تبلیغات
افکار خاکستری - مطالب جبران خلیل جبران
چهارشنبه 13 اردیبهشت 1391  11:09 ب.ظ
نوع مطلب: (جبران خلیل جبران ،) توسط: مهدی ح.ح

من خودم

من نه عاشق بودم
و نه محتاج نگاهی که بلغزد بر من
من خودم بودم و یک حس غریب
که به صد عشق و هوس می ارزید
من خودم بودم دستی که صداقت میکاشت
گر چه در حسرت گندم پوسید
من خودم بودم هر پنجره ای
که به سرسبزترین نقطه بودن وا بود
و خدا میداند بی کسی از ته دلبستگی ام پیدا بود
من نه عاشق بودم
و نه دلداده به گیسوی بلند
و نه آلوده به افکار پلید
من به دنبال نگاهی بودم
که مرا از پس دیوانگی ام میفهمید
آ
رزویم این بود
دور اما چه قشنگ
که روم تا در دروازه نور
تا شوم چیره به شفافی صبح
به خودم می گفتم
تا دم پنجره ها راهی نیست
من نمی دانستم
که چه جرمی دارد
دستهایی که تهی ست
و چرا بوی تعفن دارد
گل پیری که به گلخانه نرست
روزگاریست غریب
تازگی میگویند
که چه عیبی دارد
که سگی چاق رود لای برنج
من چه خوشبین بودم
همه اش رویا بود
و خدا می داند
سادگی از ته دلبستگی ام پیدا بود


نظرات()   
   
پنجشنبه 11 اسفند 1390  03:34 ب.ظ
نوع مطلب: (جبران خلیل جبران ،) توسط: مهدی ح.ح

 

سطری روی ماسه ها

مردی به دوستش گفت : روزی هنگام مد دریا با کناره ی

 کفشم عبارتی روی ماسه ها نوشتم . هنوز هم مردم

می ایستند تا آن را بخوانند و مراقبند که در آینده هیچ چیز

 نتواند آن جمله را پاک کند . مرد دیگر پاسخ داد : من نیز

 عبارتی روی ماسه ها نوشتم ، اما زمانی آن را نوشتم که

آب دریا پایین رفته بود و وقتی با مد دوباره بالا آمد امواج

آن را پاک کردند . اما بگو تو چه نوشته بودی !؟

مرد اول گفت : نوشته بودم من کسی هستم که وجود دارد.

تو چه نوشتی؟  مرد دیگر پاسخ داد : نوشته

بودم من چیزی جز قطره ای از این اقیانوس بزرگ نیستم .

 

                                        «  جبران خلیل جبران »


نظرات()   
   
پنجشنبه 6 بهمن 1390  09:50 ب.ظ
نوع مطلب: (جبران خلیل جبران ،) توسط: مهدی ح.ح

روزی «زشتی» و «زیبایی» در ساحل دریا به هم رسیدند و هر یک از دیگری پرسید:

«می توانی شنا کنی؟» سپس هر دو لباسهایشان را کندند و خود را در امواج دریا رها

کردند.

اندکی بعد« زشتی» از آب بیرون آمد و جامه ی «زیبایی» را به تن کرد و به راهش ادامه

داد .

«زیبایی» نیز به ساحل باز گشت و لباسهایش را نیافت و از اینکه برهنه بود شرمگین شد

پس ناگزیر جامه ی «زشتی» را بر کرد و به راه افتاد.

از آن روز تا کنون مردان و زنان هرگاه به هم می رسند در شناخت یکدیگر دچار اشتباه

می شوند.البته هنوز هم کسانی هستند که وقتی به چهره ی «زیبایی» خیره می شوند

بر خلاف لباسی که بر تن دارد او را می شناسند و هرگاه به چهره ی «زشتی» می نگرند

او را تشخیص می دهند و لباس زیباش آنها را دچار اشتباه نمی کند. 

                                      


نظرات()   
   
آخرین پست ها

ساده است.............شنبه 25 بهمن 1393

من با تو سودا می کنم..........شنبه 25 بهمن 1393

لوح گور 103..........شنبه 25 بهمن 1393

یادبود..........شنبه 25 بهمن 1393

سفر مکن..........شنبه 25 بهمن 1393

جملات زیبای ژان روسو..........شنبه 25 بهمن 1393

جملاتی از رابیندرانات تاگور..........جمعه 24 بهمن 1393

سخنان فرانسوا ولتر..........جمعه 24 بهمن 1393

رو سر بنه به بالین تنها مرا رها کن.............جمعه 24 بهمن 1393

یعنی چه.............جمعه 24 بهمن 1393

در گلستان..........جمعه 24 بهمن 1393

جملاتی از گوته..........پنجشنبه 23 بهمن 1393

جملات زیبای چارلی چاپلین..........پنجشنبه 23 بهمن 1393

بچاپ و چاپیده!..........پنجشنبه 23 بهمن 1393

فاحشه..........پنجشنبه 23 بهمن 1393

چند جمله ی زیبا از کوروش کبیر..........پنجشنبه 23 بهمن 1393

عشق و جدایی..........پنجشنبه 23 بهمن 1393

دیشب خبرت هست که در مجلس اصحاب.............پنجشنبه 23 بهمن 1393

عقل در عشق تو سرگردان بماند.............پنجشنبه 23 بهمن 1393

شبی یاد دارم که چشمم نخفت.............پنجشنبه 23 بهمن 1393

ساقیا می ده که جز می نشکند پرهیز را.............پنجشنبه 23 بهمن 1393

کسی نیست در این گوشه فراموشتر از من.............چهارشنبه 22 بهمن 1393

آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا..........چهارشنبه 22 بهمن 1393

آب خضر و می شبانه یکی است.............چهارشنبه 22 بهمن 1393

چند دوبیتی زیبا از عطار..........چهارشنبه 22 بهمن 1393

بهار آمد..........چهارشنبه 22 بهمن 1393

چند رباعی زیبا از خیام..........چهارشنبه 22 بهمن 1393

سیاه چشما مهر تو غمگسار چشم من است.............چهارشنبه 22 بهمن 1393

باز این چه شورش است که در خلق آدم است.............چهارشنبه 22 بهمن 1393

در عشق تو.............چهارشنبه 22 بهمن 1393

همه پستها