تبلیغات
افکار خاکستری - شبی یاد دارم که چشمم نخفت...
بکوشیم در کنار هم حرکت کنیم تا انسان نو ، اندیشه نو و یک نژاد نو در جهان بسازیم

شبی یاد دارم که چشمم نخفت...

پنجشنبه 23 بهمن 1393 01:25 ب.ظ

نویسنده : انسان بیخود
ارسال شده در: سعدی ،
 

شبی یاد دارم که چشمم نخفت

شنیدم که پروانه با شمع گفت

که من عاشقم گر بسوزم رواست

تو را گریه و سوز باری چراست؟




ادامه مطلب...

شبی یاد دارم که چشمم نخفت

شنیدم که پروانه با شمع گفت

که من عاشقم گر بسوزم رواست

تو را گریه و سوز باری چراست؟

بگفت ای هوادار مسکین من

برفت انگبین یار شیرین من

چو شیرینی از من بدر می‌رود

چو فرهادم آتش به سر می‌رود

همی گفت و هر لحظه سیلاب درد

فرو می‌دویدش به رخسار زرد

که ای مدعی عشق کار تو نیست

که نه صبر داری نه یارای ایست

تو بگریزی از پیش یک شعله خام

من استاده‌ام تا بسوزم تمام

تو را آتش عشق اگر پر بسوخت

مرا بین که از پای تا سر بسوخت

همه شب در این گفت و گو بود شمع

به دیدار او وقت اصحاب، جمع

نرفته ز شب همچنان بهره‌ای

که ناگه بکشتش پری چهره‌ای

همی گفت و می‌رفت دودش به سر

همین بود پایان عشق، ای پسر

ره این است اگر خواهی آموختن

به کشتن فرج یابی از سوختن

مکن گریه بر گور مقتول دوست

قل الحمدلله که مقبول اوست

اگر عاشقی سر مشوی از مرض

چو سعدی فرو شوی دست از غرض

فدائی ندارد ز مقصود چنگ

وگر بر سرش تیر بارند و سنگ

به دریا مرو گفتمت زینهار

وگر می‌روی تن به طوفان سپار

   




دیدگاه ها : نظرات
برچسب ها: سعدی ، اشعار سعدی ، شعر عاشقانه ، شعر عارفانه ، بوستان سعدی ، گلستان سعدی ، شبی یاد دارم که چشمم نخفت ،
آخرین ویرایش: پنجشنبه 23 بهمن 1393 04:28 ب.ظ