تبلیغات
افکار خاکستری
پنجشنبه 24 فروردین 1391  02:48 ق.ظ
نوع مطلب: (دکتر علی شریعتی ،) توسط: محمد

خدایا:عقیده مرا ازدست " عقده ام"مصون بدار. 

خدایا:به من قدرت تحمل عقیده "مخالف" ارزانی کن. 

خدایا:رشدعقلی وعلمی مرا از فضیلت "تعصب" "احساس" و "اشراق" محروم نسازد. 

خدایا:مرا همواره اگاه وهوشیار دار تا پیش ازشناختن درست وکامل کسی یا فکری مثبت یا منفی قضاوت نکنم. 

خدایا:جهل امیخته باخودخواهی و حسد مرا رایگان ابزار قتاله دشمن برای حمله به دوست نسازد. 

خدایا:شهرت منی را که:"میخواهم باشم" قربانی منی که " میخواهند باشم" نکند.


خدایا ، 

آتش مقدس « شک » را 

آن چنان در من بیفروز 

تا همه « یقین » هایی را که در من نقش کرده اند ، بسوزد. 

و آن گاه از پس توده ی این خاکستر ، 

لبخند مهراوه بر لب های یقینی ، 

شسته از هر غبار طلوع کند. 


خدایا ، 

به هرکه دوست می داری بیاموز 

که عشق از زندگی کردن بهتر است . 

و به هر که دوست تر می داری ، بچشان 

که دوست داشتن از عشق برتر ! 


خدایا ، 

به من زیستنی عطا کن ، 

که در لحظه مرگ ، 

بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است ، 

حسرت نخورم . 

و مردنی عطا کن ، 

که بر بیهودگی اش ، سوگوار نباشم . 

بگذار تا آن را من ، خود انتخاب کنم ، 

اما آن چنان که تو دوست داری . 

« چگونه زیستن » را تو به من بیاموز ، 

« چگونه مردن » را خود خواهم آموخت 





نظرات()   
   
پنجشنبه 24 فروردین 1391  02:44 ق.ظ
نوع مطلب: (کنفسیوس ،) توسط: محمد



اگر صخره و سنگ در مسیر رودخانه زندگی نباشد صدای آب هرگز زیبا نخواهد شد

 

همیشه آغاز راه دشوار است، عقاب در آغاز پرکشیدن پر میریزد ولی در اوج

حتی از بال زدن هم بی نیاز است

 

به جای آنكه به تاریكی لعنت بفرستید ، یك شمع روشن كنید.


 كنفسیوس



نظرات()   
   
پنجشنبه 24 فروردین 1391  02:10 ق.ظ
نوع مطلب: (حسین پناهی ،) توسط: محمد

 

میزی برای کار... کاری برای تخت... تختی برای خواب... خوابی برای جان... جانی برای مرگ... مرگی برای یاد... یادی برای سنگ...

این بود زندگی...!!



نظرات()   
   
چهارشنبه 23 فروردین 1391  05:24 ب.ظ
توسط: مهدی ح.ح

پس از مرگ
به خاطر دروغ هایمان مجازات می شویم
گفتند؟خوبی؟
.
.
.
.
.
گفتیم : خوبیم!



                                        
                                                                                  


  • آخرین ویرایش:چهارشنبه 23 فروردین 1391
نظرات()   
   
چهارشنبه 23 فروردین 1391  05:21 ب.ظ
نوع مطلب: (رسول یونان ،) توسط: مهدی ح.ح

مجرم

گفت : من فرشته ام !

قاضی پرسید : بال هایت کو ؟

گفت : بال هایم را بریدند !

قاضی باور نکرد . نیشخندی زد و او را به جرم نداشتن کارت شناسایی به حبس

محکوم کرد . وقتی می خواستند به دست هایش دست بند بزنند ، ناگهان چند

فرشته از پنجره آمدند و او را با خود بردند .

ساعتی بعد قاضی در کتاب های قانون دنبال ماده ای می گشت که مربوط

به تعقیب مجرم در آسمان باشد .

 


نظرات()   
   
یکشنبه 20 فروردین 1391  07:04 ب.ظ
توسط: هاجر

                     هنوز کوچکم

                                        هنوز دست من به زنگ در نمی رسد

                                                                       و شانه های من هنوز 

                                                                                   به شانه های پدر نمی رسد

هنوز کوچکم

                        دلم مثل بادبادکی

                                                       در آسمان دوستی رهاست

                                                                     پر از کبوتر و پرنده و پر از خداست

بزرگ می شوم ! 

                          درست مثل مادرم

                                                            و کوله بار سال های رفته را به دوش می برم ...


  • آخرین ویرایش:یکشنبه 20 فروردین 1391
نظرات()   
   
پنجشنبه 17 فروردین 1391  10:08 ب.ظ
نوع مطلب: (قیصر امین پور ،) توسط: مهدی ح.ح

حکایت مترسک

 

ایستاده در باد

شاخه لاغر بیدی کوتاه

بر تنش جامعه ای انباشته از پنبه و کاه

بر سر مزرعه افتاده بلند

سایه اش سرد و سیاه

 

نه نگاهش را چشم

نه کلاهش را کاه

سایه امن کلاهش اما

لانه امن کلاغی پیر است که با قال و مقال

قار و قار از ته دل می خواند

_آنکه می ترسد

                 می ترساند

 


نظرات()   
   
پنجشنبه 17 فروردین 1391  02:14 ب.ظ
نوع مطلب: (قیصر امین پور ،) توسط: محمد

نه !

کاری به کار عشق ندارم !    

من هیچ چیز و هیچ کس را

دیگر                     

در این زمانه دوست ندارم

انگار

انگار این روزگار چشم ندارد من و تو را

یک روز

خوش حال و بی ملال ببیند

زیرا

هر چیز و هرکس را

که دوست بداری

حتی اگر یک نخ سیگار

یا زهر مار باشد

از تو دریغ می کند ...

پس

من با همه وجودم

خود را زدم به مردن

تا روزگار ، دیگر

کاری به من نداشته باشد

این شعر تازه را هم

نا گفته می گذارم ...

تا رو زگار بو نبرد

گفتم که

کاری به کار عشق ندارم!


نظرات()   
   
پنجشنبه 17 فروردین 1391  02:10 ب.ظ
نوع مطلب: (قیصر امین پور ،) توسط: محمد

از میان این سه حرف

جز همین سه حرف

جز همین سه حرف ساده میان تهی

چیز دیگری سرم نمی شود

من سرم نمی شود

                                             ولی ....
    
  راستی

دلم که می شود !


نظرات()   
   
پنجشنبه 17 فروردین 1391  01:57 ب.ظ
نوع مطلب: (دکتر علی شریعتی ،) توسط: محمد

عشق یک جوشش کور است

 و پیوندی از سر نابینایی،

دوست داشتن پیوندی خودآگاه واز روی بصیرت روشن و زلال.

....(ادامه در ادامه مطلب)


نظرات()       
پنجشنبه 17 فروردین 1391  01:32 ب.ظ
نوع مطلب: (قیصر امین پور ،) توسط: مهدی ح.ح

پیشینیان با ما
در کار این دنیا چه گفتند ؟

گفتند : باید سوخت
گفتند : باید ساخت

گفتیم : باید سوخت ،
اما نه با دنیا
                 که دنیا را !
گفتیم باید ساخت ،
اما نه با دنیا
                 که دنیا را !


نظرات()   
   
پنجشنبه 17 فروردین 1391  01:11 ب.ظ
نوع مطلب: (قیصر امین پور ،) توسط: مهدی ح.ح

یاد داشت ها گمشده


پس کجاست؟
چند بار
خرت و پرت های کیف باد کرده را
                    
                    زیر و رو می کنم :
پوشه مدارک اداری و گزارش اضافه کار و کسر کار
کارت های اعتبار

کارت های دعوت عروسی و عزا
قبض های آب و برق و غیره و کذا

برگه حقوق و بیمه و جریمه و مساعده
رونوشت بخشنامه های طبق قاعده

 نامه های رسمی و تعارفی
نامه های مستقیم و محرمانه معرفی

برگه رسید قسط های وام
قسط های تا همیشه ناتمام

پس کجاست ؟
چند بار
چیب های پاره پوره را
                                 پشت و رو می کنم :
چند تا بلیط تا شده
چند اسکناس کهنه و مچله
                                        چند سکه سیاه
صورت خرید خوار بار
صورت خرید جنس های خانگی

پس کجاست ؟
یاد داشت های راز درد جاودانگی ؟



نظرات()   
   
پنجشنبه 17 فروردین 1391  12:20 ق.ظ
نوع مطلب: (قیصر امین پور ،) توسط: مهدی ح.ح

اخوانیه

چرا عاقلان را نصیحت کنیم ؟

بیایید از عشق صحبت کنیم

 

تمام عبادات ما عادت است

به بی عادتی کاش عادت کنیم

 

چه اشکالی دارد پس از هر نماز

دو رکعت گلی را عبادت کنیم ؟

 

به هنگام نیت برای نماز

به آلاله ها قصد قربت کینم

 

چه اشکالی دارد که در هر قنوت

دمی بشنو از نی حکایت کنیم ؟

 

چه اشکالی دارد در آیینه ها

جمال خدا را زیارت کنیم؟

 

مگر موج دریا ز دریا جداست ؟

چرا بر یکی حکم کثرت کنیم ؟

 

پراکندگی حاصل کثرت است

بیایید تمرین وحدت کنیم

 

وجود تو چون عین ماهیت است

چرا باز بحث اصالت کنیم ؟

 

اگر عشق خود خود علت اصلی است

چرا بحث معلول و علت کنیم ؟

 

بیا جیب احساس و اندیشه را

پر از نقل مهر و محبت کنیم

 

پر از گلشن راز ، از عقل سرخ

پر از کیمیای سعادت کنیم

 

بیایید تا عین عین القضات

میان دل و دین قضاوت کنیم

 

اگر سنت اوست نو آوری

نگاهی هم از نو به سنت کنیم

 

مگو کهنه شد رسم عهد الست

بیایید تجدید بیعت کنیم

 

برادی چه شد رسم اخوانیه؟

بیا یاد عهد اخوت کنیم

 

بگو قافیه سست یا نادرست

همین بس که ما ساده صحبت کنیم

 

خدایا دلی آفتابی بده

که از باغ گلها حمایت کنیم

 

رعایت کن آن عاشقی را که گفت

«بیا عاشقی را رعایت کنیم »


نظرات()   
   
پنجشنبه 17 فروردین 1391  12:04 ق.ظ
نوع مطلب: (حسین منزوی ،) توسط: مهدی ح.ح

 

از روزن زندانم گر منظره می بینم
یک دایره از شب را در سیطره می بینم
در آینه فردا چونم می نگرم خود را
در تار تنندو ها یک شب پره می بینم
از بس که پس از رفتن ، چرخیدن و برگشتند
خط های مصیبت را هم دایره می بینم
اندوخته هایم را چون می نگرم ، تنها
انبوه غم انگیزی از خاطره می بینم
تقدیر که می غرد گرگی است که در چنگش
خود را و ترا جفتی آهو بره می بینم
در باغ خزان دیده چون چشم می اندازم
عریان و تهی خود را از پنجره می بینم
این رنج چیلپاوار بر دوش من ، آه انگار
مردی و صلیبی را در ناصره می بینم
در کاذبهء رؤیا تعبیر جهانم را
سرسبز و گل اندر گل دشت و دره می بینم
بیداری من اما این است که جا در جا
ویرانی و خاکستر در گستره می بینم
تا تو چه نظر داری من خود که هنوز آری
آن زخم قدیمی را در حنجره می بینم


                                        حسین منزوی


نظرات()   
   
پنجشنبه 17 فروردین 1391  12:02 ق.ظ
نوع مطلب: (قیصر امین پور ،) توسط: مهدی ح.ح

نشانه پرسش

چرا همیشه همین است آسمان و زمین ؟

زما ن هماره همان و زمین همیشه همین ؟

اگر چه پرسش بی پاسخی است ، می پرسم

چرا همیشه چنان و چرا همیشه چنین ؟

چرا زمین و زمان بی امان و بی مهرند ؟

زمان زمانهء قهر و زمین زمینهء کین ؟

حدیث آدمی و چرخ آسیاب زمان

حدیث جام بلور است و صخرهء سنگین

هزار شاید و آیا به جای یک باید

گمان کنم ، به گمانم نشسته جای یقین

اگر که چون و چرا با خدا خطاست ، چرا ؟

چرا سوال و جواب است روز واپسین ؟

چرا در آخر هر جمله ای که می گویم

تو ای نشانهء پرسش نشسته ای به کمین ؟

 

                   قیصر امین پور


نظرات()   
   
سه شنبه 15 فروردین 1391  11:56 ب.ظ
نوع مطلب: (دکتر علی شریعتی ،) توسط: مهدی ح.ح

هرکسی گمشده ای دارد،

و خدا گمشده ای داشت.

هرکسی دوتاست،

و خدا یکی بود.

و یکی چگونه می توانست باشد؟

هرکسی به اندازه ای که احساسش می کنند، هست،

و خدا کسی که احساسش کند، نداشت.

عظمت ها همواره در جستجوی چشمی است که آن را ببیند.

خوبی ها همواره نگران که آن را بفهمند.

و زیبایی همواره تشنه ی دلی است که به او عشق ورزد.

و قدرت نیازمند کسی است که در برابرش رام گردد.

و غرور در جستجوی غروری است که ان را بشکند.

و خدا عظیم بود و خوب و زیبا و پر اقتدار و مغرور،

امّا کسی نداشت.

و خدا آفریدگار بود و چگونه می توانست نیافریند.

زمین را گسترد و آسمان ها را بر کشید.

کوه ها برخاستند و رودها سرازیر شدند و دریاها آغوش گشودند.

و طوفان ها برخاست و صاعقه ها درگرفت.

و باران ها و باران ها و باران ها.

“در آغاز هیچ نبود، کلمه بود و آن کلمه خدا بود“.

و خدا یکی بود و جز خدا هیچ نبود.

و با نبودن چگونه توانستن بود؟

و خدا بود و با او اعدام بود.

و عدم گوش نداشت.

حرف هایی هست برای گفتن که اگر گوشی نبود، نمی گوییم.

و حرف هایی هست برای نگفتن،

حرف هایی که هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمی آورند.

و سرمایه ی هرکسی به اندازه ی حرف هایی است که برای نگفتن دارد.

حرف های بی قرار و طاقت فرس

که همچون زبانه های بی تاب آتشند.

کلماتش هریک انفجاری را در دل به بند کشیده اند.

اینان در جستجوی مخاطب خویشند.

اگر یافتند آرام می گیرند

و اگر نیافتند ، روح را از درون به آتش می کشند.

و خدا برای نگفتن، حرف های بسیار داشت.

درونش از آن ها سرشار بود.

و عدم چگونه می توانست مخاطب او باشد؟

و خدا بود و عدم.

جز خدا هیچ نبود.

در نبودن، نتوانستن بود.

با نبودن، نتوان بودن.

و خدا تنها بود.

هرکسی گمشده ای دارد.

و خدا گمشده ای داشت.

       

                            <  دکتر شریعتی >


نظرات()   
   
یکشنبه 6 فروردین 1391  11:01 ب.ظ
توسط: مهدی ح.ح

 

 

باز باران٬ با ترانه

میخورد بر بام خانه

خانه ام کو؟ خانه ات کو؟

آن دل دیوانه ات کو؟

... ... ... روزهای کودکی کو؟

فصل خوب سادگی کو؟

یادت آید روز باران

گردش یک روز دیرین؟

پس چه شد دیگر٬ کجا رفت؟

خاطرات خوب و شیرین...

در پس آن کوی بن بست

در دل تو٬ آرزو هست؟

کودک خوشحال دیروز

غرق در غمهای امروز...

یاد باران رفته از یاد

آرزوها رفته بر باد...

باز باران٬ باز باران

میخورد بر بام خانه

بی ترانه ٬ بی بهانه

شایدم٬ گم کرده خانه


        نقل قول از www.tanhayio.blogfa.com


  • آخرین ویرایش:جمعه 18 فروردین 1391
  • برچسب ها:باز باران ،
نظرات()   
   
یکشنبه 6 فروردین 1391  10:59 ب.ظ
توسط: مهدی ح.ح

نفرت

جهان  سیاه است ، مثل شب .
زندگی نیزه ای به سمت خورشید .
جاده هاهمیشه به سمت دریا نمی روند .
باران همیشه زیبا نیست . خواب ها همیشه تعبیر خوب ندارند .
دیروز خوب نبود ، باشد که فردا ، روشن و شادی آفرین باشد ...
همه این ها جمله ها از ذهن اسبی می گذرد که از کارزار بر می گردد .



نظرات()   
   
یکشنبه 6 فروردین 1391  10:57 ب.ظ
توسط: مهدی ح.ح

 

 

مترسک
صاحب ، باغبان را مرخص کرد و گفت :
"می خواهم چند روزی در این جا خلوت کنم ."
حتی مترسک را هم از بین برد .به دنبال این ماجرا
پرندگان هجوم آوردندتا باغ انگور را تاراج کنند .
 صاحب باغ از روی ناچاری دوباره مترسک
درست کرد و وسط باغ گذاشت .
حضور مترسک پر رنگ تر از او بود . سیگارش را روی صورتش در
آینه خاموش کرد . سپس کراواتش را باز کرد و به گردن مترسک بست .

                             «رسول یونان»


  • آخرین ویرایش:جمعه 18 فروردین 1391
  • برچسب ها:رسول یونان ،
نظرات()   
   
جمعه 26 اسفند 1390  11:55 ق.ظ
نوع مطلب: (چارلی چاپلین ،) توسط: مهدی ح.ح

آموخته ام که... تنها کسی که مرا در زندگی شاد می کند کسی است که به من
 می گوید: تو مرا شاد کردی

آموخته ام ... که مهربان بودن، بسیار مهم تر از درست بودن است

آموخته ام ... که هرگز نباید به هدیه ای از طرف کودکی، نه گفت

آموخته ام ... که همیشه برای کسی که به هیچ عنوان قادر به کمک کردنش نیستم دعا کنم

آموخته ام ... که مهم نیست که زندگی تا چه حد از شما جدی بودن را انتظار دارد، همه ما احتیاج به دوستی داریم که لحظه ای با وی به دور از جدی بودن باشیم

آموخته ام ... که گاهی تمام چیزهایی که یک نفر می خواهد، فقط دستی است برای گرفتن دست او، و قلبی است برای فهمیدن وی

آموخته ام ... که راه رفتن کنار پدرم در یک شب تابستانی در کودکی، شگفت انگیزترین چیز در بزرگسالی است

آموخته ام ... که زندگی مثل یک دستمال لوله ای است، هر چه به انتهایش نزدیکتر می شویم سریعتر حرکت می کند

آموخته ام ... که پول شخصیت نمی خرد

آموخته ام ... که تنها اتفاقات کوچک روزانه است که زندگی را تماشایی می کند

آموخته ام ... که خداوند همه چیز را در یک روز نیافرید. پس چه چیز باعث شد که من بیندیشم می توانم همه چیز را در یک روز به دست بیاورم

آموخته ام ... که چشم پوشی از حقایق، آنها را تغییر نمی دهد

آموخته ام ... که این عشق است که زخمها را شفا می دهد نه زمان

آموخته ام ... که وقتی با کسی روبرو می شویم انتظار لبخندی جدی از سوی ما را دارد

آموخته ام ... که هیچ کس در نظر ما کامل نیست تا زمانی که عاشق بشویم

آموخته ام ... که زندگی دشوار است، اما من از او سخت ترم

آموخته ام ... که فرصتها هیچ گاه از بین نمی روند، بلکه شخص دیگری فرصت از دست داده ما را تصاحب خواهد کرد

آموخته ام ... که لبخند ارزانترین راهی است که می شود با آن، نگاه را وسعت داد

   


نظرات()       
جمعه 26 اسفند 1390  11:51 ق.ظ
نوع مطلب: (دیوید ویسکات ،) توسط: مهدی ح.ح


اگر قرار باشد کسی تو را دوست داشته باشد هم اکنون نیز دوستت دارد و برای جلب عشق او لازم نیست کار خاصی انجام دهی. اگر مردم به تو بگویند که دوستت ندارند چون تو کاری برای شان انجام نمی دهی؛ مثلا از آنها اطاعت نمی کنی یا انتظارات شان را برآورده نمی کنی، مطمئن باش که حتی اگر از فرمان های شان را هم اطاعت کنی و انتظارات شان را برآورده سازی بازهم تو را دوست نخواهند داشت. این حقیقتی تلخ درباره ی عشق مشروط است.
 افرادی که عشق ورزیدن شان مشروط است قصد کنترل تو را دارند. لحظه ای که بدون قید وشرط به تو مهر بورزند لحظه  ای است که آزاد هستی و این چیزی نیست که برای بعضی ها خوشایند باشد. بنابراین هرگاه برای جلب عشق کسی به او مهر بورزی به زودی کشف می کنی که یا آن عشق ارزشش را ندارد یا برای آنکه دوستت بدارند باید پیش از آن جوابگوی شرایط جدیدی بشوی.

 افرادی که عشق ورزیدن شان مشروط است قصد کنترل تو را دارند.



نظرات()   
   
جمعه 26 اسفند 1390  11:50 ق.ظ
نوع مطلب: (پل الوار ،) توسط: مهدی ح.ح

چیزی نباشد مگر این روشنایی
روشنایی این صبحدم
که تو را بر زمین راهبر خواهد شد
روشنایی این صبحدم
سوزنی در اطلسی
دانه‌ای در تاریکی
چشمی گشوده بر گنجی
زیر برگ‌ها در کف دستانت
بازی به خاکستر نشانده است بخشش‌ها را
گرماگرم
خطر بزرگ  امتناع‌ها
رنگ باخته
روی جاده‌ی اتفاق‌ها
دیواره‌ای سخت سنگ‌هایش را از دست خواهد داد
روشنایی این صبحگاه
سینه هایت جامه برکنده است رویاروی نگاه‌های من
همه‌ی رایحه‌ی دسته‌گلی
از اطلسی تا یاسمن
می‌گذرند از خورشید
می‌گذرند از اندیشه
صدای دریا  صدای سنگریزه‌ها
خزه و عطر گل جنگلی
عسل  عطر نان گرم
پشم و پر پرندگان نوپرواز
روشنایی این صبحدم
شعله‌ای که تو را زاد
شعله‌ای که آبی زاد و در علفزار مرد
نخستین نگاه  نخستین خون
در دشتی سرشار از پیکره‌هایی غمبار
نخستین واژه‌های بهروزی
تب‌شان را فرو می‌نشانند
زیر پرده‌های شبنم
و آسمان روی لبان توست.

*****

تو را به جای همه کسانی که نشناخته ام دوست می دارم
تو را به خاطر عطر نان گرم
برای برفی که اب می شود دوست می دارم
تو را به جای همه کسانی که دوست نداشته ام دوست می دارم
تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم
برای اشکی که خشک شد و هیچ وقت نریخت
لبخندی که محو شد و هیچ گاه نشکفت دوست می دارم
تو را به خاطر خاطره ها دوست می دارم
برای پشت کردن به ارزوهای محال
به خاطر نابودی توهم و خیال دوست می دارم
تو را برای دوست داشتن دوست می دارم
تو را به خاطردود لاله های وحشی
به خاطر گونه ی زرین افتاب گردان
تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم
تو را به جای همه کسانی که ندیده ام دوست می دارم
تو را برای لبخند تلخ لحظه ها
پرواز شیرین خا طره ها دوست می دارم
تورا به اندازه ی همه ی کسانی که نخواهم دید دوست می دارم
اندازه قطرات باران ، اندازه ی ستاره های اسمان دوست می دارم
تو را به اندازه خودت ، اندازه ان قلب پاکت دوست می دارم
تو را برای دوست داشتن دوست می دارم
تو را به جای همه ی کسانی که نمی شناخته ام ...دوست می دارم
تو را به جای همه ی روزگارانی که نمی زیسته ام ...دوست می دارم
برای خاطر عطر نان گرم و برفی که آب می شود و
برای نخستین گناه...
تو را به خاطر دوست داشتن...دوست می دارم
تو را به جای تمام کسانی که دوست نمی دارم...دوست می دارم


پل الوار- شاعر فرانسوی



نظرات()   
   
سه شنبه 23 اسفند 1390  03:38 ب.ظ
نوع مطلب: (سهراب سپهری ،) توسط: مهدی ح.ح

اهل كاشانم
روزگارم بد نیست
تكه نانی دارم ، خرده هوشی ، سر سوزن ذوقی .
.....(ادامه در ادامه مطلب)


نظرات()       
جمعه 19 اسفند 1390  07:18 ب.ظ
نوع مطلب: (مایکل جکسون ،) توسط: مهدی ح.ح

در قلبت مكانی ست

و من مطمئنم كه آن عشق است

و این مكان میتواند بسیار درخشان تر باشد.

و اگر تلاشی جدی كنی ، خواهی فهمید كه هیچ نیازی به گریه نیست

و در این مكان،جای هیچ زجر و سختی نیست
 
حتما راه هایی برای رسیدن به آن وجود دارد

اگر به زندگی علاقه مندی

یك مكان كوچك بساز

مكانی بهتر بساز

دنیا را شفا ببخش

و آن را به مكانی بهتر برای خودت،من و همه ی نژاد های بشر تبدیل كن.
كه مردم در حال مردن اند، اما اگر كمی زندگی را دوست داشته باشی.مكانی بهتر خواهی ساخت.
برای خودت و برای من

اگر میخواهی دلیلش را بدانی

عشقی وجود دارد كه نمیتواند دروغ بگوید

عشق قادر است كه فقط شادی ببخشد

اگر تلاش كنیم،میبینیم كه در سعادت كاملیم و هیچ درد و مرگی احساس نمیكنیم

ما "زنده بودن" را نابود میسازیم و "زندگی كردن" را آغاز میكنیم

آنگاه است كه احساس میكنیم،عشق برای پیشرفت كافی ست

پس مكانی بهتر بساز

مكانی بهتر بساز

و چهره ی زیبای رویاهای دیرینه یمان،فاش خواهد شد.

و كلماتی كه باورشان داشتیم،دوباره به خوبی خواهند درخشید

پس چرا این زندگی پر از خفقان را حفظ كرده ایم؟!

چرا زمین را زخمی میكنیم؟!

و چرا همه چیز را به دار میآویزیم؟!

با وجود اینكه میبینیم: این دنیا آسمانی ست

عاشق خداوند باشید

میتوانیم بسیار بالا پرواز كنیم.و به روح هایمان هیچگاه اجازه ی مرگ ندهیم

در قلبم احساس میكنم كه شما همگی برادرانم هستید

دنیایی بدون درد بساز

و ما باهم اشك های شادی را خواهیم گریست.

انگاه همگی خواهیم دید كه كشورها از شمشیر به عنوان گاوآهن استفاده میكنند.


نظرات()   
   
چهارشنبه 17 اسفند 1390  11:08 ب.ظ
نوع مطلب: (نیما یوشیج ،) توسط: مهدی ح.ح

آی آدما !

آی آدمها که بر ساحل نشسته شاد و خندانید!

یکنفردر آب دارد می سپارد جان.

یک نفر دارد که دست و پای دائم‌ میزند

روی این دریای تند و تیره و سنگین که می‌دانید.

آن زمان که مست هستید از خیال دست یابیدن به دشمن،

آن زمان که پیش خود بیهوده پندارید

که گرفتستید دست ناتوانی را

تا تواناییّ بهتر را پدید آرید،

آن زمان که تنگ میبندید

برکمرهاتان کمربند،

در چه هنگامی بگویم من؟

یک نفر در آب دارد می‌کند بیهود جان قربان!

آی آدمها که بر ساحل بساط دلگشا دارید!

نان به سفره،جامه تان بر تن؛

یک نفر در آب می‌خواند شما را.

موج سنگین را به دست خسته می‌کوبد

باز می‌دارد دهان با چشم از وحشت دریده

سایه‌هاتان را ز راه دور دیده

آب را بلعیده درگود کبود و هر زمان بیتابش افزون

می‌کند زین آبها بیرون

گاه سر، گه پا.

آی آدمها!

او ز راه دور این کهنه جهان را باز می‌پاید،

می زند فریاد و امّید کمک دارد

آی آدمها که روی ساحل آرام در کار تماشایید!

موج می‌کوبد به روی ساحل خاموش

پخش می‌گردد چنان مستی به جای افتاده بس مدهوش

می رود نعره زنان، وین بانگ باز از دور می‌آید:

-"آی آدمها"...


و صدای باد هر دم دلگزاتر،

در صدای باد بانگ او رهاتر

از میان آبهای دور و نزدیک

باز در گوش این نداها:

-"آی آدمها"...

نیما یوشیج


نظرات()   
   
چهارشنبه 17 اسفند 1390  10:49 ب.ظ
توسط: مهدی ح.ح

راز زندگی


غنچه با دل گرفته گفت :
زندگی
لب زخنده بستن است
گوشه‌ای درون خود نشستن است
گل به خنده گفت
زندگی شکفتن است
با زبان سبز راز گفتن است
گفتگوی غنچه و گل از درون باغچه باز هم به گوش می‌رسد
تو چه فکر می‌کنی؟
کدام یک درست گفته‌اند
من که فکر می‌کنم

گل به راز زندگی اشاره کرده‌است
هرچه باشد او گل است
گل یکی دو پیرهن

بیشتر ز غنچه پاره کرده‌است !

قیصر امین ‌پور


نظرات()   
   
پنجشنبه 11 اسفند 1390  03:35 ب.ظ
نوع مطلب: (فروغ فرخزاد ،) توسط: مهدی ح.ح

چه گریزیست زمن ؟

چه شتابی به راه ؟

به چه خواهی بردن

در شبی این همه تاریک پناه

 

مرمرین پله ی آن غرفه ی عاج

ای دریغا که زما بس دور است

لحظه ها را دریاب

چشم فردا کور است

 

نه  چراغی ست به راه

هرچه از دور نمایان است

شاید آن نقطه نورانی

چشم گرگان بیابان است

 

من فرو مانده به جام

سر به سجاده نهادن تا کی ؟

او در اینجاست نهان

می درخشد در می

 

گر به هم آویزیم

ما دو سر گشته تنها ، چون موج

به پناهی که تو می جویی ، خواهیم رسید

اندر آن لحظه جادویی اوج

        

                              « فروغ فرخ زاد »


نظرات()   
   
پنجشنبه 11 اسفند 1390  03:34 ب.ظ
نوع مطلب: (جبران خلیل جبران ،) توسط: مهدی ح.ح

 

سطری روی ماسه ها

مردی به دوستش گفت : روزی هنگام مد دریا با کناره ی

 کفشم عبارتی روی ماسه ها نوشتم . هنوز هم مردم

می ایستند تا آن را بخوانند و مراقبند که در آینده هیچ چیز

 نتواند آن جمله را پاک کند . مرد دیگر پاسخ داد : من نیز

 عبارتی روی ماسه ها نوشتم ، اما زمانی آن را نوشتم که

آب دریا پایین رفته بود و وقتی با مد دوباره بالا آمد امواج

آن را پاک کردند . اما بگو تو چه نوشته بودی !؟

مرد اول گفت : نوشته بودم من کسی هستم که وجود دارد.

تو چه نوشتی؟  مرد دیگر پاسخ داد : نوشته

بودم من چیزی جز قطره ای از این اقیانوس بزرگ نیستم .

 

                                        «  جبران خلیل جبران »


نظرات()   
   
چهارشنبه 3 اسفند 1390  02:26 ب.ظ
نوع مطلب: (کارو ،) توسط: مهدی ح.ح

خدایا کفر نمی گویم


خدایا کفر نمی‌گویم،

پریشانم،

چه می‌خواهی‌ تو از جانم؟!

مرا بی ‌آنکه خود خواهم اسیر زندگی ‌کردی.

خداوندا!

اگر روزی ‌ز عرش خود به زیر آیی

لباس فقر پوشی

غرورت را برای ‌تکه نانی

‌به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌

و شب آهسته و خسته

تهی‌ دست و زبان بسته

به سوی ‌خانه باز آیی

زمین و آسمان را کفر می‌گویی

نمی‌گویی؟!

خداوندا!

اگر در روز گرما خیز تابستان

تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی

لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری

و قدری آن طرف‌تر

عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌

و اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این‌سو و آن‌سو در روان باشد

زمین و آسمان را کفر می‌گویی

نمی‌گویی؟!

خداوندا!

اگر روزی‌ بشر گردی‌

ز حال بندگانت با خبر گردی‌

پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت.

خداوندا تو مسئولی.

خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن

در این دنیا چه دشوار است،

چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است

                                                                                              «کارو»


نظرات()   
   
چهارشنبه 3 اسفند 1390  02:24 ب.ظ
نوع مطلب: (دکتر علی شریعتی ،) توسط: مهدی ح.ح

نمیدانم پس از مرگم چه خواهد شد؟

نمیخواهم بدانم کوزه‌گر از خاک اندامم

چه خواهد ساخت؟

ولی بسیار مشتاقم،

که از خاک گلویم سوتکی سازد.

گلویم سوتکی باشد بدست کودکی گستاخ و بازیگوش

و او یکریز و پی در پی،

دَم گرم ِخوشش را بر گلویم سخت بفشارد،

و خواب ِخفتگان خفته را آشفته تر سازد.

بدینسان بشکند در من،

سکوت مرگبارم را...

                          « دکتر شریعتی »


نظرات()   
   
  • تعداد کل صفحات :5  
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
آخرین پست ها

ساده است.............شنبه 25 بهمن 1393

من با تو سودا می کنم..........شنبه 25 بهمن 1393

لوح گور 103..........شنبه 25 بهمن 1393

یادبود..........شنبه 25 بهمن 1393

سفر مکن..........شنبه 25 بهمن 1393

جملات زیبای ژان روسو..........شنبه 25 بهمن 1393

جملاتی از رابیندرانات تاگور..........جمعه 24 بهمن 1393

سخنان فرانسوا ولتر..........جمعه 24 بهمن 1393

رو سر بنه به بالین تنها مرا رها کن.............جمعه 24 بهمن 1393

یعنی چه.............جمعه 24 بهمن 1393

در گلستان..........جمعه 24 بهمن 1393

جملاتی از گوته..........پنجشنبه 23 بهمن 1393

جملات زیبای چارلی چاپلین..........پنجشنبه 23 بهمن 1393

بچاپ و چاپیده!..........پنجشنبه 23 بهمن 1393

فاحشه..........پنجشنبه 23 بهمن 1393

چند جمله ی زیبا از کوروش کبیر..........پنجشنبه 23 بهمن 1393

عشق و جدایی..........پنجشنبه 23 بهمن 1393

دیشب خبرت هست که در مجلس اصحاب.............پنجشنبه 23 بهمن 1393

عقل در عشق تو سرگردان بماند.............پنجشنبه 23 بهمن 1393

شبی یاد دارم که چشمم نخفت.............پنجشنبه 23 بهمن 1393

ساقیا می ده که جز می نشکند پرهیز را.............پنجشنبه 23 بهمن 1393

کسی نیست در این گوشه فراموشتر از من.............چهارشنبه 22 بهمن 1393

آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا..........چهارشنبه 22 بهمن 1393

آب خضر و می شبانه یکی است.............چهارشنبه 22 بهمن 1393

چند دوبیتی زیبا از عطار..........چهارشنبه 22 بهمن 1393

بهار آمد..........چهارشنبه 22 بهمن 1393

چند رباعی زیبا از خیام..........چهارشنبه 22 بهمن 1393

سیاه چشما مهر تو غمگسار چشم من است.............چهارشنبه 22 بهمن 1393

باز این چه شورش است که در خلق آدم است.............چهارشنبه 22 بهمن 1393

در عشق تو.............چهارشنبه 22 بهمن 1393

همه پستها