تبلیغات
افکار خاکستری - مطالب تیر 1392
سه شنبه 18 تیر 1392  11:47 ب.ظ
نوع مطلب: (اکبر اکسیر ،) توسط: مهدی ح.ح

 

رخش،گاری کشی می کند
رستم ،کنار پیاده رو سیگار می فروشد
سهراب ،ته جوب به خود پیچید
گردآفرید،از خانه زده بیرون
مردان خیابانی برای تهمینه بوق می زنند
ابوالقاسم برای شبکه سه ،سریال جنگی می سازد
وای...
موریانه ها به آخر شاهنامه رسیده اند!!



نظرات()   
   
سه شنبه 18 تیر 1392  11:40 ب.ظ
نوع مطلب: (اکبر اکسیر ،) توسط: مهدی ح.ح

ازآجیل سفره عید

چند پسته لال مانده است
آنها که لب گشودند؛خورده شدند
آنها که لال مانده اند ؛می شکنند 
دندانساز راست می گفت:
پسته لال ؛سکوت دندان شکن است !


نظرات()   
   
سه شنبه 18 تیر 1392  06:32 ب.ظ
نوع مطلب: (رسول یونان ،) توسط: مهدی ح.ح


این شهر

شهر قصه های مادربزرگ نیست

که آرام و زیبا باشد

آسمانش را

هرگز آبی ندیده ام

من از اینجا خواهم رفت

و فرقی هم نمی کند

که فانوسی داشته باشم یا نه

کسی که می گریزد

از گم شدن نمی ترسد.


رسول یونان


نظرات()   
   
سه شنبه 18 تیر 1392  04:23 ق.ظ
نوع مطلب: (سهراب سپهری ،) توسط: مهدی ح.ح

شب هم آهنگی

لب ها می لرزند. شب می تپد. جنگل نفس می کشد.
پروای چه داری ، مرا در شب بازوانت سفر ده
انگشتان شبانه ات را می فشارم ، و باد شقایق دوردست را پر پر می کند
به سقف جنگل می نگری: ستارگان درخیسی چشمانت می دوند
بی اشک چشمان تو ناتمام است ، و نمناکی جنگل نارساست
دستانت را می گشایی ، گره تاریکی می گشاید
لبخند می زنی ، رشته ی رمز می لرزد
می نگری ، رسایی چهره ات حیران می کند
بیا با جاده ی پیوستگی برویم
خزندگان درخوابند. دروازه ی ابدیت باز است. آفتابی شویم
چشمان را بسپاریم ،که مهتاب آشنایی فرود آمد
لبان را گم کنیم ، که صدا نا بهنگام است
در خواب درختان نوشیده شویم ، که شکوه روییدن در ما می گذرد
باد می شکند. شب راکد می ماند. جنگل از تپش می افتد
جوشش اشک هم آهنگی را می شنویم ، و شیره ی گیاهان به سوی ابدیت می رود.



نظرات()   
   
سه شنبه 18 تیر 1392  04:16 ق.ظ
نوع مطلب: (پابلو نرودا ،) توسط: مهدی ح.ح

اگر اندك . . .

اندك . . .

دوستم نداشته باشی

من نیز تو را

از دل می‌برم

اندك . . .

اندك . . .

اگر یكباره فراموشم كنی

در پی من نگرد

زیرا

پیش از تو فراموشت كرده ام


نظرات()   
   
سه شنبه 18 تیر 1392  04:16 ق.ظ
نوع مطلب: (سیمین بهبهانی ،) توسط: مهدی ح.ح


ای رفته ز دل ، رفته ز بر ، رفته ز خاطر

بر من منگر تاب نگاه تو ندارم

بر من منگر زانکه به جز تلخی اندوه

در خاطر از آن چشم سیاه تو ندارم

ای رفته ز دل ، راست بگو !‌ بهر چه امشب

با خاطره ها آمدهای باز به سویم؟

گر آمده ای از پی آن دلبر دلخواه

من او نیم او مرده و من سایه ی اویم

من او نیم آخر دل من سرد و سیاه است

او در دل سودازده از عشق شرر داشت

او در همه جا با همه کس در همه احوال

سودای تو را ای بت بی مهر !‌ به سر داشت

من او نیم این دیده ی من گنگ و خموش است

در دیده ی او آن همه گفتار ، نهان بود

وان عشق غم آلوده در آن نرگس شبرنگ

مرموزتر از تیرگی ی شامگهان بود

من او نیم آری ، لب من این لب بی رنگ

دیری ست که با خنده یی از عشق تو نشکفت

اما به لب او همه دم خنده ی جان بخش

مهتاب صفت بر گل شبنم زده می خفت

بر من منگر ، تاب نگاه تو ندارم

آن کس که تو می خواهیش از من به خدا مرد

او در تن من بود و ، ندانم که به ناگاه

چون دید و چها کرد و کجا رفت و چرا مرد

من گور ویم ، گور ویم ، بر تن گرمش

افسردگی و سردی ی کافور نهادم

او مرده و در سینه ی من ،‌ این دل بی مهر

سنگی ست که من بر سر آن گور نهادم ...


نظرات()   
   
سه شنبه 18 تیر 1392  04:10 ق.ظ
نوع مطلب: (کارو ،) توسط: مهدی ح.ح

الا ، ای رهگذر ! منگر ! چنین بیگانه بر گورم
 چه می خواهی ؟ چه می جویی ، در این کاشانه ی عورم ؟
چه سان گویم ؟ چه سان گریم؟ حدیث قلب رنجورم ؟
 از این خوابیدن در زیر سنگ و خاک و خون خوردن
 نمی دانی ! چه می دانی ، که آخر چیست منظورم
تن من لاشه ی فقر است و من زندانی زورم
کجا می خواستم مردن !؟ حقیقت کرد مجبورم
چه شبها تا سحر عریان ، بسوز فقر لرزیدم
چه ساعتها که سرگردان ، به ساز مرگ رقصیدم
 از این دوران آفت زا ، چه آفتها که من دیدم
 سکوت زجر بود و مرگ بود و ماتم و زندان
هر آن باری که من از شاخسار زندگی چیدم
 فتادم در شب ظلمت ، به قعر خاک ، پوسیدم
 ز بسکه با لب مخنت ،‌زمین فقر بوسیدم
 کنون کز خاک فم پر گشته این صد پاره دامانم
 چه می پرسی که چون مردم ؟ چه سان پاشیده شد جانم ؟
 چرا بیهوده این افسانه های کهنه بر خوانم ؟
 ببین پایان کارم را و بستان دادم از دهرم
 که خون دیده ، آبم کرد و خاک مرده ها ، نانم
 همان دهری که بایستی بسندان کوفت دندانم
 به جرم اینکه انسان بودم و می گفتم : انسانم
 ستم خونم بنوشید و بکوبیدم به بد مستی
 وجودم حرف بیجایی شد اندر مکتب هستی
 شکست و خرد شد ، افسانه شد ، روز به صد پستی
 کنون ... ای رهگذر ! در قلب این سرمای سر گردان
 به جای گریه : بر قبرم ، بکش با خون دل دستی
 که تنها قسمتش زنجیر بود ، از عالم هستی
 نه غمخواری ، نه دلداری ، نه کس بودم در این دنیا
 در عمق سینه ی زحمت ، نفس بودم در این دنیا
 همه بازیچه ی پول و هوس بودم در این دنیا
 پر و پا بسته مرغی در قفس بودم در این دنیا
 به شب های سکوت کاروان تیره بختیها
 سرا پا نغمه ی عصیان ، جرس بودم در این دنیا
 به فرمان حقیقت رفتم اندر قبر ، با شادی
 که تا بیرون کشم از قعر ظلمت نعش آزادی...

 

برو ای دوست...!


نظرات()   
   
دوشنبه 17 تیر 1392  07:17 ب.ظ
نوع مطلب: (فاضل نظری ،) توسط: مهدی ح.ح

این درد ها به درد دل من نمی خورند

این حرفها به درد سرودن نمی خورند

 

شیواست واژه های رخ و زلف و خط و خال

اما به شیوه غزل من نمی خورند

 

ما و دل و طنین تپیدن به بحر خون

این شعر ها به بحر تتن تن نمی خورند

 

این ریشه های خشک که در خاک تیره اند

آب زلال آبی روشن نمی خورند

 

غم می خورند شاعرکان مثل آب و نان

اما دریغ ، جز غمِ خوردن نمی خورند !


نظرات()   
   
دوشنبه 17 تیر 1392  07:11 ب.ظ
توسط: مهدی ح.ح

به نام خدا

این کلمات خطاب به تمام انسان های روی زمین است .  خطاب به آنانی که می اندیشند و احساس دارند ،آنان که عشق می ورزند، آنان که طعم انسان بودن را چشیده اند و می دانند برای چه منظوری به این زندگی دعوت شده اند . افرادی  که انسانیت  را تنها در 46 کروموزومی بودن نمی بینند و باور دارند که انسانیت تنها روی دو پا راه رفتن نیست

خطاب به تمام بشریت ! بدون هیچ حد و مرزی !

ادامه مطلب...

 

 



  • آخرین ویرایش:چهارشنبه 22 بهمن 1393
نظرات()       
شنبه 15 تیر 1392  09:41 ب.ظ
نوع مطلب: (ویلیام شکسپیر ،) توسط: مهدی ح.ح

پس از مرگم در سوگ من منشین

آن هنگام که بانگ ناخوشایند ناقوس مرگ را می شنوی

که به دنیا اعلام می کند: من رها گشته ام ؛

ازاین دنیای پست , از این مأمن پست ترین کرم ها

وحتی وقتی این شعر را نیز می خوانی, به خاطر نیاور

دستی که آنرا نوشت, چرا که آنقدر تو را دوست دارم

که می خواهم در افکار زیبایت فراموش شوم

مبادا که فکر کردن به من تو را اندوهگین سازد

حتی اسم من مسکین را هم به خاطر نیاور

آن هنگام که با خاک گور یکی شده ام

هر چند از تو بخواهم این شعر را نگاه کنی

بلکه بگذار عشق تو به من , با زندگی من به زوال بنشیند

مبادا که روزگار کج اندیش متوجه عزاداری تو شود

و از اینکه من رفته ام (از جدایی دو عاشق) خوشحال شود.



نظرات()   
   
شنبه 15 تیر 1392  08:00 ب.ظ
نوع مطلب: (گل آقا ،) توسط: مهدی ح.ح

كفش‏هایم كو؟!

دم در چیزی نیست

لنگه‏ی كفش من این جاها بود!

زیر اندیشه این جا كفشی!

مادرم شاید این جا دیشب

كفش خندان مرا، برده باشد به اتاق

كه كسی پا نتپاند در آن

هیچ جا اثر از كفشم نیست

نازنین كفش مرا درك كنید

كفش من كفشی بود

كفشستان!

و به اندازه انگشتانم معنی داشت...

پای غمگین من احساس عجیبی دارد

شصت پای من از این غصه ورم خواهد كرد

شصت پایم به شكاف سر كفش، عادت داشت...!

نبض جیبم امروز

تندتر می زند از قلب خروسی كه در اندوه غروب

كوپن مرغش باطل بشود...

جیب من از غم فقدان هزار و صدو هشتاد و سه چوق

كه پی كفش، به كفاش محل خواهد داد

«خواب در چشم ترش می شكند»

كفش من پاره ترین قسمت این دنیا بود

سیزده سال و چهل روز مرا در پا بود

«یاد باد آن که نهانش نظری با ما بود»

دوستان! كفش پریشان مرا كشف كنید!

كفش من می‏فهمید كه كجا باید رفت

كه كجا باید خندید

كفش من له می شد گاهی

زیر كفش حسن و جعفر و عباس و علی

توی صف‏های دراز

من در كله صبح، پی كفشم هستم

تا كنم پای در آن

كه به آن «نانوایی» می‏گویند!

شاید آن‏جا بتوان، ‌نان صبحانه فرزندان را

توی صف پیدا كرد

باید الان بروم....اما نه!

كفش‏هایم نیست! كفش‏هایم...كو؟!


نظرات()   
   
شنبه 15 تیر 1392  07:59 ب.ظ
نوع مطلب: (قیصر امین پور ،) توسط: مهدی ح.ح

سخن از عشق نباید گفت،
«دوستت دارم» یک جمله بی معناست!
عشق چیزی نیست که بخواهم آنرا
مثل یک بسته اهدایی در جشن تولد،
به تو تقدیم کنم
اگر عاشق باشم
چشمهایم به تو می گویند
دستهایم به تو می گویند
اگر عاشق باشم
می توانی، حتی
از نفسهایم احساس کنی
عشق محتاج به ظاهر سازی
عشق محتاج به زیبایی نیست
سخن از عشق نباید گفت
سخن از عشق نباید زد


نظرات()   
   
شنبه 15 تیر 1392  07:56 ب.ظ
نوع مطلب: (فروغ فرخزاد ،) توسط: مهدی ح.ح

پرنده مردنی است

 

 

دلم گرفته است

دلم گرفته است

 

به ایوان می روم و انگشتانم را

بر پوست کشیده شب می کشم

چراغ های رابطه تاریک اند

چراغ های رابطه تاریک اند

 

کسی مرا به آفتاب

معرفی نخواهد کرد

کسی مرا به مهمانی گنجشک ها نخواهد برد

پرواز را به خاطر بسپار

        پرنده مردنی است

فروغ


نظرات()   
   
شنبه 15 تیر 1392  07:53 ب.ظ
نوع مطلب: (قیصر امین پور ،) توسط: مهدی ح.ح

اگر می توانستم

 

اگر داغ رسم قدیم شقایق نبود

اگر دفتر خاطرات طراوت

پر از رد پای دقایق نبود

 

اگر ذهن آیینه خالی نبود

اگر عادت عابران بیخیالی نبود

 

اگر گوش سنگین این کوچه ها

فقط یک نفس می توانست

طنین عبوری نسیمانه را

                            به خاطر سپارد

اگر آسمان می توانست ، یکریز

شبی چشم های تو را به جای شبنم ببارد

 

اگر رد پای نگاه تو را

                        باد و باران

از این کوچه ها آب و جاری نمی کرد

اگر قلک کودکی لحظه ها را پس انداز می کرد

اگر آسمان سفره هفت رنگ دلش را

                                         برای کسی باز می کرد

و می شد به رسم امانت

گلی را به دست زمین بسپریم

و از آسمان پس بگیریم

اگر خاک کافر نبود

و روی حقیقت نمی ریخت

اگر ساعت آسمان دور باطل نمی زد

اگر کوه ها کر نبودند

اگر آبها تر نبودند

اگر باد می ایستاد

اگر حرف های دلم بی اگر بود

اگر فرصت چشم های من بیشتر بود

اگر می توانستم از خاک

                             یک دسته لبخند پرپر بچینم

تو را می توانستنم

                   ای دور

                          از دور

                                  یک بار دیگر ببینم !


نظرات()   
   
شنبه 15 تیر 1392  07:37 ب.ظ
نوع مطلب: (قیصر امین پور ،) توسط: مهدی ح.ح

اعتراف

 

خار ها

خوار نیستند

شاخه های خشک

                   چوبه های دار نیستند

میوه های کال کرم خورده نیز

                           روی دوش شاخه بار نیستند

پیش ازآنکه برگ های زرد را

                                   زیر پای خویش

                                 سرزنش کنی

خش خشی به گوش می رسد

برگ های بیگناه

با زبان ساده اعتراف می کنند

                         خشکی درخت

                                از کدام ریشه آب می خورد ؟


نظرات()   
   
شنبه 15 تیر 1392  07:33 ب.ظ
توسط: مهدی ح.ح

اعتراف

 

خار ها

خوار نیستند

شاخه های خشک

                   چوبه های دار نیستند

میوه های کال کرم خورده نیز

                           روی دوش شاخه بار نیستند

پیش ازآنکه برگ های زرد را

                                   زیر پای خویش

                                 سرزنش کنی

خش خشی به گوش می رسد

برگ های بیگناه

با زبان ساده اعتراف می کنند

                         خشکی درخت

                                از کدام ریشه آب می خورد ؟


نظرات()   
   
شنبه 15 تیر 1392  09:08 ق.ظ
نوع مطلب: (قیصر امین پور ،) توسط: مهدی ح.ح

وقتی جهان

            از ریشه جهنم

و آدم

      از عدم

و سعی

       از ریشه ی یاس می آید

وقتی که یک تفاوت ساده

                         در حرف

کفتر را

به کفتار تبدیل می کند

باید به بی تفاوتی واژه ها

و واژه های بیطرفی

                     مثل نان

                            دل بست

نان را

       از هر طرف بخوانی

                            نان است !


نظرات()   
   
شنبه 15 تیر 1392  09:08 ق.ظ
نوع مطلب: (فروغ فرخزاد ،) توسط: مهدی ح.ح

کسی که مثل هیچکس نیست

 

من خواب دیدم کسی می آید

من خواب یک ستاره قرمز را دیدم

و پلک چشمم می پرد

و کفش هایم هی جفت می شود

و کور می شوم

اگر دروغ بگویم

من خواب آن ستاره قرمز را

وقتی که خواب نبودم دیده ام

کسی می آید

کسی می آید

کسی دیگر !

کسی بهتر !

...


نظرات()       
آخرین پست ها

ساده است.............شنبه 25 بهمن 1393

من با تو سودا می کنم..........شنبه 25 بهمن 1393

لوح گور 103..........شنبه 25 بهمن 1393

یادبود..........شنبه 25 بهمن 1393

سفر مکن..........شنبه 25 بهمن 1393

جملات زیبای ژان روسو..........شنبه 25 بهمن 1393

جملاتی از رابیندرانات تاگور..........جمعه 24 بهمن 1393

سخنان فرانسوا ولتر..........جمعه 24 بهمن 1393

رو سر بنه به بالین تنها مرا رها کن.............جمعه 24 بهمن 1393

یعنی چه.............جمعه 24 بهمن 1393

در گلستان..........جمعه 24 بهمن 1393

جملاتی از گوته..........پنجشنبه 23 بهمن 1393

جملات زیبای چارلی چاپلین..........پنجشنبه 23 بهمن 1393

بچاپ و چاپیده!..........پنجشنبه 23 بهمن 1393

فاحشه..........پنجشنبه 23 بهمن 1393

چند جمله ی زیبا از کوروش کبیر..........پنجشنبه 23 بهمن 1393

عشق و جدایی..........پنجشنبه 23 بهمن 1393

دیشب خبرت هست که در مجلس اصحاب.............پنجشنبه 23 بهمن 1393

عقل در عشق تو سرگردان بماند.............پنجشنبه 23 بهمن 1393

شبی یاد دارم که چشمم نخفت.............پنجشنبه 23 بهمن 1393

ساقیا می ده که جز می نشکند پرهیز را.............پنجشنبه 23 بهمن 1393

کسی نیست در این گوشه فراموشتر از من.............چهارشنبه 22 بهمن 1393

آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا..........چهارشنبه 22 بهمن 1393

آب خضر و می شبانه یکی است.............چهارشنبه 22 بهمن 1393

چند دوبیتی زیبا از عطار..........چهارشنبه 22 بهمن 1393

بهار آمد..........چهارشنبه 22 بهمن 1393

چند رباعی زیبا از خیام..........چهارشنبه 22 بهمن 1393

سیاه چشما مهر تو غمگسار چشم من است.............چهارشنبه 22 بهمن 1393

باز این چه شورش است که در خلق آدم است.............چهارشنبه 22 بهمن 1393

در عشق تو.............چهارشنبه 22 بهمن 1393

همه پستها