ، پر قاصد هایی است

که خبر می آرند ، از گل واشده ی دور ترین بوته ی خاک.

روی شن ها هم ، نقش هاس سم اسبان سواران ظریفی است که صبح

به سر تپه معراج شقایق رفتند .

پشت هیچستان ، چتر خواهش باز است :

تا نسیم عطشی در بن برگی بدود ،

زنگ باران به صدا می آید .

آدم اینجا تنهاست .

و در این تنهایی ، سایه ی نارونی تا ابدیت جاری است .

 

به سراغ من اکر می آیید

نرم و آهسته بیایید ، مبادا ترک بردارد

چینی نازک تنهایی من .

                                         

                                        



نظرات()   
   
جمعه 30 دی 1390  11:14 ق.ظ
نوع مطلب: (سهراب سپهری ،) توسط: مهدی ح.ح

ارزش ها:

ارزش واقعی هر انسان به اندازه ی جهانی است که در آن زندگی می کند.

 

افکار خاکستری سهراب سپهری

 

کفش هایم کو،

چه کسی بود صدا زد:سهراب؟

آشنا بود صدا مثل هوا با تن برگ.

مادرم در خواب است.

و منوچهر و پروانه،و شاید همه ی مردم شهر.

شب خرداد به آرامی یک مرثیه از روی سر ثانیه ها می گذرد

و نسیمی خنک از حاشیه ی سبز پتو خواب مرا می روبد.

بوی هجرت می آید:

بالش من پر آواز پر چلچله هاست.

 

صبح خواهد شد

و به این کاسه ی آب

آسمان هجرت خواهد کرد.

باید امشب بروم.

 

من که از باز ترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم

حرفی از جنس زمان نشنیدم.

هیچ چشمی،عاشقانه به زمین خیره نبود.

کسی از دیدن یک باغچه مجذوب نشد.

هیچکی زاغچه ای را سر یک مزرعه جدی نگرفت.

من به اندازه ی یک ابر دلم می گیرد

وقتی از پنجره می بینم حوری

-دختر بالغ همسایه-

پای کمیاب ترین نارون روی زمین

فقه می خواند.

چیز هایی هست،لحظه هایی پر اوج

مثلا شاعره ای را دیدم

آنچنان محو تماشای فضا بود که در چشمانش

آسمان تخم گذاشت.

و شبی از شبها

مردی از من پرسید

تا طلوع انگور،چند ساعت راه است؟

 

باید امشب بروم.

باید امشب چمدانی را

که به اندازه پیراهن تنهایی من جا دارد، بردارم

و به سمتی بروم

که درختان حماسی پیداست،

رو به آن وسعت بی واژه که همواره مرا می خواند.

یک نفر باز صدا زد:سهراب!

کفش هایم کو؟


نظرات()   
   
آخرین پست ها

ساده است.............شنبه 25 بهمن 1393

من با تو سودا می کنم..........شنبه 25 بهمن 1393

لوح گور 103..........شنبه 25 بهمن 1393

یادبود..........شنبه 25 بهمن 1393

سفر مکن..........شنبه 25 بهمن 1393

جملات زیبای ژان روسو..........شنبه 25 بهمن 1393

جملاتی از رابیندرانات تاگور..........جمعه 24 بهمن 1393

سخنان فرانسوا ولتر..........جمعه 24 بهمن 1393

رو سر بنه به بالین تنها مرا رها کن.............جمعه 24 بهمن 1393

یعنی چه.............جمعه 24 بهمن 1393

در گلستان..........جمعه 24 بهمن 1393

جملاتی از گوته..........پنجشنبه 23 بهمن 1393

جملات زیبای چارلی چاپلین..........پنجشنبه 23 بهمن 1393

بچاپ و چاپیده!..........پنجشنبه 23 بهمن 1393

فاحشه..........پنجشنبه 23 بهمن 1393

چند جمله ی زیبا از کوروش کبیر..........پنجشنبه 23 بهمن 1393

عشق و جدایی..........پنجشنبه 23 بهمن 1393

دیشب خبرت هست که در مجلس اصحاب.............پنجشنبه 23 بهمن 1393

عقل در عشق تو سرگردان بماند.............پنجشنبه 23 بهمن 1393

شبی یاد دارم که چشمم نخفت.............پنجشنبه 23 بهمن 1393

ساقیا می ده که جز می نشکند پرهیز را.............پنجشنبه 23 بهمن 1393

کسی نیست در این گوشه فراموشتر از من.............چهارشنبه 22 بهمن 1393

آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا..........چهارشنبه 22 بهمن 1393

آب خضر و می شبانه یکی است.............چهارشنبه 22 بهمن 1393

چند دوبیتی زیبا از عطار..........چهارشنبه 22 بهمن 1393

بهار آمد..........چهارشنبه 22 بهمن 1393

چند رباعی زیبا از خیام..........چهارشنبه 22 بهمن 1393

سیاه چشما مهر تو غمگسار چشم من است.............چهارشنبه 22 بهمن 1393

باز این چه شورش است که در خلق آدم است.............چهارشنبه 22 بهمن 1393

در عشق تو.............چهارشنبه 22 بهمن 1393

همه پستها