تبلیغات
افکار خاکستری
چهارشنبه 3 اسفند 1390  02:22 ب.ظ
نوع مطلب: (دکتر علی شریعتی ،) توسط: مهدی ح.ح

حرف های نگفتنی

حرف‌هائی هست برای نگفتن

و ارزش عمیق هر کسی

به اندازه‌ی حرف‌هائی است که برای نگفتن دارد!

و کتاب‌هائی نیز هست برای نـنوشتن

و من اکنون رسیده‌ام به آغاز چنین کتابی

که باید قلم را بـِکـَنم و دفتر را پاره کنم

و جلدش را به صاحبش پس دهم

و خود به کلبه‌ی بی در و پنجره‌ای بخزم

و کتابی را آغاز کنم که نباید نوشت!



نظرات()   
   
دوشنبه 1 اسفند 1390  07:00 ب.ظ
نوع مطلب: (رهی معیری ،) توسط: مهدی ح.ح

پرده نیلی

 

رفتیم و پای بر سر دنیا گذاشتیم

                                    کار جهان ، به اهل جهان وا گذاشتیم

چون آهوی رمیده ، ز وحشت سرای شهر

                                    رفتیم و سر به دامن صحرا گذاشتیم

بالای هفت پرده نیلی است جای ما

                                    پا چون حباب بر سر دریا گذاشتیم

ما را بس است جلوه گه شاهدان قدس

                                    « دنیا برای مردم دنیا گذاشتیم »

کوتاه شد زدامن ما ، دست حادثات

                                    تا دست خود به گردن مینا گذاشتیم

شاهد که سرکشی نکند دلفریب نیست

                                    فهم سخن ، به مردم دانا گذاشتیم

در جستوجوی یار دلازار ، کس نبود

                                    این رسم تازه را به جهان ما گذاشتیم

ایمن ز دشمنیم ، که با دشمنیم دوست

                                     بنیان زندگی ، به مدارا گذاشتیم

صد غنچه دل ، از نفس ما شکفته شد

                                     هر جا که چون نسیم سحر ، پا گذاشتیم

ما شکوه از کشاکش دوران نمی کنیم

                                      موجیم و کار خویش به دریا گذاشتیم

از ما به روزگار ، حدیث وفا بس است

                                       نگذاشتیم گر اثری ، یا گذاشتیم  

             

                         « رهی معیری »


نظرات()   
   
جمعه 28 بهمن 1390  06:07 ب.ظ
توسط: مهدی ح.ح

       جملات زیبای اوشو
  • توانایی عشق ورزیدن؛ بزرگ‌ترین هنر جهان است
  • هر موجودی؛ یک سرود الهی است بی همتا؛ منحصر به فرد؛ تکرار نشدنی و غیر قابل مقایسه....
  • زمانی که تسلیم باشی؛ تمام هستی از تو حمایت می‌کند هیچ چیز با تو مخالف نخواهد بود، زیرا تو با هیچ چیز مخالف نیستی.


  • (ادامه در ادامه مطلب)


نظرات()       
جمعه 28 بهمن 1390  06:04 ب.ظ
نوع مطلب: (دکتر علی شریعتی ،) توسط: مهدی ح.ح

پدرمومن من ... مادر مقدس من ... نماز تو یک ورزش تکراری است بدون هیچ اثر اخلاقی و اصلاح عملی و حتی نتیجه بهداشتی ! که صبح و ظهر و شب انجام می دهی اما نه معانی الفاظ و ارکانش را می دانی و نه فلسفه حقیقی و هدف اساسی اش را می فهمی. تمام نتیجه کار تو و آثار نماز تو این است که پشت تو قوز درآورد و پیشانی صافت پینه بست و فرق من بی نماز با تو نمازگزار فقط این است که من این دو علامت تقوی را ندارم!

تو می گویی: نماز خواندن با خدا سخن گفتن است. تصورش را بکن کسی با مخاطبی مشغول حرف زدن باشد اما خودش نفهمد که دارد چه می گوید؟ فقط تمام کوشش اش این باشد که با دقت و وسواس مضجکی الفاظ و حروف را از مخارج اصلی اش صادر کند. اگر هنگام حرف زدن "ص" را "س" تلفظ کند حرف زدنش غلط می شود اما اگر اصلا نفهمد چه حرفهایی می زند و به مخاطبش چه می گوید غلط نمی شود!

اگر کسی روزی پنج بار و هر بار چند بار با مقدمات و تشریفات دقیق و حساس پیش شما بیاید و با حالتی ملتمسانه و عاجزانه و اصرار و زاری چیزی را از شما بخواهد و ببینید که با وسواس عجیبی و خواهش همیشگی خود را تلفظ می کند اما خودش نمی فهمد که چه درخواستی از شما دارد چه حالتی به شما دست می دهد؟ شما به او چه می دهید؟ و وقتی متوجه شدید که این کار برایش یک عادت شده و یا بعنوان وظیفه یا ترس از شما هم انجام می دهد دیگر چه می کنید؟ گوشتان را پنبه نمی کنید؟

اگر خدا از آدم خیلی بی شعور و بلکه آدمی که مایه مخصوص ضد شعور دارد بدش بیاید همان رکعت اول اولین نمازش با یک لگد پشت به قبله از درگاه خود بیرونش می اندازد و پرتش می کند توی بدترین جاهای جهان سوم تا در چنگ استعمار همچون چهارپایان زبان بسته ی نجیب بار بکشد و خار هم نخورد و شکر خدا کند و در آرزوی بهشت آخرت در دوزخ دنیا زندگی کند و در لهیب آتش و ذلت و جهل و فقر خود ابولهب باشد و زنش حماله الحطب!!!

و اگر خدا ترحم کند رهایش می کند تا همچون خر خراس تمام عمر بر عادت خویش در دوار سرسام آور بلاهت دور زند و دور زند و دور زند...... و در غروب یک عمر حرکت و طی طریق در این" مذهب دوری" به همان نقطه ای رسد که صبح آغاز کرده بود. با چشم بسته تا نبیند که چه می کند و با پوز بسته تا نخورد از آنچه می سازد! و این است بنده مومن آنچه عفت و تقوی می گویند.

کجایی پدر مومن من... مادر مقدس من... وای بر شما نمازگزارانی که سخت غافلید و از نماز نیز. در خیالتان  خدای آسمان را نماز می برید و در عمل بت های قرن را. خداوندان زمین را... 

بت هایی را که دیگر مجسمه های ساده و گنگ و عاجز عصر ابراهیم و سرزمین محمد نیستند.


نظرات()   
   
جمعه 28 بهمن 1390  06:03 ب.ظ
توسط: مهدی ح.ح

با جسارت وجود خدا را به پرسش بگیر؛

 چرا که اگر خدایی باشد،

 باید خرد را بیش از ترس کورکورانه ارج نهد.

                          

                            (توماس جفرسون)  


نظرات()   
   
جمعه 28 بهمن 1390  05:57 ب.ظ
توسط: مهدی ح.ح

اما کم وبسیار ! چه یکبار چه صد بار

تسبیح تو ای شیخ رسیده ست به تکرار

 

سنگی سر خود را به سر سنگ دگر زد

صد مرتبه بردار سر از سجده و بگذار

 

از فلسفه تا سفسته یک عمر دویدیم

آخر نه به اقرار رسیدم نه به انکار

 

در وقت قنوتم به کف آیینه گرفتم

جز رنگ ریا هیچ نمانده است به رخسار

 

تنهایی خود را به چهار آینه دیدم

بیزارم ، بیزارم ، بیزارم ، بیزار

 

ای عشق مگر پاسخ این فال تو باشی

مشت همه را باز کن ، ای کاشف اسرار

                           

                                     «فاضل نظری»  


نظرات()   
   
جمعه 28 بهمن 1390  05:51 ب.ظ
توسط: مهدی ح.ح

گفتم: خدای من، دقایقی بود در زندگانیم که هوس می کردم سر سنگینم را که پر از دغدغه ی دیروز بود و هراس فردا، بر شانه های صبورت بگذارم، آرام برایت بگویم و بگریم، در آن لحظات شانه های تو کجا بود؟

 

گفت: عزیزتر از هر چه هست، تو نه تنها در آن لحظات دلتنگی، که در تمام لحظات بودنت برمن تکیه کرده بودی،

من آنی خود را از تو دریغ نکرده ام که تو اینگونه هستی،

من همچون عاشقی که به معشوق خویش می نگرد،

با شوق تمام لحظات بودنت را به نظاره نشسته بودم

 

گفتم: پس چرا راضی شدی من برای آن همه دلتنگی، اینگونه زار بگریم؟

 

گفت: عزیزتر از هر چه هست،

اشک تنها قطره ای است که قبل از آنکه فرود آید

عروج می کند، اشکهایت به من رسید و من یکی یکی بر زنگارهای روحت ریختم تا باز هم از جنس نور باشی و از حوالی آسمان

چرا که تنها اینگونه می شود تا همیشه شاد بود

 

گفتم: آخر آن چه سنگ بزرگی بود که بر سر راهم گذاشته بودی؟

 

گفت: بارها صدایت کردم،

آرام گفتم: از این راه نرو که به جایی نمی رسی،

توهرگز گوش نکردی و آن سنگ بزرگ فریاد

بلند من بود که عزیزتر از هر چه هست از این راه نرو که به ناکجاآباد هم نخواهی رسید

 

گفتم: پس چرا آن همه درد در دلم انباشتی؟

 

گفت: روزیت دادم تا صدایم کنی، چیزی نگفتی،

پناهت دادم تا صدایم کنی، چیزی نگفتی،

بارها گل برایت فرستادم، کلامی نگفتی،

می خواستم برایم بگویی و حرف بزنی.

آخر تو بنده ی من بودی چاره ای نبود جز نزول درد که تنها اینگونه شد تو صدایم کردی

گفتم: پس چرا همان بار اول که صدایت کردم درد را از دلم نراندی؟

 

گفت: اول بار که گفتی خدا آن چنان به شوق آمدم که حیفم آمد بار دگر خدای تو را نشنوم،

تو باز گفتی خدا و من مشتاق تر برای شنیدن خدایی دیگر،

من می دانستم تو بعد از علاج درد بر خدا گفتن اصرار نمی کنی

وگرنه همان بار اول شفایت می دادم.

 

گفتم: مهربانترین خدا، دوست دارمت

 

گفت: عزیزتر از هر چه هست من دوست تر دارمت

 

              نقل قول از(english2011.blogfa.com)


نظرات()   
   
جمعه 28 بهمن 1390  05:45 ب.ظ
توسط: مهدی ح.ح

من زندگی را دوست دارم ولی از زندگی دوباره می ترسم

دین را دوست دارم ولی از کشیش ها می ترسم

قانون را دوست دارم ولی از پاسبان ها می ترسم

عشق را دوست دارم ولی از زن ها می ترسم

کودکان را دوست دارم ولی از آئینه می ترسم

سلام را دوست دارم ولی از زبانم می ترسم

من می ترسم پس هستم

این چنین می گذرد روز و روزگار من

من روز را دوست دارم ولی از روزگار می ترسم

(حسین پناهی)


نظرات()   
   
جمعه 28 بهمن 1390  05:38 ب.ظ
نوع مطلب: (فاضل نظری ،) توسط: مهدی ح.ح

بی لشگریم ، حوصله شرح قصه نسیت

فرمانبریم ، حوصله شرح قصه نیست

 

با پرچم سفید به پیکار می رویم

ما کمتریم ، حوصله شرح قصه نیست

 

فریاد می زنند ببینید و بشنوید

کور و کریم ، حوصله شرح قصه نیست

 

تکرار نقش کهنه خود در لباس نو

بازیگریم ، حوصله شرح قصه نیست

 

آیینه ها به دیدن هم خو گرفته اند

یکدیگریم ، حوصله شرح قصه نیست

 

همچون انار خون دل از خویش می خوریم

غم پروریم ، حوصله شرح قصه نیست

 

آیا به راز گوشه چشم سیاه دوست

پی می بریم ؟ حوصله شرح قصه نیست

                    

                              


نظرات()   
   
شنبه 15 بهمن 1390  01:59 ب.ظ
نوع مطلب: (دکتر علی شریعتی ،) توسط: مهدی ح.ح


  • اگر بدون «برای» کاری کردی ، کاری عاشقانه کردی اما اگر «برای » دارد کاری عاقلانه کرده ای.
  • من هرگز نمی توتنم بر خلاف ایمان و اعتقادم حرف بزنم اگر می توانستم حال سرنوشت دیگری داشتم .می توانم آن چه را که معتقدم نگویم ، ولی نمی توانم آن چه را معتقد نیستم ، بگویم.
  • توده ی مردم ما در جستوجو س عدالت اجتماعی هستند و روشن فکران در طلب آزادی فکری .
  • ملیت احساسی است که افراد مشترک در برابر عنصر دشمن در خود احساس می کنند .
  • ملت زمانی به وجود می آید که وجودش تهدید به مرگ شود .
  • انسان به میزانی که می اندیشد ، انسان است .
  • هیچ کسی دنیا را آن چنان که هست نمی بیند ، بلکه آن چنان که خودش هست می بیند .
  • انسان امروز بیش از همیشه تواناست و بیش از همیشه بر طبیعت مسلط است ، اما کم تر از همیشه بر خودش مسلط است .
  • اگر بینهایت واقعیت داشته باشد ، تنها در اندیشه و احساس است.
  • وقتی هدف علم ، قدرت بخشیدن مطلق به انسان شد ، قداستش از بین می رود .
  • ملتی که شخصیت زده می شود ، نه تنها قدرت تشخیص ندارد ، بلکه در مسائلی که قدرت تشخیص هم دارد ، باز جرئت بیان تشخیص خود را ندارد .
  • حقیقت زیبا تر از زیبایی است .
  • پس از خاتمیت ، پیامبری نیست اما هر آگاهی وارث پیامبران است !
  • اگر انسان دارای آزادی نمی بود ابلیس دستش بسته بود .
  • فساد ها از بد فهمیدن نیست ، از بد عمل کردن است .
  • هرگز از ظلم ننالیده ام و از خصم نترسیده ام و از شکست نومید نشده ام ، اما این کلمه ی شوم «مصلحت» دلم را سخت به درد آورد.
  • مصلحت ! تیغی که همیشه حقیقت را با آن ذبح شرعی می کنند .
  • وقتی چیزی به درد کسی نمی خورد ، دیگر بحث از این که آن چیز چیست ، بی مورد است .
  • در علم باید به گفته نگریست نه به گوینده ، در صورتی که در علم باید ابتدا به گوینده نگریست سپس به گفته .
  • تنهایی ، بزرگ ترین فاجعه قرن است .
  • همه ی بدبختی های ما ناشی از این است که نسل کهنه ی ما به تحجر مبتلا است و نسل جدید ما به هیچ و پوچ .
  • زر و زور و تزویر ! هرجا که جز تکرار این سه حرف ، حرف دیگری زده ام پشیمانم.
  • تنها اصلی که همیشه ثابت است ، تغیر است .
  • مغضوبین محکوم زمین ، رهبران بشریت خواهند گشت و وارثان تاریخ !
  • انسان تنها موجودی است که می تواند از دایره ی محدود زندگی اش وسعت بیش تری پیدا کند .
  • شرم از خود ، عالی ترین اوج خود آگاهی است .
  • هرکس آن چنان عمل می کند که جهان را می بیند .
  • فقط در حال شکست است که انسان می تواند تجربه کند .
  • خیلی ها هستند که مغزشان حرف می زند ولی وجودشان خبر ندارد .
  • بزرگی و کوچکی عمل ارزش ندارد . جهت عمل است که ارزش دارد .
  • جامعه ای که رهبران و مسئولینش فقیرند ، جامعه ای برخوردار و ثروتمند است .
  • آدم باید در تلاطم ساخته شود .
  • کسی که عوام پسندانه حرف می زند عوام فریب است .
  • نداشتن هاست که به ما هدف می دهد .
  • به میزانی که به خود می اندیشم ، از اندیشه ی دیگران غافل می مانیم .
  • تنها سرمایه ای که انسان دارد آینده ی آزاد او است .


نظرات()   
   
شنبه 15 بهمن 1390  01:49 ب.ظ
نوع مطلب: (دکتر علی شریعتی ،) توسط: مهدی ح.ح

دکتر علی شریعتی انسانها را به چهار دسته تقسیم کرده است:

۱٫ آنانی که وقتی هستند هستند وقتی که نیستند هم نیستند

عمده آدمها. حضورشان مبتنی به فیزیک است. تنها با لمس ابعاد جسمانی آنهاست که قابل فهم می‌شوند. بنابراین اینان تنها هویت جسمی دارند.

۲٫ آنانی که وقتی هستند نیستند وقتی که نیستند هم نیستند

مردگانی متحرک در جهان. خود فروختگانی که هویتشان را به ازای چیزی فانی واگذاشته‌اند. بی شخصیت‌اند و بی اعتبار. هرگز به چشم نمی‌آیند. مرده و زنده‌اشان یکی است.

۳٫ آنانی که وقتی هستند هستند وقتی که نیستند هم هستند

آدمهای معتبر و با شخصیت. کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان هم تاثیرشان را می گذارند. کسانی که هماره به خاطر ما می‌مانند. دوستشان داریم و برایشان ارزش و احترام قائلیم.

۴٫ آنانی که وقتی هستند نیستند وقتی که نیستند هستند

شگفت انگیز ترین آدمها. در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوه اند که ما نمی‌توانیم حضورشان را دریابیم. اما وقتی که از پیش ما میروند نرم نرم آهسته آهسته درک می‌کنیم. باز می‌شناسیم. می فهمیم که آنان چه بودند. چه می گفتند و چه می خواستند. ما همیشه عاشق این آدمها هستیم . هزار حرف داریم برایشان. اما وقتی در برابرشان قرار می‌گیریم قفل بر زبانمان می‌زنند. اختیار از ما سلب می‌شود. سکوت می‌کنیم و غرقه در حضور آنان مست می‌شویم و درست در زمانی که می‌روند یادمان می آید که چه حرفها داشتیم و نگفتیم. شاید تعداد اینها در زندگی هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد.


نظرات()   
   
پنجشنبه 13 بهمن 1390  12:36 ب.ظ
نوع مطلب: (سهراب سپهری ،) توسط: مهدی ح.ح

به تماشا سوگند

و به آغاز کلام

و به پرواز کبوتر از ذهن

واژه ای در قفس است .

 

حرف هایم ، مثل یک تکه چمن روشن بود .

من به آنان گفتم :

آفتابی لب درگاه شماست

که اگر در بگشایید به رفتار شما می تابد .

 

و به آنان گفتم :

سنگ آرایش کوهستان نیست

همچنانی که فلز ، زیوری نیست به اندام کلنگ .

در کف دست زمین گوهر نا پیدایی است

که رسولان همه از تابش آن خیره شدند .

پی گوهر باشید .

لحظه ها را به چراگاه رسالت ببرید .

 

و من آنان را ، به صدای قدم پیک بشارت دادم

و به نزدیکی روز ، و به افزایش رنگ .

به طنین گل سرخ ، پشت پرچین سخن های درشت .

 

و به آنان گفتم :

هر که در حافظه ی چوب ببیند باغی

صورتش در وزش بیشه شور ابدی خواهد ماند .

هرکه با مرغ هوا دوست شود

خوابش آرام ترین خواب جهان خواهد بود .

آنکه نور از سر انگشت زمان برچیند

می گشاید گره ی پنجره ها را با آه .

 

زیر بیدی بودیم

برگی از شاخه ی بالای سرم چیدم ، گفتم :

چشم را باز کنید ، آیتی بهتر از این می خواهید ؟

می شنیدم که بهم می گفتند :

سحر میداند ، سحر !

 

سر هر کوهی رسولی دیدند

ابر انکار به دوش آوردند .

باد را نازل کردیم

تا کلاه از سرشان بردارد .

خانه هاشان پر داوودی بود ،

چشمشان را بستیم .

دستشان را نرساندیم به سر شاخه ی هوش.

جیبشان را پر عادت کردیم .

خوابشان را به صدای سفر آینه ها آشفتیم.


نظرات()   
   
پنجشنبه 13 بهمن 1390  12:34 ب.ظ
نوع مطلب: (سهراب سپهری ،) توسط: مهدی ح.ح

به سراغ من اگر می آیید ،

پشت هیچستانم .

پشت هیچستان جایی است .

پشت هیچستان رگ های هوا ، پر قاصد هایی است

که خبر می آرند ، از گل واشده ی دور ترین بوته ی خاک.

روی شن ها هم ، نقش هاس سم اسبان سواران ظریفی است که صبح

به سر تپه معراج شقایق رفتند .

پشت هیچستان ، چتر خواهش باز است :

تا نسیم عطشی در بن برگی بدود ،

زنگ باران به صدا می آید .

آدم اینجا تنهاست .

و در این تنهایی ، سایه ی نارونی تا ابدیت جاری است .

 

به سراغ من اکر می آیید

نرم و آهسته بیایید ، مبادا ترک بردارد

چینی نازک تنهایی من .

                                         

                                        



نظرات()   
   
شنبه 8 بهمن 1390  04:46 ب.ظ
نوع مطلب: (ویلیام شکسپیر ،) توسط: مهدی ح.ح


  • وقت را هدر دادم و اکنون اوست که مرا هدر می­ده.
  • ای جسارت! دوست من باش.
  • دوستی نعمت گرانبهائی است ،خوشبختی رادوبرابر می کندوبه بدبختی تخفیف میدهد.
  • اگر كسی را دوست داری رهایش كن سوی تو برگشت از آن توست و اگر برنگشت از اول برای تو نبوده .
  • از بزرگی نترس؛ بعضی بزرگ زاده می­شوند، برخی بزرگی را به دست می­آورند و بعضی بزرگی را به دامانشان می­اندازند.
  • آه که دروغ چه چهره زیبایی دارد.
  • به  لب­هایت خوار و خفیف کردن نیاموز که برای بوسیدن آفریده شده­اند.
  • خدا به تو یک صورت داده است و تو از آن صورت دیگری ساخته ای.
  • صورت شما كتابیست كه مردم می توانند از آن چیز های عجیب بخوانند.
  • به عمقت برو، در بزن و بپرس قلبت چه می­داند.
  • اگر کلمات نایاب شوند، به­ندرت بیهوده مصرف می­شوند.
  • با خنده و شادی، بگذار چین و چروک­های پیری از راه برسند.
  • موطن آدمی را در هیچ نقشه جغرافیای نشانی نمی توان یافت، موطن آدمی در قلب همه کسانی است که دوستش دارند!
  • چرخ فلک، قایق­هایی را به حرکت در می­آورد که پارو آنها را به حرکت درنیاورده است.
  • زندگی داستانی است که یک ابله تعریف می­کند؛ پر از غوغا و هیاهو اما نامفهوم.
  • زندگی کمدی است برای کسی که فکر می کند و تراژدی است برای کسی که احساس می کند.
  • چیزی نداشته باشی؛ چیزی برای از دست دادن نداری.
  • جهنم خالی است چون همه دیوها اینجا هستند.
  • اگر انجام دادن، به اندازه دانستن نیک از بد آسان بود، نمازخانه­ها کلیسا بودند و کلبه درویشان قصر پادشاهان.
  • نه خوب است و نه بد؛ فکر ماست که از آن خوب یا بد می­سازد.
  • عشق جوانتر از آن است که بداند وجدان چیست.
  • هر که سرگیجه دارد فکر می­کند دنیا دور خودش می­چرخد.
  • آدم­ها پنجره را به روی طلوع خورشید می­بندند.
  • چه غم شیرینی است جدایی.
  • گوش­هایت را به همه بسپار اما صدایت را به عده­ای معدود.
  • به افکارت زبان نده.
  • ظرف که خالی باشد صدای بیشتری دارد.
  • دوران طلایی پیش روست نه پشت سر.
  • اگر اشکی داری آماده شو تا آن را فرو بریزی.
  • دیوانه، عاشق و شاعر از یک قماشند: هر سه اهل خیال.
  • محتوای جاه­طلبی به­مثابه سایه رؤیاست.
  • هنوز هنری خلق نشده که افکار را از روی صورت بازسازی کند.
  • وزن دشمن را بیشتر از آنچه به نظر می­آید حساب کن.
  • سه ساعت زودتر بهتر از یک دقیقه دیرتر.
  • برای آن که کار درست بزرگی انجام بدهی، اشتباه کوچک مرتکب شو.
  • آن که تاج بر سر دارد، بی­قرار سر بر بالین ­گذارد .
  • محکوم زمانیم و زمان محکوم گذشتن.
  • آهسته و عاقلانه! آنان که تند می­دوند سکندری می­خورند.
  • زاده شدن همچون ربوده شدن است، که بعد از آن به عنوان برده فروخته می­شوی.
  • یه احمق فکر می­کنه عاقله اما یه عاقل می­دونه که احمقه.
  • بهتره احمق با حضور ذهن باشی تا با حضور ذهن احمق.
  • آن کس که جرأت انجام کارهای شایسته دارد، انسان است.
  • اگر در این جهان از دست و زبان مردم در آسایش باشیم، برگ درختان، غرش آبشار و زمزمه جویبار هریک به زبانی دیگر با ما سخن خواهند گفت.
  • ای فتنه و فساد، تو چه زود در اندیشه مردان نومید رخنه می‌کنی.
  • بدی‌های ما در دنیا به یادگار می‌ماند و خوبی هایمان همراه با ما به گور می‌رود.
  • بذله‌گویی برازنده‌ترین لباسی است که در یک مجلس می‌توان پوشید.
  • برای دشمنانت کوره را آنقدر داغ مکن که حرارتش خودت را نیز بسوزاند.
  • برای لذت بردن کافیست اندکی احمق باشی.
  • به دست آور آنچه را که نمی‌توانی فراموشش کنی و فراموش کن آنچه را که نمی‌توانی بدست آوری.
  • تملق خوراک ابلهان است.
  • دنیا مانند یک تماشاخانه‌است، هرکس رل خود را بازی می‌کند و سپس مخفی می‌شود.
  • دیدن و حس کردن، وجودداشتن است، زندگی در اندیشه‌است.
  • دیوانه خودش را عاقل می‌پندارد و عاقل هم می‌داند که دیوانه‌ای بیش نیست.
  • زنبور هرچقدر باشد،گل از آن بیشتر است؛ دل‌های ماتم زده هر اندازه باشند، قلب‌های شاد زیادترند.
  • سعادتمند کسی است که به مشکلات و مصایب زندگی لبخند زند.
  • عشق غالبأ یک‌نوع عذاب است، اما محروم بودن از آن مرگ است!
  • کسانی که دنیا را از دست می‌دهند آن را با فکر و وسواس می‌خرند.
  • گذشت زمان هرچه از موهای مردم می‌کاهد، به خرد آن‌ها میفزاید.
  • گربه ما وقت تولد از آن رو است که به صحنه بزرگ جنون و حماقت وارد شده‌ایم.
  • مردی که دردرون خویش موسیقی ندارد و نداهای خوش و دلنشین او را تحت تأثیر قرار نمی‌دهد، برای خیانت، توطئه و غارتگری مناسب می‌باشد و هیچ کس نباید به او اعتماد کند.
  • من از خوشبختی‌های این جهان بهره‌مند گردیده‌ام زیرا در زندگی عاشق شده‌ام.
  • می‌دانیم که چیستیم اما نمی‌دانیم که چه می‌شویم.
  • وقتی ناراحتی بزرگی پیش آید، رنج و غم‌های دیرین از یاد می‌رود.
  • هر چه را که دوست داری بدست آور وگرنه مجبور می‌شوی هر چه را که بدست می‌آوردی دوست داشته باشی.
  • همیشه حرف حق را بدون بیم بیان کن و شیطان را خجل ساز.
  • همیشه کار کنید و بکوشید تا جامه افتخار و عظمت را بپوشید، همیشه در نظر داشته باشید که افتخارات تازه‌ای به دست آورید زیرا افتخارات گذشته همچون شمشیری است که زنگ زده و از رونق افتاده باشد .
  • اگر تمام شب را بخاطر از دست دادن خورشید  گربه کنی لذت دیدن ستاره‌ها را از دست خواهی داد.
  • داشتن علم بهتر از داشتن ثروت است ولی نداشتن ثروت بدتر از نداشتن علم است.


نظرات()   
   
شنبه 8 بهمن 1390  04:44 ب.ظ
نوع مطلب: (اوشو ،) توسط: مهدی ح.ح

انسانی خلاق به جهان پا می گذارد و

به زیبایی جهان می افزاید...

ترانه ای اینجا

نقاشی دیگری آنجا

او با وجود خود رقص جهان را موزون تر می سازد.

لذت را افزون٬

عشق را ژرفتر و

مکاشفه را نیکوتر پیش می برد.

و آن گاه که این جهان را ترک می گوید

جهانی زیباتر از خود بجای نهاده است.

آفریننده باش.

اینکه اکنون چه می کنی مهم نیست.

از بسیاری از کارها گریزی نیست.

اما هر کاری را با آفرینندگی٬با دل و جان پیش ببر.

آنگاه٬کار تو خود نیایش خواهد بود.

 

                                                   


نظرات()   
   
جمعه 7 بهمن 1390  08:02 ق.ظ
توسط: مهدی ح.ح

پیش از این ها

پیش از اینها فکر میکردم خدا

خانه ای دارد کنار ابر ها

مثل قصر پادشاه قصه ها

خشتی از الماس خشتی از طلا

پایه های برجش از عاج و بلور

بر سر تختی نشسته با غرور

ماه برق کوچکی از از تاج او

هر ستاره پولکی از تاج او

اطلس پیراهن او آسمان

نقش  روی دامن او  کهکشان

رعد و برق شب طنین خنده اش

سیل و طوفان نعره ی توفنده اش

دکمه ی پیراهن او آفتاب

برق تیر و خنجر او ماهتاب

هیچ کس از جای او آگاه نیست

هیچ کس را در حضورش راه نیست

پیش از اینها خاطرم دلگیر  بود

از خدا  در ذهنم این تصویربود

آن خدا بی رحم بود و خشمگین

خانه اش در آسمان دور از زمین

بود ،اما میان ما نبود

مهربان و ساده و زیبا نبود

در دل او دوستی جایی نداشت

مهربانی هیچ معنایی نداشت

...
هر چه میپرسیدم از خود از خدا

از زمین از اسمان از ابر ها

زود  می گفتند این کار خداست

پرس و جو از کار او کاری خطاست

هر چه می پرسی جوابش آتش است

آب اگر خوردی جوابش آتش است

تا ببندی چشم کورت می کند

تا شدی نزدیک دورت میکند

کج گشودی دست ،سنگت می کند

کج نهادی پا ی  لنگت می کند

تا خطا کردی عذابت می دهد

در میان آتش آبت می کند

با همین قصه دلم مشغول بود

خوابهایم خواب  دیو و غول  بود

خواب می دیدم که غرق آتشم

در دهان شعله های سرکشم

در دهان اژدهایی خشمگین

بر سرم باران گرز آتشین

محو می شد نعره هایم بی صدا

در طنین خنده ی خشم خدا ...

نیت من در نماز ودر دعا

ترس بود و وحشت از خشم خدا

هر چه می کردم همه از ترس بود

مثل از بر کردن یک درس بود ..

مثل تمرین  حساب و هندسه

مثل تنبیه مدیر مدرسه

تلخ مثل خنده ای بی حوصله

سخت مثل حل صد ها مسئله

مثل تکلیف ریاضی سخت بود

مثل صرف فعل ماضی سخت بود

تا که یک شب دست در دست پدر

راه افتادیم به قصد یک سفر

در میان راه در یک روستا

خانه ای دیدیم خوب و آشنا

زود  پرسیدم پدر اینجا کجاست

گفت اینجا خانه ی خوب خداست

گفت اینجا می شود یک لحظه ماند

گوشه ای خلوت نمازی ساده خواند

با وضویی دست ورویی تازه کرد

با دل خود گفتوگویی تازه کرد

گفتمش پس آن خدای خشمگین

خانه اش اینجاست ؟اینجا در زمین؟

گفت :آری خانه ی او بی ریاست

فرشهایش از گلیم و بوریاست

مهربان و ساده و بی کینه است

مثل نوری در دل آیینه است

عادت او نیست خشم و دشمنی

نام  او نور و نشانش روشنی

خشم نامی از نشانی های اوست

حالتی از مهربانی های اوست

قهر او از آشتی شیرینتر است

مثل قهر مهربان مادر است

دوستی را دوست معنی می دهد

قهر هم با دوست معنی می دهد

هیچ کس با دشمن خود قهر نیست

قهری او هم نشان دوستی ست

تازه فهمیدم خدایم این خداست

این خدای مهربان و آشناست

دوستی از من به من نزدیکتر

از رگ گردن به من نزدیکتر

آن خدای پیش از این را باد برد

نام او راهم دلم از یاد برد

آن خدا مثل خیال و خواب بود

چون حبابی نقش روی آب بود

می توانم بعد از این با این خدا

دوست باشم دوست ،پاک و بی ریا

می توان با این خدا پرواز کرد

سفره ی دل را برایش باز کرد

می توان در باره ی گل حرف زد

صاف و ساده مثل بلبل حرف زد

چکه چکه  مثل باران  راز گفت

با دو قطره صد هزاران  راز گفت

می توان  با او صمیمی حرف زد

مثل یاران قدیمی حرف زد

می توان تصنیفی از پرواز خواند

با الفبای سکوت آواز خواند

می توان مثل علف ها حرف زد

با زبانی بی الفبا حرف زد

می توان در باره ی هر چیز گفت

می توان شعری خیال انگیز گفت

تازه فهمیدم خدایم این خداست

این خدای مهربان و آشناست

دوستی از من به من نزدیک تر

از رگ گردن به من نزدیک تر

                                                                   قیصر امین پور


نظرات()   
   
جمعه 7 بهمن 1390  07:27 ق.ظ
نوع مطلب: (مادر ترزا ،) توسط: مهدی ح.ح

اگر مهربان باشید ، 

آدم ها شما را به خود شیرینی متهم می کنند!

اما شما همچنان مهربان بمانید .

اگر با دیگران رو راست باشید ،

 دیگران شما را فریب خوهند داد !

با این وجود چون آب زلال و صادق باشید .

اگر شما برای زندگی بهتر تلاش می کنید ،

 دیگران برچسب حرص و طمع به شما خوهند زد

اما شما سخت کوشانه به جلو روید .

اگر امید به دیگران ارزانی دارید

شما را خوش خیال می پندارند

چون فانوس به شب های تار بی امیدی بتابید .

اگر به شادی و آرامی برسید

دیگران حسادت می کنند !

با این وجود شادمانی کنید و شادی هایتان را تقسیم کنید .

خوبی های امروزتان را فراموش می کنند !

اما شما همچنان خوب بمانید و خوبی کنید

وقتی شما چشمان خود را به اشتباه و ضعف دیگران می بندید

دیگران ممکن است شما را ساده لوح بپندارند

اما همچنان از کنار اشتباه دیگران بگذرید !

اگر شما اموال خود را ببخشید ،

مردمان خواهند گفت که شما شم اقتصادی ندارید !

اما همچنان چون باران ببارید.

سنجش ها وقضاوت های آنان مهم نیست !

تنها داوری و قضاوت خدا مهم است .

خداوندی که همه چیز را می بیند و می شنود .

                                                     


نظرات()   
   
پنجشنبه 6 بهمن 1390  09:50 ب.ظ
نوع مطلب: (فروغ فرخزاد ،) توسط: مهدی ح.ح

نیمه شب گهواره ها آرام جنبیدند

بی خبر از کوچ درد آلود انسان ها

باز هم دستی مرا چون زورقی لرزان

 می کشد پارو زنان در کام طوفان ها

 

چهره هایی در نگاهم سخت بیگانه

خانه هایی بر فرازش اشک اخترها

وحشت زندان و برق حلقه زنجیر

داستان هایی ز لطف ایزد یکتا

 

سینه سرد زمین و لکه های گور

هر سلامی ، سایه ی تاریک بدرودی

 دست هایی خالی و در آسمانی دور

زردی خورشید بیمار تب آلودی

 

جستوجویی بی سرانجام و تلاشی گنگ

جاده ای ظلمانی و پایی به ره خسته

نه نشان آتشی بر قله های طور

نه جوابی از ورای این در بسته

 

مینشینم خیره در چشمان تاریکی

می شود یک دم از این قالب جدا باشم؟

همچو فریادی بپیچم در دل دنیا

چند روزی هم من عاصی ، خدا باشم

 

گر خدا بودم ، خدایا ، زین خداوندی

کی دگر تنها مرا نامی به این دنیا بود

من به این تخت مرصع پشت می کردم

بارگاهم خلوت خاموش دل ها بود

 

گر خدا بودم ، خدایا ، لحظه ای از خویش

می گسستم ، می گسستم ، دور می رفتم

روی ویران جاده های این جهان پیر

بی ردا و بی عصای نور می رفتم

 

وحشت از من سایه در دل ها نمی افکند

عاصیان را وعده دوزخ نمی دادم

یا ره باغ ارم کوتاه می کردم

یا در این دنیا بهشتی تازه می زادم

 

گر خدا بودم دگر این شعله عصیان

کی مرا ، تنها سراپای می سوخت

ناگه از زندان جسمم سر برون می کرد

پیشتر می رفت و دنیای مرا می سوخت

 

سینه ها را قدرت فریاد می دادم

خود درون سینه ها فریاد می کردم

هستی من گسترش می یافت در هستی

شرمگین هر گه خدایی یاد می کردم

 

مشت هایم ، این دو مشت سخت بی آرام

کی دگر بیهوده بر دیوارها می خورد

آنچنان می کوفتم بر فرق دنیا مشت

تا که هستی در تن دیوار ها می مرد

 

خانه می کردم میان مردم خاکی

خود به آنها راز خود باز می خواندم

می نشستم با گروه باده پیمایان

شب میان کوچه ها آواز می خواندم

 

شمع می در خلوتم تا صبحدم می سوخت

مست از او در کار ها تدبیر می کردم

می دریدم جامه ی پرهیز را بر تن

خود درون جام می تطهیر می کردم

 

من رها می کردم این خلق پریشان را

تا دمی از وحشت دوزخ بیاسایند

جرعه ای از باده ی هستی بیاشامند

خویش را با زینت مستی بیارایند

 

من نوای چنگ بودم در شبستان ها

من شرار عشق بودم ، سینه ها جایم

مسجد و میخانه ی این دیر ویرانه

پر خروش از ضربه های روشن پایم

 

من پیام وصل بودم در نگاهی شوخ

من سلام مهر بودم بر لبان جام

من شراب بوسه بودم در شب مستی

من سراپا عشق بودم ، کام بودم ، کام

 

می نهادم گاهگاهی در سرای خویش

گوش بر فریاد خلق بی نوای خویش

تا ببینم دردهاشان را دوایی هست

یا چه می خواهند آنها از خدای خویش؟

 

گر خدا بودم ، درس اولم نام پاکم بود

این جلال از جامه های چاک چاکم بود

عشق ، شمشیر من و مستی ، کتاب من

باده خاکم بود ، آری ، باده خاکم بود

 

ای دریغا لحظه ای آمد که لبهایم

سخت خاموشند و بر آنها کلامی نیست

خواهمت بدرود گویم تا زمانی دور

زانکه با توام شوق سلامی نیست

 

زانکه نازیبد زبون را این خدایی ها

من کجا و زین تن خاکی جدایی ها

من کجا و از جهان ، این قتلگاه شوم

  ناگهان پرواز کردن ها ، رهایی ها

 

می نشینم خیره در چشمان تاریکی

شب فرو می ریزد از روزن بالینم

آه ، حتی در پس دیوار های عرش

هیچ جز ظلمت نمی بینم ، نمی بینم

 

                                      


نظرات()   
   
پنجشنبه 6 بهمن 1390  09:50 ب.ظ
نوع مطلب: (جبران خلیل جبران ،) توسط: مهدی ح.ح

روزی «زشتی» و «زیبایی» در ساحل دریا به هم رسیدند و هر یک از دیگری پرسید:

«می توانی شنا کنی؟» سپس هر دو لباسهایشان را کندند و خود را در امواج دریا رها

کردند.

اندکی بعد« زشتی» از آب بیرون آمد و جامه ی «زیبایی» را به تن کرد و به راهش ادامه

داد .

«زیبایی» نیز به ساحل باز گشت و لباسهایش را نیافت و از اینکه برهنه بود شرمگین شد

پس ناگزیر جامه ی «زشتی» را بر کرد و به راه افتاد.

از آن روز تا کنون مردان و زنان هرگاه به هم می رسند در شناخت یکدیگر دچار اشتباه

می شوند.البته هنوز هم کسانی هستند که وقتی به چهره ی «زیبایی» خیره می شوند

بر خلاف لباسی که بر تن دارد او را می شناسند و هرگاه به چهره ی «زشتی» می نگرند

او را تشخیص می دهند و لباس زیباش آنها را دچار اشتباه نمی کند. 

                                      


نظرات()   
   
شنبه 1 بهمن 1390  01:15 ب.ظ
نوع مطلب: (ویکتور هوگو ،) توسط: مهدی ح.ح

افکار خاکستری ویکتور هوگو

 

اول از همه برایت آرزو میکنم بدانی که                                       

شادترین افراد لزوما بهترین چیزها را ندارند ،بلکه از هر چه

سر راهشان قرار می گیرد ، بهترین استفاده را می کنن .
برایت همچنین آرزو دارم دوستان زیادی داشته باشی ،

دوستانی که اگرچه ناپایدارند ،

شجاع و صادق نیز باشند ،
و دست کم یکی در میانشان بی تردید مورد اعتمادت باشد .
و چون زندگی بدین گونه است ،
برایت آرزو مندم که دشمن نیز داشته باشی
نه کم و نه زیاد ، درست به اندازه ،
تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قراردهند ،
که دست کم یکی از آنها اعتراضش به حق باشد ...
تا که زیاده به خود غره نشوی...
و نیز آرزو مندم مفید واقع شوی،
تا در لحظات سخت ،
وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است ،
همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرپا نگاه دارد
همچنین برایت آرزومندم صبور باشی ،
نه با کسانی که اشتباهات کوچک میکنند  ،
چون این کار ساده ای است
بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر میکنند
و با کاربرد درست صبوریت برای دیگران نمونه شوی .
و امیدوارم اگر جوان هستی ،
خیلی به تعجیل ، بالغ نشوی...
و اگر بالغی ، به جوان نمائی اصرار نورزی ،
و اگر پیری ، تسلیم نا امیدی نشوی...
چرا که هر سنی خوشی و ناخوشی خودش را دارد و لازم است
بگذاریم در ما جریان یابد
امیدوارم به پرنده ای دانه بدهی و به آوازش گوش کنی ، هنگامی که آوای سحرگاهیش را سر میدهد...
چراکه به این طریق ، احساس زیبایی خواهی یافت
به رایگان
امیدوارم که دانه ای هم بر خاک بفشانی ،
هر چند خرد بوده باشد...
و با روییدنش همراه شوی ،
تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت جریان دارد
به علاوه امیدوارم پول داشته باشی ،

زیرا در عمل به آن نیازمندی
و حداقل سالی یکبار پولت را جلوی رویت بگذاری و بگویی :
!!"
این مال من است "
فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان ارباب دیگری است 

و نیز آرزومندم که با تمام وجود متوجه باشی

که مافوق همه ی اینها ، در اطرافت

افرادی هستند که افسرده و غمگینند ،

یا در حقشان بی انصافی شده...

و در پایان اگر مردی آرزومندم زن خوبی داشته باشی

و اگر زن باشی شوهر خوبی داشته باشی ،

که اگر فردا خسته باشید ، یا پس فردا شادمان

باز هم از عشق حرف برانید تا از نو آغاز کنید .


اگر همه اینها برایت فراهم شد ،
دیگر چیزی ندارم برایت آرزو کنم...


نظرات()   
   
شنبه 1 بهمن 1390  08:28 ق.ظ
توسط: مهدی ح.ح

آیا تا به حال به کودکان نگریسته اید

درحالیکه مشغول بازی اند؟

و یا به صدای باران گوش فرا داده اید ،

آن زمان که قطراتش به زمین برخورد می کند؟

تا به حال به دنبال پروانه ای دویده اید ،

آن زمان که نامنظم و بی هدف پرواز می کند؟

یا به خورشید رنگ پریده خیره گشته اید ؟

آن زمان که در مغرب فرو می رود ؟

کمی آرام تر حرکت کنید .

این قدر تند و سریع به رقص درنیایید .

زمان کوتاه است . موسیقی به زودی پایان خواهد یافت .

آیا روزها را شتابان پشت سر می گذارید ؟

آیا وقتی از کسی می پرسید حالت چطور است ،

پاسخ سوال خود را می شنوید ؟

آیا تا به حال به کودک خود گفته اید

" فردا این کار را خواهیم کرد "

و آنچنان عجله داشته اید که نتوانسته اید غم او را در چشمانش ببینید ؟

آیا هرگز به کسی تلفن زده اید

فقط به این خاطر که به او بگویید : سلام ؟

کمی آرام حرکت کنید . این قدر تند و سریع به رقص درنیایید .

زمان کوتاه است موسیقی به زودی پایان خواهد یافت .

آن زمان که برای رسیدن به مکانی چنان شتابان می روید ،

نیمی از لذت راه را از دست می دهید .

آن گاه که روز را با نگرانی و عجله به سر می رسانید ،

گویی هدیه ای را نگشوده به کناری می نهید .

زندگی مسابقه نیست !

کمی آرام بگیرید .

به موسیقی گوش بسپارید ،

پیش از آنکه آوای آن به پایان برسد .


نظرات()   
   
جمعه 30 دی 1390  11:14 ق.ظ
نوع مطلب: (سهراب سپهری ،) توسط: مهدی ح.ح

ارزش ها:

ارزش واقعی هر انسان به اندازه ی جهانی است که در آن زندگی می کند.

 

افکار خاکستری سهراب سپهری

 

کفش هایم کو،

چه کسی بود صدا زد:سهراب؟

آشنا بود صدا مثل هوا با تن برگ.

مادرم در خواب است.

و منوچهر و پروانه،و شاید همه ی مردم شهر.

شب خرداد به آرامی یک مرثیه از روی سر ثانیه ها می گذرد

و نسیمی خنک از حاشیه ی سبز پتو خواب مرا می روبد.

بوی هجرت می آید:

بالش من پر آواز پر چلچله هاست.

 

صبح خواهد شد

و به این کاسه ی آب

آسمان هجرت خواهد کرد.

باید امشب بروم.

 

من که از باز ترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم

حرفی از جنس زمان نشنیدم.

هیچ چشمی،عاشقانه به زمین خیره نبود.

کسی از دیدن یک باغچه مجذوب نشد.

هیچکی زاغچه ای را سر یک مزرعه جدی نگرفت.

من به اندازه ی یک ابر دلم می گیرد

وقتی از پنجره می بینم حوری

-دختر بالغ همسایه-

پای کمیاب ترین نارون روی زمین

فقه می خواند.

چیز هایی هست،لحظه هایی پر اوج

مثلا شاعره ای را دیدم

آنچنان محو تماشای فضا بود که در چشمانش

آسمان تخم گذاشت.

و شبی از شبها

مردی از من پرسید

تا طلوع انگور،چند ساعت راه است؟

 

باید امشب بروم.

باید امشب چمدانی را

که به اندازه پیراهن تنهایی من جا دارد، بردارم

و به سمتی بروم

که درختان حماسی پیداست،

رو به آن وسعت بی واژه که همواره مرا می خواند.

یک نفر باز صدا زد:سهراب!

کفش هایم کو؟


نظرات()   
   
جمعه 30 دی 1390  11:13 ق.ظ
نوع مطلب: (قیصر امین پور ،) توسط: مهدی ح.ح


اینجا همه هر لحظه می پرسند:

- « حالت چطور است؟»

اما کسی یک بار

از من نپرسید

«بالت...

دیشب دوباره

گویا خودم را خواب دیدم:

در آسمان پر می کشیدم

و لا به لای ابر ها پرواز می کردم

و صبح چون از جا پریدم

در رختخوابم

یک مشت پر، گرم و پراکنده

پائین بالش

در رختخواب من نفس می زد

آنگاه با خمیازه ای ناباورانه

بر شانه های خسته ام دستی کشیدم

بر شانه هایم

انگار جای خالی چیزی...

چیزی شبیه بال

احساس می کردم

                  


نظرات()   
   
پنجشنبه 29 دی 1390  03:09 ق.ظ
نوع مطلب: (دکتر علی شریعتی ،) توسط: مهدی ح.ح

ارزش ها:

ارزش واقعی هر انسان به اندازه عصیان اوست.

 

افکار خاکستری دکتر شریعتی

  • چه  پست اند آن ها که فاصله ی میان آن چه هست شان با آن چه  باید باشد شان نزدیک است و حتی در برخی هردو  بر هم منطبق است
  • ما شکست نمی خوریم !ایمان و دوست داشتن رویین تنمان کرده است.
  •   سقوط آن که بیشتر صعود کرده است ، خطرناک تر ، فاجعه تر.
  • هرکس مظلوم است خود ظالم را یاری کرده است.
  •   بر خلاف کسانی که مصلحت اندیشند و میگویند هنوز زود است من می گویم همیشه دیر است.
  • اگر همان قدر که به موهایمان اهمیت می دادیم ، به ذهنمان اهمیت می دادیم اکنون دنیایمان تعریف دیگری داشت.
  • حتی آنان که روزی سه چهار ساعت جلوی آینه هستند یک بار هم خودشان را ندیده اند.
  • روشن فکر ، پیامبری است که به او وحی نمی شود ولی رسالت وحی را به دوش می کشد.
  • هر انسانی آینه تمام نمای فرهنگ و تاریخ خودش می باشد.
  • نباید به کوتاه ترین راه اندیشید ، بلکه باید به درست ترین راه فکر کرد.
  • واقعیت همیشه درست فکر می کند ، درست کار می کند اما همیشه زیبا نمی اندیشد.
  •   اگر یک زندانی در بیرون ، هیچ دل خوشی نداشته باشد ، آزادی را طلب نمی کند ، هر چند در را به روی به روی خود گشوده ببیند.همیشه چیزی وجود دارد که به آن دل بست.دوست من آزاد باش!
  •   وطن آدمی ایمان آدمی است نه خاک آدمی.
  •   انسان آهنگی است که خدا سروده است.
  • خدا برای تنهایی اش انسان را آفرید.
  •   مرز اسلام تا آن جا کشیده می شود که انسان هست.
  •   بزرگ ترین صفت و ارزش انسان عصیان است.
  •   در دنیا و آخرت جز از خود ، از هیچ کس نباید ترسید.
  • «بشر» بودن است در صورتی که «انسان» شدن است.
  • سر نوشت شما آن چیزی خواهد بود که خودتان با دست های خویش خواهید نوشت.
  • هر معبدی در انتظار نیایشگر تنهای خویش است.
  • مرگی که ضرری برای هیچ کس نداشته باشد ، بی ارزش ترین مرگ ها است.
  •   روح های بزرگ را از دو جا می توان شناخت:یکی از نیاز بیش ترشان و یکی از درد های بیش ترشان.
  • خدا مطلق است ، بی جهت است .این تویی که در مقابل او جهت میگیری.
  •   آدمی در عشق لایتناهی ، نامتناهی میشود.
  • انسان عبارت است از یک تردید ، هرکسی یک «چه کار باید کرد؟»است.
  • روشن فکر ، پیامبر زمان خویش و جامعه خویش است.
  •   زندگی چیست؟

·               نان ، آزادی ، فرهنگ ، ایمان و دوست داشتن.

  • مگر نمی دانی بزرگ ترین دشمن آدمی فهم اوست؟تا می توانی خر باش تا خوش باشی!!
  •     میهن مسلمان ، جهان است ، پهنه ی وجود است و مالک و تنها قدرت حاکم بر آن خداوند است.
  • بیش از آن که بیندیشی تا چه بگویی؟بیندیش که چه می گویی.
  •   پیروزی قابیل در آستانه تاریخ ، انسان را به دو موجود غیر انسانی مسخ کرد:گرگ و میش.
  •    مردم پست و پلید کسانی اند که ارزش را فدای سود می کنند.
  •   قرن امروز ، قرن فرو ریختن همه ی تقدّس ها و بلندی ها و شکوه هاست.
  •   به میزانی که تکامل فکری پیدا می کنیم ، مرز های دنیایی که در آن زیست می کنیم ، وسیع تر میشود.
  • انسان هر چهار چوبی را می شکند.
  •    هیچ فاجعه ای از نیمه روشن فکری شوم تر نیست.و هیچ کس به اندازه ی نیمه روشن فکر خطر ناک نیست.
  • آدم یک مهاجر ابدی در خویش است.
  •   خدایا! چگونه زندگی کردن را به من بیاموز چگونه مردن را خود خواهم آموخت.
  • ایمان بی عشق تعصبی کور است و عشق بی ایمان کوری متعصب.
  •    افسانه دروغ است ولی دروغی که در آن راستی بیش تری وجود دارد.


نظرات()   
   
پنجشنبه 29 دی 1390  03:08 ق.ظ
توسط: مهدی ح.ح

پرنده بر شانه های انسان نشست.

انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت:اما من درخت نیستم.

تو نمی توانی روی شانه من آشیانه سازی.

پرنده گفت : من فرق درخت ها و آدم ها را خوب می فهمم .

 اما گاهی پرنده ها وانسان ها را اشتباه می گیرم.

انسان خندید و به نظرش این بزرگ ترین اشتباه ممکن بود.

پرنده گفت : راستی چرا پر زدن را کنار گذاشتی؟

انسان منظور پرنده را نفهمید ، اما باز هم خندید.

پرنده گفت : نمی دانی توی آسمان چقدر جای تو خالی است.

انسان دیگر نخندید . انگار ته ته خاطراتش چیزی را به یاد آورد .

چیزی که نمی دانست چیست .

 شاید یک خوابی دور ، یک اوج دوست داشتنی !

پرنده گفت : غیر از پرنده های دیگری را هم می شناسم

که پر زدن از یادشان رفته است.

درست است که پرواز برای یک پرنده ضرورت است

اما اگر تمرین نکند فراموشش می شود .

پرنده ، این را گفت و پر زد .

 انسان رد پرنده را دنبال کرد تا اینکه چشمش به یک آبی بسیار بزرگ افتاد

و به یاد آورد روزی نام این آبی بزرگ بالای سرش آسمان بود و

چیزی شبیه دلتنگی توی دلش موج زد .

آنوقت خدا بر شانه های کوچک انسان دست گذاشت و گفت :

یادت می آید تو را با دو بال و دو پا آفریده بودم ؟

زمین و آسمان هر دو برای تو بود ، اما تو آسمان را فراموش کردی .

راستی عزیزم بال هایت را کجا جا گذاشتی ؟

                       به امید پرواز...

<از گروه هشت بهشت>


نظرات()   
   
  • تعداد کل صفحات :5  
  • ...  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
آخرین پست ها

ساده است.............شنبه 25 بهمن 1393

من با تو سودا می کنم..........شنبه 25 بهمن 1393

لوح گور 103..........شنبه 25 بهمن 1393

یادبود..........شنبه 25 بهمن 1393

سفر مکن..........شنبه 25 بهمن 1393

جملات زیبای ژان روسو..........شنبه 25 بهمن 1393

جملاتی از رابیندرانات تاگور..........جمعه 24 بهمن 1393

سخنان فرانسوا ولتر..........جمعه 24 بهمن 1393

رو سر بنه به بالین تنها مرا رها کن.............جمعه 24 بهمن 1393

یعنی چه.............جمعه 24 بهمن 1393

در گلستان..........جمعه 24 بهمن 1393

جملاتی از گوته..........پنجشنبه 23 بهمن 1393

جملات زیبای چارلی چاپلین..........پنجشنبه 23 بهمن 1393

بچاپ و چاپیده!..........پنجشنبه 23 بهمن 1393

فاحشه..........پنجشنبه 23 بهمن 1393

چند جمله ی زیبا از کوروش کبیر..........پنجشنبه 23 بهمن 1393

عشق و جدایی..........پنجشنبه 23 بهمن 1393

دیشب خبرت هست که در مجلس اصحاب.............پنجشنبه 23 بهمن 1393

عقل در عشق تو سرگردان بماند.............پنجشنبه 23 بهمن 1393

شبی یاد دارم که چشمم نخفت.............پنجشنبه 23 بهمن 1393

ساقیا می ده که جز می نشکند پرهیز را.............پنجشنبه 23 بهمن 1393

کسی نیست در این گوشه فراموشتر از من.............چهارشنبه 22 بهمن 1393

آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا..........چهارشنبه 22 بهمن 1393

آب خضر و می شبانه یکی است.............چهارشنبه 22 بهمن 1393

چند دوبیتی زیبا از عطار..........چهارشنبه 22 بهمن 1393

بهار آمد..........چهارشنبه 22 بهمن 1393

چند رباعی زیبا از خیام..........چهارشنبه 22 بهمن 1393

سیاه چشما مهر تو غمگسار چشم من است.............چهارشنبه 22 بهمن 1393

باز این چه شورش است که در خلق آدم است.............چهارشنبه 22 بهمن 1393

در عشق تو.............چهارشنبه 22 بهمن 1393

همه پستها