تبلیغات
افکار خاکستری - مطالب فروردین 1391
سه شنبه 29 فروردین 1391  11:32 ب.ظ
توسط: محمد

ایــــــن آدرس سایــــــت رسمی سهرابــــــــ سپهری هست. خیلی عالــــیه ، حتما سر بزنیــــد .







  • آخرین ویرایش:سه شنبه 29 فروردین 1391
نظرات()   
   
سه شنبه 29 فروردین 1391  11:24 ب.ظ
توسط: محمد











  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
سه شنبه 29 فروردین 1391  11:17 ب.ظ
نوع مطلب: (سهراب سپهری ،) توسط: محمد

قایقی خواهم ساخت‌، 
خواهم انداخت به آب‌. 


دور خواهم شد از این خاك غریب 
كه در آن هیچ كسی نیست كه در بیشه عشق 
قهرمانان را بیدار كند. 

قایق از تور تهی 
و دل از آرزوی مروارید، 
هم چنان خواهم راند. 
نه به آبی ها دل خواهم بست 
نه به دریا-پریانی كه سر از خاك به در می آرند 
و در آن تابش تنهایی ماهی گیران 
می فشانند فسون از سر گیسوهاشان‌. 

هم چنان خواهم راند. 
هم چنان خواهم خواند: «دور باید شد، دور. 
مرد آن شهر اساطیر نداشت‌. 
زن آن شهر به سرشاری یك خوشه انگور نبود. 



هیچ آیینه تالاری‌، سرخوشی ها را تكرار نكرد. 
چاله آبی حتی‌، مشعلی را ننمود. 
دور باید شد، دور. 
شب سرودش را خواند، 
نوبت پنجره هاست.» 

هم چنان خواهم خواند. 
هم چنان خواهم راند. 

پشت دریاها شهری است 
كه در آن پنجره ها رو به تجلی باز است‌. 
بام ها جای كبوترهایی است كه به فواره هوش بشری 
می نگرند. 
دست هر كودك ده ساله شهر، خانه معرفتی است‌. 
مردم شهر به یك چینه چنان می نگرند 
كه به یك شعله‌، به یك خواب لطیف‌. 
خاك‌، موسیقی احساس تو را می شنود 


و صدای پر مرغان اساطیر می آید در باد. 
پشت دریاها شهری است 

كه در آن وسعت خورشید به اندازه چشمان سحرخیزان 
است‌. 
شاعران وارث آب و خرد و روشنی اند. 

پشت دریاها شهری است‌!

قایقی باید ساخت‌. قایقی باید ساخت 

یازدهمین شعر از دفتر «حجم سبز»سهــــــرابـــــــــــ


نظرات()   
   
سه شنبه 29 فروردین 1391  10:53 ب.ظ
توسط: محمد

 دلم کسی را میخواهد...... کسی که از جنس خودم باشد...... دلش شیشه ای ...گونه هایش بارانی... دستانش کمی سرد...نگاهش ستاره باران باشد..... دلم یک ساده دل میخواهد....


  • آخرین ویرایش:-
خــــش خش()   
   
یکشنبه 27 فروردین 1391  07:09 ب.ظ
نوع مطلب: (کارو ،) توسط: مهدی ح.ح

        

باز باران بی ترانه
باز باران با تمام بی کسی‌های شبانه
می‌خورد بر مرد تنها
می‌چکد بر فرش خانه
باز می‌آید صدای چک چک غم
باز ماتم
من به پشت شیشه تنهایی افتاده
نمی‌دانم، نمی‌فهمم
کجای قطره‌های بی کسی زیباست؟
نمی‌فهمم، چرا مردم نمی‌فهمند
که آن کودک که زیر ضربه شلاق باران سخت می‌لرزد
کجای ذلتش زیباست؟
نمی‌فهمم
کجای اشک یک بابا
که سقفی از گل و آهن به زور چکمه باران
به روی همسر و پروانه‌های مرده‌اش آرام باریده
کجایش بوی عشق و عاشقی دارد؟
نمی‌دانم
نمی‌دانم چرا مردم نمی‌دانند
که باران عشق تنها نیست
صدای ممتدش در امتداد رنج این دل‌هاست
کجای مرگ ما زیباست؟
نمی‌فهمم
یاد آرم روز باران را
یاد آرم مادرم در کنج باران مُرد
کودکی ده ساله بودم
می‌دویدم زیر باران، از برای نان
مادرم افتاد
مادرم در کوچه‌های پست شهر آرام جان می‌داد
فقط من بودم و باران و گل‌های خیابان بود
نمی‌دانم
کجای این لجن زیباست؟
بشنو از من، کودک من
پیش چشم مرد فردا
که باران هست زیبا، از برای مردم زیبای بالادست
و آن باران که عشق دارد، فقط جاری ست بر عاشقان مست
و باران من و تو درد و غم دارد


نظرات()   
   
یکشنبه 27 فروردین 1391  07:03 ب.ظ
نوع مطلب: (حسین پناهی ،) توسط: مهدی ح.ح

نیم ساعت پیش ،
خدا را دیدم قوز کرده با پالتوی مشکی بلندش
سرفه کنان در حیاط از کنار دو سرو سیاه گذشت
و رو به ایوانی که من ایستاده بودم آمد ،
آواز که خواند تازه فهمیدم ،
پدرم را با او اشتباهی گرفته ام
!

حسین پناهی


نظرات()   
   
یکشنبه 27 فروردین 1391  06:46 ب.ظ
نوع مطلب: (چارلی چاپلین ،) توسط: مهدی ح.ح

 


مردمان روی زمین استوار ، بیشتر از بندبازان روی ریسمان نااستوار سقوط می کنند .

 

دنیا آنقدر وسیع است که برای همه مخلوقات جا هست. به جای آن که جای کسی را بگیرید، تلاش کنید جای واقعی خودتان را بیابید.


خودپسندی زنها بزرگترین علت بدبختی ایشان و نابودی خانواده هاست . هیچ چیز به اندازه خودپسندی زنها بنیان خانواده را نابود نکرده است.


وقتی زندگی صد دلیل برای گریه کردن به شما نشان میدهد ،شما هزار دلیل برای خندیدن به آن نشان دهید.

 

فیلمسازان باید به این نکته نیز بیاندیشند که فیلمهایشان را در روز رستاخیز با حضور خودشان نمایش خواهند داد.

 

درخشان ترین تاجی که مردم بر سر می نهند در آتش کوره ها ساخته شده است .


 شاید زندگی آن جشنی نباشد که تو آرزویش را داشتی را داشتی ،اما حالا که به آن دعوت شده ای ، تا میتوانی زیبا برقص.


ازدواج مثل بازار رفتن است تا پول و احتیاج و اراده نداری بازار نرو.


برهنگی بیماری عصر ماست.


 

بزرگ ترین الماس جهان آفتاب است،که خوشبختانه بر گردن همه می درخشد.


خوشبختی فاصله این بدبختی  تا بدبختی دیگر است.

 

اگر شاد بودی آهسته بخند تا غم بیدار نشود و اگر غمگین بودی آرام گریه کن تا شادی ناامید نشود.

 

 

شکست خوردن ناراحتی ندارد.آدم باید شجاع باشد تا بتواند از خودش یک احمق بسازد!

 

 

انسان اگر فقیر و گرسنه باشد بهتر از آن است که پست و بی عاطفه باشد.

 

 از دشمن خود یکبار بترس و  از دوست خود هزار بار.


اگر روزی خیانت دیدی،بدان که قیمتت بالاست .

 

 



نظرات()   
   
پنجشنبه 24 فروردین 1391  11:25 ب.ظ
نوع مطلب: (حسین پناهی ،) توسط: مهدی ح.ح

صفر را بستند

              

                 تا به بیرون زنگ نزنیم

 

از شما چه پنهان

 

      ما از درون زنگ زدیم!

 

حسین پناهی


نظرات()   
   
پنجشنبه 24 فروردین 1391  11:16 ب.ظ
توسط: مهدی ح.ح

کهکشانها کو زمینم؟

زمین کو وطنم؟

وطن کو خانه ام؟

خانه کو مادرم؟

مادر کو کبوترانه ام؟

معنای این همه سکوت چیست؟

من گم شده ام در تو یا تو گم شدی در من ای زمان؟!


کاش هرگز آن روز از درخت انجیر پائین نیامده بودم!!

کاش!


  • آخرین ویرایش:پنجشنبه 24 فروردین 1391
  • برچسب ها:حسین پناهی ،
نظرات()   
   
پنجشنبه 24 فروردین 1391  10:57 ب.ظ
نوع مطلب: (حسین پناهی ،) توسط: مهدی ح.ح

بهزیستی نوشته بود:
شیر مادر ، مهر مادر ، جانشین ندارد
شیر مادر نخورده ، مهر مادر پرداخت شد
پدر یک گاو خرید
و من بزرگ شدم
اما هیچ کس حقیقت مرا نشناخت
جز معلم عزیز ریاضی ام
که همیشه میگفت:

گوساله ، بتمرگ!



نظرات()   
   
پنجشنبه 24 فروردین 1391  10:34 ب.ظ
نوع مطلب: (حسین پناهی ،) توسط: مهدی ح.ح

مگسی را کشتم
نه به این جرم که حیوان پلیدیست، بد، است

و نه چون نسبت سودش به ضرر یک به صد است
طفل معصوم به دور سر من می چرخید
به خیالش قندم
یا که چون اغذیه ی مشهورش، تا به آن حد، گَندَم
ای دو صد نور به قبرش بارد
مگس خوبی بود

من به این جرم که از یاد تو بیرونم کرد

مگسی را کشتم


حسین پناهی


نظرات()   
   
پنجشنبه 24 فروردین 1391  08:27 ب.ظ
توسط: هاجر

فهمیدن این موضوع که ما از مقدار کمی از ذهنمان برای یافتن راه‌های جدید استفاده می کنیم، شوک آور است. آیا تا به حال توجه کرده‌اید که چه مقدار از افکارتان از روی عادت است؟ چند بار می‌گویید، «فکر می‌کنم…» و آنچه در دنباله می‌گویید چیزی نیست که شما واقعاً در‌‌ همان لحظه باید به آن فکر کنید بلکه‌‌ همان چیزی است که از روی عادت در موقعیتی شبیه این می‌گویید؟

تفکراز روی عادت بردگی روحی و روانی است؛ آن شما را پشت میله‌های زندان احساسی قرار می‌دهد و اجازه آزادی و امتحان روش‌های جدیدی در زندگیتان را به شما نمی‌دهد. در شروع یک کار جدید، دوستی‌های جدید، روش‌های نو برای پول درآوردن و ماجراجویی‌های جدید اگر همیشه از روی عادت فکر و عمل کنید چه اتفاقی می‌افتد؟

نکته: تفکر از روی عادت سبب یک زندگی از روی عادت می‌شود.

شما یک نابغه خلاق هستید، زندگی فرصتی برای پیشرفت است. پیشرفت، احساس کاملاً زنده بودن به شما می‌دهد. شما به دنیا نیامده‌اید که از روی عادت عکس العمل نشان دهید و به سختی زنده بمانید!

هنگامی که از روی عادت فکر می‌کنیم، به صحبت‌های درونمان که انعکاسی از افکار گذشته‌مان است گوش می‌دهیم. این هم مثالی عالی از جنون تفکر از روی عادت:

تصور کنید در بیمارستانی راه می‌روید و آژیر آمبولانس شروع به صدا کردن می‌کند. شما متوجه می‌شوید پزشکان با عجله به طرف آمبولانس می‌دوند. می‌پرسید: «چه خبر شده؟»

پزشکی فریاد می‌زند: «این واکنش ما به حادثه‌ای است که سی سال قبل رخ داده.» آیا این کار را احمقانه نمی‌دانید؟ بله، هر بار که به موقعیتی در زمان حال، شبیه آنچه در گذشته انجام داده‌اید واکنش نشان دهید به آژیری در گذشته عکس العمل نشان داده‌اید.

گذشته، گذشته است. حالا زمان خاموش کردن افکار از روی عادات قدیمی است؛ به ذهنتان اعلام کنید منطقهٔ آزاد است!

دیگر اجازه ندهید برده افکار قدیمی و کهنه‌تان باشید. توجه داشته باشید کسانی که به آن افکار قدیمی عادت کرده‌اند، سخت تحت تاثیر  ناخودآگاهی که مجبورشان می‌کند مثل همیشه فکر کنند قرار می‌گیرند.  ناخودآگاه شما را از تجربهٔ خودتان به عنوان انسانی فوق العاده خلاق محروم می‌کند.

هنگامی که خودتان را در حال تکرار عادات قدیمی می‌یابید، بگویید «من موقتاً سلامت عقلم را جایگزین می‌کنم.» اضافه کردن کمی شوخی به موضوع، باعث می‌شود ازبردگی روحی راحت‌تر‌‌ رها شوید؛ بردگی‌ای که شما را به افکار وعادات گذشته متصل نگه می‌دارد. در چنین لحظاتی می‌توانید تفکری جدید داشته باشید…. بسیار نیرو بخش!

این آزادی را برای خودتان تجربه کنید. دیگر در دام تفکر از روی عادت که اصرار دارد شما همیشه‌‌ همان کار همیشگی را انجام دهید نیافتید. یاد بگیرید از خواب روحی بیدار شوید ولذتی شیرین را تجربه کنید.

خوشبختی


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
پنجشنبه 24 فروردین 1391  08:08 ب.ظ
توسط: هاجر

هر روز جدید، یکی از فرصت های زندگی ماست . گاهی تمام روز را می خوابیم و گاهی روزمان را همانگونه می سازیم که بر وفق مراد ماست .

پس خواب یا بیدار بودن دست خودمان است ، چرا که روزها این هدیه الهی می آیند و می روند و راز موفقیت ما در دستان خودمان است .

گاهی دردها و رنج ها روی دلت سنگینی می کند و آسمان دلت بارانی است . در همین لحظه بدان که خداوند دوست ندارد بنده ای را غمگین ببیند ، پس به طور حتم دوران غم و اندوه تو موقتی خواهد بود و گذشت ایام همه مشکلاتت را حل خواهد کرد.

به تلخی گذشته ها فکر نکن و نگران اینده نباش .برای روزی که در آن هستی زندگی کن و سعی کن که از تک تک لحظات زندگی ات لذت ببری ، چرا که عمر کوتاه است و لحظات دیگر برنمی گردد.

به خاطر گناهان و اشتباهاتی که مرتکب شدی خودت را ملامت نکن . توبه کن و بدان خداوند بسیار بخشنده است ، پس با به خاطر اوردن آنها خودت را عذاب نده و سعی کن با اعمال نیک جبران خطاهای گذشته را بکنی تا از خودت خشنود باشی .

این مهم نیست که زندگی چگونه باشد. انچه مهم است دید ما نسبت به ان است . من یاد گرفته ام که به زندگی زیبا نگاه کنم تا ان هم مرا زیبا ببیند برای تمام لحظات خوب زندگی ام از خداوند متشکرم .

زندگی مثل یک اواز است .پس آن را با صدای رسا و بلندی بخوان و همواره با خودت زمزمه کن و بگو که زندگی زیباست .

همیشه لبخند بزن آواز بخوان و عاشق باش .چرا که خدا بالای سر تو بهترین محافظ و نگهدارت خواهد بود . پس تو از هیچ چیز بیمی نخواهی داشت و دلیلی برای ناراحتی وجود ندارد چرا که تو بهترین پشت و پناه را داری .


  • آخرین ویرایش:پنجشنبه 24 فروردین 1391
نظرات()   
   
پنجشنبه 24 فروردین 1391  02:48 ق.ظ
نوع مطلب: (دکتر علی شریعتی ،) توسط: محمد

خدایا:عقیده مرا ازدست " عقده ام"مصون بدار. 

خدایا:به من قدرت تحمل عقیده "مخالف" ارزانی کن. 

خدایا:رشدعقلی وعلمی مرا از فضیلت "تعصب" "احساس" و "اشراق" محروم نسازد. 

خدایا:مرا همواره اگاه وهوشیار دار تا پیش ازشناختن درست وکامل کسی یا فکری مثبت یا منفی قضاوت نکنم. 

خدایا:جهل امیخته باخودخواهی و حسد مرا رایگان ابزار قتاله دشمن برای حمله به دوست نسازد. 

خدایا:شهرت منی را که:"میخواهم باشم" قربانی منی که " میخواهند باشم" نکند.


خدایا ، 

آتش مقدس « شک » را 

آن چنان در من بیفروز 

تا همه « یقین » هایی را که در من نقش کرده اند ، بسوزد. 

و آن گاه از پس توده ی این خاکستر ، 

لبخند مهراوه بر لب های یقینی ، 

شسته از هر غبار طلوع کند. 


خدایا ، 

به هرکه دوست می داری بیاموز 

که عشق از زندگی کردن بهتر است . 

و به هر که دوست تر می داری ، بچشان 

که دوست داشتن از عشق برتر ! 


خدایا ، 

به من زیستنی عطا کن ، 

که در لحظه مرگ ، 

بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است ، 

حسرت نخورم . 

و مردنی عطا کن ، 

که بر بیهودگی اش ، سوگوار نباشم . 

بگذار تا آن را من ، خود انتخاب کنم ، 

اما آن چنان که تو دوست داری . 

« چگونه زیستن » را تو به من بیاموز ، 

« چگونه مردن » را خود خواهم آموخت 





نظرات()   
   
پنجشنبه 24 فروردین 1391  02:44 ق.ظ
نوع مطلب: (کنفسیوس ،) توسط: محمد



اگر صخره و سنگ در مسیر رودخانه زندگی نباشد صدای آب هرگز زیبا نخواهد شد

 

همیشه آغاز راه دشوار است، عقاب در آغاز پرکشیدن پر میریزد ولی در اوج

حتی از بال زدن هم بی نیاز است

 

به جای آنكه به تاریكی لعنت بفرستید ، یك شمع روشن كنید.


 كنفسیوس



نظرات()   
   
پنجشنبه 24 فروردین 1391  02:10 ق.ظ
نوع مطلب: (حسین پناهی ،) توسط: محمد

 

میزی برای کار... کاری برای تخت... تختی برای خواب... خوابی برای جان... جانی برای مرگ... مرگی برای یاد... یادی برای سنگ...

این بود زندگی...!!



نظرات()   
   
چهارشنبه 23 فروردین 1391  05:24 ب.ظ
توسط: مهدی ح.ح

پس از مرگ
به خاطر دروغ هایمان مجازات می شویم
گفتند؟خوبی؟
.
.
.
.
.
گفتیم : خوبیم!



                                        
                                                                                  


  • آخرین ویرایش:چهارشنبه 23 فروردین 1391
نظرات()   
   
چهارشنبه 23 فروردین 1391  05:21 ب.ظ
نوع مطلب: (رسول یونان ،) توسط: مهدی ح.ح

مجرم

گفت : من فرشته ام !

قاضی پرسید : بال هایت کو ؟

گفت : بال هایم را بریدند !

قاضی باور نکرد . نیشخندی زد و او را به جرم نداشتن کارت شناسایی به حبس

محکوم کرد . وقتی می خواستند به دست هایش دست بند بزنند ، ناگهان چند

فرشته از پنجره آمدند و او را با خود بردند .

ساعتی بعد قاضی در کتاب های قانون دنبال ماده ای می گشت که مربوط

به تعقیب مجرم در آسمان باشد .

 


نظرات()   
   
یکشنبه 20 فروردین 1391  07:04 ب.ظ
توسط: هاجر

                     هنوز کوچکم

                                        هنوز دست من به زنگ در نمی رسد

                                                                       و شانه های من هنوز 

                                                                                   به شانه های پدر نمی رسد

هنوز کوچکم

                        دلم مثل بادبادکی

                                                       در آسمان دوستی رهاست

                                                                     پر از کبوتر و پرنده و پر از خداست

بزرگ می شوم ! 

                          درست مثل مادرم

                                                            و کوله بار سال های رفته را به دوش می برم ...


  • آخرین ویرایش:یکشنبه 20 فروردین 1391
نظرات()   
   
پنجشنبه 17 فروردین 1391  10:08 ب.ظ
نوع مطلب: (قیصر امین پور ،) توسط: مهدی ح.ح

حکایت مترسک

 

ایستاده در باد

شاخه لاغر بیدی کوتاه

بر تنش جامعه ای انباشته از پنبه و کاه

بر سر مزرعه افتاده بلند

سایه اش سرد و سیاه

 

نه نگاهش را چشم

نه کلاهش را کاه

سایه امن کلاهش اما

لانه امن کلاغی پیر است که با قال و مقال

قار و قار از ته دل می خواند

_آنکه می ترسد

                 می ترساند

 


نظرات()   
   
پنجشنبه 17 فروردین 1391  02:14 ب.ظ
نوع مطلب: (قیصر امین پور ،) توسط: محمد

نه !

کاری به کار عشق ندارم !    

من هیچ چیز و هیچ کس را

دیگر                     

در این زمانه دوست ندارم

انگار

انگار این روزگار چشم ندارد من و تو را

یک روز

خوش حال و بی ملال ببیند

زیرا

هر چیز و هرکس را

که دوست بداری

حتی اگر یک نخ سیگار

یا زهر مار باشد

از تو دریغ می کند ...

پس

من با همه وجودم

خود را زدم به مردن

تا روزگار ، دیگر

کاری به من نداشته باشد

این شعر تازه را هم

نا گفته می گذارم ...

تا رو زگار بو نبرد

گفتم که

کاری به کار عشق ندارم!


نظرات()   
   
پنجشنبه 17 فروردین 1391  02:10 ب.ظ
نوع مطلب: (قیصر امین پور ،) توسط: محمد

از میان این سه حرف

جز همین سه حرف

جز همین سه حرف ساده میان تهی

چیز دیگری سرم نمی شود

من سرم نمی شود

                                             ولی ....
    
  راستی

دلم که می شود !


نظرات()   
   
پنجشنبه 17 فروردین 1391  01:57 ب.ظ
نوع مطلب: (دکتر علی شریعتی ،) توسط: محمد

عشق یک جوشش کور است

 و پیوندی از سر نابینایی،

دوست داشتن پیوندی خودآگاه واز روی بصیرت روشن و زلال.

....(ادامه در ادامه مطلب)


نظرات()       
پنجشنبه 17 فروردین 1391  01:32 ب.ظ
نوع مطلب: (قیصر امین پور ،) توسط: مهدی ح.ح

پیشینیان با ما
در کار این دنیا چه گفتند ؟

گفتند : باید سوخت
گفتند : باید ساخت

گفتیم : باید سوخت ،
اما نه با دنیا
                 که دنیا را !
گفتیم باید ساخت ،
اما نه با دنیا
                 که دنیا را !


نظرات()   
   
پنجشنبه 17 فروردین 1391  01:11 ب.ظ
نوع مطلب: (قیصر امین پور ،) توسط: مهدی ح.ح

یاد داشت ها گمشده


پس کجاست؟
چند بار
خرت و پرت های کیف باد کرده را
                    
                    زیر و رو می کنم :
پوشه مدارک اداری و گزارش اضافه کار و کسر کار
کارت های اعتبار

کارت های دعوت عروسی و عزا
قبض های آب و برق و غیره و کذا

برگه حقوق و بیمه و جریمه و مساعده
رونوشت بخشنامه های طبق قاعده

 نامه های رسمی و تعارفی
نامه های مستقیم و محرمانه معرفی

برگه رسید قسط های وام
قسط های تا همیشه ناتمام

پس کجاست ؟
چند بار
چیب های پاره پوره را
                                 پشت و رو می کنم :
چند تا بلیط تا شده
چند اسکناس کهنه و مچله
                                        چند سکه سیاه
صورت خرید خوار بار
صورت خرید جنس های خانگی

پس کجاست ؟
یاد داشت های راز درد جاودانگی ؟



نظرات()   
   
پنجشنبه 17 فروردین 1391  12:20 ق.ظ
نوع مطلب: (قیصر امین پور ،) توسط: مهدی ح.ح

اخوانیه

چرا عاقلان را نصیحت کنیم ؟

بیایید از عشق صحبت کنیم

 

تمام عبادات ما عادت است

به بی عادتی کاش عادت کنیم

 

چه اشکالی دارد پس از هر نماز

دو رکعت گلی را عبادت کنیم ؟

 

به هنگام نیت برای نماز

به آلاله ها قصد قربت کینم

 

چه اشکالی دارد که در هر قنوت

دمی بشنو از نی حکایت کنیم ؟

 

چه اشکالی دارد در آیینه ها

جمال خدا را زیارت کنیم؟

 

مگر موج دریا ز دریا جداست ؟

چرا بر یکی حکم کثرت کنیم ؟

 

پراکندگی حاصل کثرت است

بیایید تمرین وحدت کنیم

 

وجود تو چون عین ماهیت است

چرا باز بحث اصالت کنیم ؟

 

اگر عشق خود خود علت اصلی است

چرا بحث معلول و علت کنیم ؟

 

بیا جیب احساس و اندیشه را

پر از نقل مهر و محبت کنیم

 

پر از گلشن راز ، از عقل سرخ

پر از کیمیای سعادت کنیم

 

بیایید تا عین عین القضات

میان دل و دین قضاوت کنیم

 

اگر سنت اوست نو آوری

نگاهی هم از نو به سنت کنیم

 

مگو کهنه شد رسم عهد الست

بیایید تجدید بیعت کنیم

 

برادی چه شد رسم اخوانیه؟

بیا یاد عهد اخوت کنیم

 

بگو قافیه سست یا نادرست

همین بس که ما ساده صحبت کنیم

 

خدایا دلی آفتابی بده

که از باغ گلها حمایت کنیم

 

رعایت کن آن عاشقی را که گفت

«بیا عاشقی را رعایت کنیم »


نظرات()   
   
پنجشنبه 17 فروردین 1391  12:04 ق.ظ
نوع مطلب: (حسین منزوی ،) توسط: مهدی ح.ح

 

از روزن زندانم گر منظره می بینم
یک دایره از شب را در سیطره می بینم
در آینه فردا چونم می نگرم خود را
در تار تنندو ها یک شب پره می بینم
از بس که پس از رفتن ، چرخیدن و برگشتند
خط های مصیبت را هم دایره می بینم
اندوخته هایم را چون می نگرم ، تنها
انبوه غم انگیزی از خاطره می بینم
تقدیر که می غرد گرگی است که در چنگش
خود را و ترا جفتی آهو بره می بینم
در باغ خزان دیده چون چشم می اندازم
عریان و تهی خود را از پنجره می بینم
این رنج چیلپاوار بر دوش من ، آه انگار
مردی و صلیبی را در ناصره می بینم
در کاذبهء رؤیا تعبیر جهانم را
سرسبز و گل اندر گل دشت و دره می بینم
بیداری من اما این است که جا در جا
ویرانی و خاکستر در گستره می بینم
تا تو چه نظر داری من خود که هنوز آری
آن زخم قدیمی را در حنجره می بینم


                                        حسین منزوی


نظرات()   
   
پنجشنبه 17 فروردین 1391  12:02 ق.ظ
نوع مطلب: (قیصر امین پور ،) توسط: مهدی ح.ح

نشانه پرسش

چرا همیشه همین است آسمان و زمین ؟

زما ن هماره همان و زمین همیشه همین ؟

اگر چه پرسش بی پاسخی است ، می پرسم

چرا همیشه چنان و چرا همیشه چنین ؟

چرا زمین و زمان بی امان و بی مهرند ؟

زمان زمانهء قهر و زمین زمینهء کین ؟

حدیث آدمی و چرخ آسیاب زمان

حدیث جام بلور است و صخرهء سنگین

هزار شاید و آیا به جای یک باید

گمان کنم ، به گمانم نشسته جای یقین

اگر که چون و چرا با خدا خطاست ، چرا ؟

چرا سوال و جواب است روز واپسین ؟

چرا در آخر هر جمله ای که می گویم

تو ای نشانهء پرسش نشسته ای به کمین ؟

 

                   قیصر امین پور


نظرات()   
   
سه شنبه 15 فروردین 1391  11:56 ب.ظ
نوع مطلب: (دکتر علی شریعتی ،) توسط: مهدی ح.ح

هرکسی گمشده ای دارد،

و خدا گمشده ای داشت.

هرکسی دوتاست،

و خدا یکی بود.

و یکی چگونه می توانست باشد؟

هرکسی به اندازه ای که احساسش می کنند، هست،

و خدا کسی که احساسش کند، نداشت.

عظمت ها همواره در جستجوی چشمی است که آن را ببیند.

خوبی ها همواره نگران که آن را بفهمند.

و زیبایی همواره تشنه ی دلی است که به او عشق ورزد.

و قدرت نیازمند کسی است که در برابرش رام گردد.

و غرور در جستجوی غروری است که ان را بشکند.

و خدا عظیم بود و خوب و زیبا و پر اقتدار و مغرور،

امّا کسی نداشت.

و خدا آفریدگار بود و چگونه می توانست نیافریند.

زمین را گسترد و آسمان ها را بر کشید.

کوه ها برخاستند و رودها سرازیر شدند و دریاها آغوش گشودند.

و طوفان ها برخاست و صاعقه ها درگرفت.

و باران ها و باران ها و باران ها.

“در آغاز هیچ نبود، کلمه بود و آن کلمه خدا بود“.

و خدا یکی بود و جز خدا هیچ نبود.

و با نبودن چگونه توانستن بود؟

و خدا بود و با او اعدام بود.

و عدم گوش نداشت.

حرف هایی هست برای گفتن که اگر گوشی نبود، نمی گوییم.

و حرف هایی هست برای نگفتن،

حرف هایی که هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمی آورند.

و سرمایه ی هرکسی به اندازه ی حرف هایی است که برای نگفتن دارد.

حرف های بی قرار و طاقت فرس

که همچون زبانه های بی تاب آتشند.

کلماتش هریک انفجاری را در دل به بند کشیده اند.

اینان در جستجوی مخاطب خویشند.

اگر یافتند آرام می گیرند

و اگر نیافتند ، روح را از درون به آتش می کشند.

و خدا برای نگفتن، حرف های بسیار داشت.

درونش از آن ها سرشار بود.

و عدم چگونه می توانست مخاطب او باشد؟

و خدا بود و عدم.

جز خدا هیچ نبود.

در نبودن، نتوانستن بود.

با نبودن، نتوان بودن.

و خدا تنها بود.

هرکسی گمشده ای دارد.

و خدا گمشده ای داشت.

       

                            <  دکتر شریعتی >


نظرات()   
   
یکشنبه 6 فروردین 1391  11:01 ب.ظ
توسط: مهدی ح.ح

 

 

باز باران٬ با ترانه

میخورد بر بام خانه

خانه ام کو؟ خانه ات کو؟

آن دل دیوانه ات کو؟

... ... ... روزهای کودکی کو؟

فصل خوب سادگی کو؟

یادت آید روز باران

گردش یک روز دیرین؟

پس چه شد دیگر٬ کجا رفت؟

خاطرات خوب و شیرین...

در پس آن کوی بن بست

در دل تو٬ آرزو هست؟

کودک خوشحال دیروز

غرق در غمهای امروز...

یاد باران رفته از یاد

آرزوها رفته بر باد...

باز باران٬ باز باران

میخورد بر بام خانه

بی ترانه ٬ بی بهانه

شایدم٬ گم کرده خانه


        نقل قول از www.tanhayio.blogfa.com


  • آخرین ویرایش:جمعه 18 فروردین 1391
  • برچسب ها:باز باران ،
نظرات()   
   
  • تعداد کل صفحات :2  
  • 1  
  • 2  
آخرین پست ها

ساده است.............شنبه 25 بهمن 1393

من با تو سودا می کنم..........شنبه 25 بهمن 1393

لوح گور 103..........شنبه 25 بهمن 1393

یادبود..........شنبه 25 بهمن 1393

سفر مکن..........شنبه 25 بهمن 1393

جملات زیبای ژان روسو..........شنبه 25 بهمن 1393

جملاتی از رابیندرانات تاگور..........جمعه 24 بهمن 1393

سخنان فرانسوا ولتر..........جمعه 24 بهمن 1393

رو سر بنه به بالین تنها مرا رها کن.............جمعه 24 بهمن 1393

یعنی چه.............جمعه 24 بهمن 1393

در گلستان..........جمعه 24 بهمن 1393

جملاتی از گوته..........پنجشنبه 23 بهمن 1393

جملات زیبای چارلی چاپلین..........پنجشنبه 23 بهمن 1393

بچاپ و چاپیده!..........پنجشنبه 23 بهمن 1393

فاحشه..........پنجشنبه 23 بهمن 1393

چند جمله ی زیبا از کوروش کبیر..........پنجشنبه 23 بهمن 1393

عشق و جدایی..........پنجشنبه 23 بهمن 1393

دیشب خبرت هست که در مجلس اصحاب.............پنجشنبه 23 بهمن 1393

عقل در عشق تو سرگردان بماند.............پنجشنبه 23 بهمن 1393

شبی یاد دارم که چشمم نخفت.............پنجشنبه 23 بهمن 1393

ساقیا می ده که جز می نشکند پرهیز را.............پنجشنبه 23 بهمن 1393

کسی نیست در این گوشه فراموشتر از من.............چهارشنبه 22 بهمن 1393

آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا..........چهارشنبه 22 بهمن 1393

آب خضر و می شبانه یکی است.............چهارشنبه 22 بهمن 1393

چند دوبیتی زیبا از عطار..........چهارشنبه 22 بهمن 1393

بهار آمد..........چهارشنبه 22 بهمن 1393

چند رباعی زیبا از خیام..........چهارشنبه 22 بهمن 1393

سیاه چشما مهر تو غمگسار چشم من است.............چهارشنبه 22 بهمن 1393

باز این چه شورش است که در خلق آدم است.............چهارشنبه 22 بهمن 1393

در عشق تو.............چهارشنبه 22 بهمن 1393

همه پستها