تبلیغات
افکار خاکستری - مطالب فروغ فرخزاد
شنبه 15 تیر 1392  07:56 ب.ظ
نوع مطلب: (فروغ فرخزاد ،) توسط: مهدی ح.ح

پرنده مردنی است

 

 

دلم گرفته است

دلم گرفته است

 

به ایوان می روم و انگشتانم را

بر پوست کشیده شب می کشم

چراغ های رابطه تاریک اند

چراغ های رابطه تاریک اند

 

کسی مرا به آفتاب

معرفی نخواهد کرد

کسی مرا به مهمانی گنجشک ها نخواهد برد

پرواز را به خاطر بسپار

        پرنده مردنی است

فروغ


نظرات()   
   
شنبه 15 تیر 1392  09:08 ق.ظ
نوع مطلب: (فروغ فرخزاد ،) توسط: مهدی ح.ح

کسی که مثل هیچکس نیست

 

من خواب دیدم کسی می آید

من خواب یک ستاره قرمز را دیدم

و پلک چشمم می پرد

و کفش هایم هی جفت می شود

و کور می شوم

اگر دروغ بگویم

من خواب آن ستاره قرمز را

وقتی که خواب نبودم دیده ام

کسی می آید

کسی می آید

کسی دیگر !

کسی بهتر !

...


نظرات()       
پنجشنبه 11 اسفند 1390  03:35 ب.ظ
نوع مطلب: (فروغ فرخزاد ،) توسط: مهدی ح.ح

چه گریزیست زمن ؟

چه شتابی به راه ؟

به چه خواهی بردن

در شبی این همه تاریک پناه

 

مرمرین پله ی آن غرفه ی عاج

ای دریغا که زما بس دور است

لحظه ها را دریاب

چشم فردا کور است

 

نه  چراغی ست به راه

هرچه از دور نمایان است

شاید آن نقطه نورانی

چشم گرگان بیابان است

 

من فرو مانده به جام

سر به سجاده نهادن تا کی ؟

او در اینجاست نهان

می درخشد در می

 

گر به هم آویزیم

ما دو سر گشته تنها ، چون موج

به پناهی که تو می جویی ، خواهیم رسید

اندر آن لحظه جادویی اوج

        

                              « فروغ فرخ زاد »


نظرات()   
   
پنجشنبه 6 بهمن 1390  09:50 ب.ظ
نوع مطلب: (فروغ فرخزاد ،) توسط: مهدی ح.ح

نیمه شب گهواره ها آرام جنبیدند

بی خبر از کوچ درد آلود انسان ها

باز هم دستی مرا چون زورقی لرزان

 می کشد پارو زنان در کام طوفان ها

 

چهره هایی در نگاهم سخت بیگانه

خانه هایی بر فرازش اشک اخترها

وحشت زندان و برق حلقه زنجیر

داستان هایی ز لطف ایزد یکتا

 

سینه سرد زمین و لکه های گور

هر سلامی ، سایه ی تاریک بدرودی

 دست هایی خالی و در آسمانی دور

زردی خورشید بیمار تب آلودی

 

جستوجویی بی سرانجام و تلاشی گنگ

جاده ای ظلمانی و پایی به ره خسته

نه نشان آتشی بر قله های طور

نه جوابی از ورای این در بسته

 

مینشینم خیره در چشمان تاریکی

می شود یک دم از این قالب جدا باشم؟

همچو فریادی بپیچم در دل دنیا

چند روزی هم من عاصی ، خدا باشم

 

گر خدا بودم ، خدایا ، زین خداوندی

کی دگر تنها مرا نامی به این دنیا بود

من به این تخت مرصع پشت می کردم

بارگاهم خلوت خاموش دل ها بود

 

گر خدا بودم ، خدایا ، لحظه ای از خویش

می گسستم ، می گسستم ، دور می رفتم

روی ویران جاده های این جهان پیر

بی ردا و بی عصای نور می رفتم

 

وحشت از من سایه در دل ها نمی افکند

عاصیان را وعده دوزخ نمی دادم

یا ره باغ ارم کوتاه می کردم

یا در این دنیا بهشتی تازه می زادم

 

گر خدا بودم دگر این شعله عصیان

کی مرا ، تنها سراپای می سوخت

ناگه از زندان جسمم سر برون می کرد

پیشتر می رفت و دنیای مرا می سوخت

 

سینه ها را قدرت فریاد می دادم

خود درون سینه ها فریاد می کردم

هستی من گسترش می یافت در هستی

شرمگین هر گه خدایی یاد می کردم

 

مشت هایم ، این دو مشت سخت بی آرام

کی دگر بیهوده بر دیوارها می خورد

آنچنان می کوفتم بر فرق دنیا مشت

تا که هستی در تن دیوار ها می مرد

 

خانه می کردم میان مردم خاکی

خود به آنها راز خود باز می خواندم

می نشستم با گروه باده پیمایان

شب میان کوچه ها آواز می خواندم

 

شمع می در خلوتم تا صبحدم می سوخت

مست از او در کار ها تدبیر می کردم

می دریدم جامه ی پرهیز را بر تن

خود درون جام می تطهیر می کردم

 

من رها می کردم این خلق پریشان را

تا دمی از وحشت دوزخ بیاسایند

جرعه ای از باده ی هستی بیاشامند

خویش را با زینت مستی بیارایند

 

من نوای چنگ بودم در شبستان ها

من شرار عشق بودم ، سینه ها جایم

مسجد و میخانه ی این دیر ویرانه

پر خروش از ضربه های روشن پایم

 

من پیام وصل بودم در نگاهی شوخ

من سلام مهر بودم بر لبان جام

من شراب بوسه بودم در شب مستی

من سراپا عشق بودم ، کام بودم ، کام

 

می نهادم گاهگاهی در سرای خویش

گوش بر فریاد خلق بی نوای خویش

تا ببینم دردهاشان را دوایی هست

یا چه می خواهند آنها از خدای خویش؟

 

گر خدا بودم ، درس اولم نام پاکم بود

این جلال از جامه های چاک چاکم بود

عشق ، شمشیر من و مستی ، کتاب من

باده خاکم بود ، آری ، باده خاکم بود

 

ای دریغا لحظه ای آمد که لبهایم

سخت خاموشند و بر آنها کلامی نیست

خواهمت بدرود گویم تا زمانی دور

زانکه با توام شوق سلامی نیست

 

زانکه نازیبد زبون را این خدایی ها

من کجا و زین تن خاکی جدایی ها

من کجا و از جهان ، این قتلگاه شوم

  ناگهان پرواز کردن ها ، رهایی ها

 

می نشینم خیره در چشمان تاریکی

شب فرو می ریزد از روزن بالینم

آه ، حتی در پس دیوار های عرش

هیچ جز ظلمت نمی بینم ، نمی بینم

 

                                      


نظرات()   
   
آخرین پست ها

ساده است.............شنبه 25 بهمن 1393

من با تو سودا می کنم..........شنبه 25 بهمن 1393

لوح گور 103..........شنبه 25 بهمن 1393

یادبود..........شنبه 25 بهمن 1393

سفر مکن..........شنبه 25 بهمن 1393

جملات زیبای ژان روسو..........شنبه 25 بهمن 1393

جملاتی از رابیندرانات تاگور..........جمعه 24 بهمن 1393

سخنان فرانسوا ولتر..........جمعه 24 بهمن 1393

رو سر بنه به بالین تنها مرا رها کن.............جمعه 24 بهمن 1393

یعنی چه.............جمعه 24 بهمن 1393

در گلستان..........جمعه 24 بهمن 1393

جملاتی از گوته..........پنجشنبه 23 بهمن 1393

جملات زیبای چارلی چاپلین..........پنجشنبه 23 بهمن 1393

بچاپ و چاپیده!..........پنجشنبه 23 بهمن 1393

فاحشه..........پنجشنبه 23 بهمن 1393

چند جمله ی زیبا از کوروش کبیر..........پنجشنبه 23 بهمن 1393

عشق و جدایی..........پنجشنبه 23 بهمن 1393

دیشب خبرت هست که در مجلس اصحاب.............پنجشنبه 23 بهمن 1393

عقل در عشق تو سرگردان بماند.............پنجشنبه 23 بهمن 1393

شبی یاد دارم که چشمم نخفت.............پنجشنبه 23 بهمن 1393

ساقیا می ده که جز می نشکند پرهیز را.............پنجشنبه 23 بهمن 1393

کسی نیست در این گوشه فراموشتر از من.............چهارشنبه 22 بهمن 1393

آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا..........چهارشنبه 22 بهمن 1393

آب خضر و می شبانه یکی است.............چهارشنبه 22 بهمن 1393

چند دوبیتی زیبا از عطار..........چهارشنبه 22 بهمن 1393

بهار آمد..........چهارشنبه 22 بهمن 1393

چند رباعی زیبا از خیام..........چهارشنبه 22 بهمن 1393

سیاه چشما مهر تو غمگسار چشم من است.............چهارشنبه 22 بهمن 1393

باز این چه شورش است که در خلق آدم است.............چهارشنبه 22 بهمن 1393

در عشق تو.............چهارشنبه 22 بهمن 1393

همه پستها