تبلیغات
افکار خاکستری
دوشنبه 17 تیر 1392  07:11 ب.ظ
توسط: مهدی ح.ح

به نام خدا

این کلمات خطاب به تمام انسان های روی زمین است .  خطاب به آنانی که می اندیشند و احساس دارند ،آنان که عشق می ورزند، آنان که طعم انسان بودن را چشیده اند و می دانند برای چه منظوری به این زندگی دعوت شده اند . افرادی  که انسانیت  را تنها در 46 کروموزومی بودن نمی بینند و باور دارند که انسانیت تنها روی دو پا راه رفتن نیست

خطاب به تمام بشریت ! بدون هیچ حد و مرزی !

ادامه مطلب...

 

 



  • آخرین ویرایش:چهارشنبه 22 بهمن 1393
نظرات()       
شنبه 15 تیر 1392  09:41 ب.ظ
نوع مطلب: (ویلیام شکسپیر ،) توسط: مهدی ح.ح

پس از مرگم در سوگ من منشین

آن هنگام که بانگ ناخوشایند ناقوس مرگ را می شنوی

که به دنیا اعلام می کند: من رها گشته ام ؛

ازاین دنیای پست , از این مأمن پست ترین کرم ها

وحتی وقتی این شعر را نیز می خوانی, به خاطر نیاور

دستی که آنرا نوشت, چرا که آنقدر تو را دوست دارم

که می خواهم در افکار زیبایت فراموش شوم

مبادا که فکر کردن به من تو را اندوهگین سازد

حتی اسم من مسکین را هم به خاطر نیاور

آن هنگام که با خاک گور یکی شده ام

هر چند از تو بخواهم این شعر را نگاه کنی

بلکه بگذار عشق تو به من , با زندگی من به زوال بنشیند

مبادا که روزگار کج اندیش متوجه عزاداری تو شود

و از اینکه من رفته ام (از جدایی دو عاشق) خوشحال شود.



نظرات()   
   
شنبه 15 تیر 1392  08:00 ب.ظ
نوع مطلب: (گل آقا ،) توسط: مهدی ح.ح

كفش‏هایم كو؟!

دم در چیزی نیست

لنگه‏ی كفش من این جاها بود!

زیر اندیشه این جا كفشی!

مادرم شاید این جا دیشب

كفش خندان مرا، برده باشد به اتاق

كه كسی پا نتپاند در آن

هیچ جا اثر از كفشم نیست

نازنین كفش مرا درك كنید

كفش من كفشی بود

كفشستان!

و به اندازه انگشتانم معنی داشت...

پای غمگین من احساس عجیبی دارد

شصت پای من از این غصه ورم خواهد كرد

شصت پایم به شكاف سر كفش، عادت داشت...!

نبض جیبم امروز

تندتر می زند از قلب خروسی كه در اندوه غروب

كوپن مرغش باطل بشود...

جیب من از غم فقدان هزار و صدو هشتاد و سه چوق

كه پی كفش، به كفاش محل خواهد داد

«خواب در چشم ترش می شكند»

كفش من پاره ترین قسمت این دنیا بود

سیزده سال و چهل روز مرا در پا بود

«یاد باد آن که نهانش نظری با ما بود»

دوستان! كفش پریشان مرا كشف كنید!

كفش من می‏فهمید كه كجا باید رفت

كه كجا باید خندید

كفش من له می شد گاهی

زیر كفش حسن و جعفر و عباس و علی

توی صف‏های دراز

من در كله صبح، پی كفشم هستم

تا كنم پای در آن

كه به آن «نانوایی» می‏گویند!

شاید آن‏جا بتوان، ‌نان صبحانه فرزندان را

توی صف پیدا كرد

باید الان بروم....اما نه!

كفش‏هایم نیست! كفش‏هایم...كو؟!


نظرات()   
   
شنبه 15 تیر 1392  07:59 ب.ظ
نوع مطلب: (قیصر امین پور ،) توسط: مهدی ح.ح

سخن از عشق نباید گفت،
«دوستت دارم» یک جمله بی معناست!
عشق چیزی نیست که بخواهم آنرا
مثل یک بسته اهدایی در جشن تولد،
به تو تقدیم کنم
اگر عاشق باشم
چشمهایم به تو می گویند
دستهایم به تو می گویند
اگر عاشق باشم
می توانی، حتی
از نفسهایم احساس کنی
عشق محتاج به ظاهر سازی
عشق محتاج به زیبایی نیست
سخن از عشق نباید گفت
سخن از عشق نباید زد


نظرات()   
   
شنبه 15 تیر 1392  07:56 ب.ظ
نوع مطلب: (فروغ فرخزاد ،) توسط: مهدی ح.ح

پرنده مردنی است

 

 

دلم گرفته است

دلم گرفته است

 

به ایوان می روم و انگشتانم را

بر پوست کشیده شب می کشم

چراغ های رابطه تاریک اند

چراغ های رابطه تاریک اند

 

کسی مرا به آفتاب

معرفی نخواهد کرد

کسی مرا به مهمانی گنجشک ها نخواهد برد

پرواز را به خاطر بسپار

        پرنده مردنی است

فروغ


نظرات()   
   
شنبه 15 تیر 1392  07:53 ب.ظ
نوع مطلب: (قیصر امین پور ،) توسط: مهدی ح.ح

اگر می توانستم

 

اگر داغ رسم قدیم شقایق نبود

اگر دفتر خاطرات طراوت

پر از رد پای دقایق نبود

 

اگر ذهن آیینه خالی نبود

اگر عادت عابران بیخیالی نبود

 

اگر گوش سنگین این کوچه ها

فقط یک نفس می توانست

طنین عبوری نسیمانه را

                            به خاطر سپارد

اگر آسمان می توانست ، یکریز

شبی چشم های تو را به جای شبنم ببارد

 

اگر رد پای نگاه تو را

                        باد و باران

از این کوچه ها آب و جاری نمی کرد

اگر قلک کودکی لحظه ها را پس انداز می کرد

اگر آسمان سفره هفت رنگ دلش را

                                         برای کسی باز می کرد

و می شد به رسم امانت

گلی را به دست زمین بسپریم

و از آسمان پس بگیریم

اگر خاک کافر نبود

و روی حقیقت نمی ریخت

اگر ساعت آسمان دور باطل نمی زد

اگر کوه ها کر نبودند

اگر آبها تر نبودند

اگر باد می ایستاد

اگر حرف های دلم بی اگر بود

اگر فرصت چشم های من بیشتر بود

اگر می توانستم از خاک

                             یک دسته لبخند پرپر بچینم

تو را می توانستنم

                   ای دور

                          از دور

                                  یک بار دیگر ببینم !


نظرات()   
   
شنبه 15 تیر 1392  07:37 ب.ظ
نوع مطلب: (قیصر امین پور ،) توسط: مهدی ح.ح

اعتراف

 

خار ها

خوار نیستند

شاخه های خشک

                   چوبه های دار نیستند

میوه های کال کرم خورده نیز

                           روی دوش شاخه بار نیستند

پیش ازآنکه برگ های زرد را

                                   زیر پای خویش

                                 سرزنش کنی

خش خشی به گوش می رسد

برگ های بیگناه

با زبان ساده اعتراف می کنند

                         خشکی درخت

                                از کدام ریشه آب می خورد ؟


نظرات()   
   
شنبه 15 تیر 1392  07:33 ب.ظ
توسط: مهدی ح.ح

اعتراف

 

خار ها

خوار نیستند

شاخه های خشک

                   چوبه های دار نیستند

میوه های کال کرم خورده نیز

                           روی دوش شاخه بار نیستند

پیش ازآنکه برگ های زرد را

                                   زیر پای خویش

                                 سرزنش کنی

خش خشی به گوش می رسد

برگ های بیگناه

با زبان ساده اعتراف می کنند

                         خشکی درخت

                                از کدام ریشه آب می خورد ؟


نظرات()   
   
شنبه 15 تیر 1392  09:08 ق.ظ
نوع مطلب: (قیصر امین پور ،) توسط: مهدی ح.ح

وقتی جهان

            از ریشه جهنم

و آدم

      از عدم

و سعی

       از ریشه ی یاس می آید

وقتی که یک تفاوت ساده

                         در حرف

کفتر را

به کفتار تبدیل می کند

باید به بی تفاوتی واژه ها

و واژه های بیطرفی

                     مثل نان

                            دل بست

نان را

       از هر طرف بخوانی

                            نان است !


نظرات()   
   
شنبه 15 تیر 1392  09:08 ق.ظ
نوع مطلب: (فروغ فرخزاد ،) توسط: مهدی ح.ح

کسی که مثل هیچکس نیست

 

من خواب دیدم کسی می آید

من خواب یک ستاره قرمز را دیدم

و پلک چشمم می پرد

و کفش هایم هی جفت می شود

و کور می شوم

اگر دروغ بگویم

من خواب آن ستاره قرمز را

وقتی که خواب نبودم دیده ام

کسی می آید

کسی می آید

کسی دیگر !

کسی بهتر !

...


نظرات()       
پنجشنبه 29 تیر 1391  05:52 ب.ظ
توسط: هاجر

آمد رمضان

هست دعا را اثری

دارد دل من شور و نوای دگری .

ما بنده عاصی و گنهکار توییم .

ای داور بخشنده بما کن نظری .

فرا رسیدن ماه مبارک رمضان برهمه دوستان مبارک .

التماس دعا .


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
پنجشنبه 29 تیر 1391  05:45 ب.ظ
توسط: هاجر

     این نکته را  بیازمای که سرمشق قرار دادن زندگانی انسانی نیکوکار که بدانچه اجتماع برایش معین کرده است قانع

است و از رفتار و کردار خویش خشنود ، چگونه در زندگانی قرین توفیقت می کند.

   این سخن را بشنو : هرگز آشفته و پریشان مباش و بکوش تا خاطری آسوده و آرام داشته باشی. فلان گناه می کند؟

او به کاری علیه خویش دست می زند . اتفاقی برایت افتاده است ؟ بسیار خوب انچه پیش آمده است امری مقدر و

مقتضای نظام جامعه و رشته بافته تقدیر است . زندگانی کوتاه است باید دم را غنیمت دانست بشرط آن که از مسیر

عدالت منحرف نشویم .

 


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
پنجشنبه 29 تیر 1391  05:37 ب.ظ
توسط: هاجر

فرمانروای درون ، وقتی خود را با طبیعت هم آهنگ کند ، حوادث را آن گونه مد نظر می آورد که همواره بتواند بقدر

امکان وضع خود را نسبت بدانها تغییر دهد . در این صورت هیچ جوهر یا عنصر معینی را بر عنصر دیگر برتری نمی دهد

اما همواره بعد از انتخاب به سوی جوهری گرایش پیدا می کند که آن را بهتر تصور کرده است .

و اگر به مانعی برخورد کند همان مانع را دست آویزهم آهنگی قرار می دهد همچون آتش کند که وقتی درشرف

خاموشی است با اشیائی که به درونش بیندازد هم آهنگ گردد. اما آتش تند هرچه در آن بیندازد تملک و قلب ماهیت

می کند و بیشتر زبانه می کشد .

 

برگرفته از کتاب اندیشه ها


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
چهارشنبه 13 اردیبهشت 1391  11:15 ب.ظ
نوع مطلب: (برتولت برشت ،) توسط: مهدی ح.ح

 

اعتراض  برتولت برشت

اول به سراغ یهودی‌ها رفتند
من یهودی نبودم، اعتراضی نکردم .
پس از آن به لهستانی‌ها حمله بردند
من لهستانی نبودم و اعتراضی نکردم .
آن‌گاه به لیبرال‌ها فشار آوردند
من لیبرال نبودم، اعتراض نکردم
سپس نوبت به کمونیست‌ها رسید
کمونیست نبودم ، بنابراین اعتراضی نکردم .
سرانجام به سراغ من آمدند
هر چه فریاد زدم کسی نمانده بود که اعتراضی کند


نظرات()   
   
چهارشنبه 13 اردیبهشت 1391  11:11 ب.ظ
نوع مطلب: (ویلیام شکسپیر ،) توسط: مهدی ح.ح

عشق تو

آیا این خواست توست
که خیال رویت
پلک های سنگین مرا
در شبهای طولانی و کسالت بار
از هم باز نگاه دارد ؟
آیا خواست توست که رؤیایت
مدام در نظرم جلوه گر شود
و مرا
که خواب شیرین را وداع گفته ام
به تمسخر گیرد ؟
آیا این روح توست
که از فاصله ای چونان دور
به سویم روان داشته ای
تا شرمم را
و گذران لحظه های بی ثمرم را
در من نظاره گر باشد ؟
آیا این عشق توست
که اینچنین بر من سایه افکنده ؟
نه. . . اینچنین نیست
بلکه این عشق من است
که دیدگانم را بیدار نگاه داشته
عشق حقیقی من است
که آرامش را از من ربوده
و از دیدگانم
نگاهبانانی همیشه بیدار برایت ساخته است
تو ، آری. . . ، در بیداری خویش
از من بسیار دور ، و به دیگران بسیار نزدیکی
و چشمان من اینجا
در بیداری خویش
تو را به انتظار نشسته اند

 

«ویلیام شکسپیر»


نظرات()   
   
چهارشنبه 13 اردیبهشت 1391  11:09 ب.ظ
نوع مطلب: (جبران خلیل جبران ،) توسط: مهدی ح.ح

من خودم

من نه عاشق بودم
و نه محتاج نگاهی که بلغزد بر من
من خودم بودم و یک حس غریب
که به صد عشق و هوس می ارزید
من خودم بودم دستی که صداقت میکاشت
گر چه در حسرت گندم پوسید
من خودم بودم هر پنجره ای
که به سرسبزترین نقطه بودن وا بود
و خدا میداند بی کسی از ته دلبستگی ام پیدا بود
من نه عاشق بودم
و نه دلداده به گیسوی بلند
و نه آلوده به افکار پلید
من به دنبال نگاهی بودم
که مرا از پس دیوانگی ام میفهمید
آ
رزویم این بود
دور اما چه قشنگ
که روم تا در دروازه نور
تا شوم چیره به شفافی صبح
به خودم می گفتم
تا دم پنجره ها راهی نیست
من نمی دانستم
که چه جرمی دارد
دستهایی که تهی ست
و چرا بوی تعفن دارد
گل پیری که به گلخانه نرست
روزگاریست غریب
تازگی میگویند
که چه عیبی دارد
که سگی چاق رود لای برنج
من چه خوشبین بودم
همه اش رویا بود
و خدا می داند
سادگی از ته دلبستگی ام پیدا بود


نظرات()   
   
دوشنبه 4 اردیبهشت 1391  06:28 ب.ظ
توسط: هاجر

اگر سهل انگاری و اغماض و کم توجهی در هر چیز، جایز باشد ، در انتخاب دوست و رفیق، جایز نیست .چرا که

هیچ چیز به اندازه رفیق و رفاقت ، در زندگی و سرنوشت انسان تاثیر منفی یا مثبت ندارد . دوست به منزله پناه و تکیه

گاه است و اگر این تکیه گاه ، محکم و مطمئن و استوار نباشد ، در حساس ترین مقاطع زندگی ، انسان را به ورطه

سقوط و نابودی می کشاند. حضرت مولا می فرماید : در سختی و شدت است که دوست شناخته می شود. و نیز 

می فرماید : در تنگناها و کاستی هاست که همدلی و همراهی رفیق مشخص می گردد.

جایگاه دوست ، جایگاه مشاوری امین و موثر است و اگر در مقاطع حساس تصمیم و انتخاب ، مشورت های صحیح و

مشفقانه را به انسان نرساند ، انسان را در حسرت و حرمان می نشاند.

حضرت مولا می فرماید : دوست ان است که انسان را از تعدی و ستم بازدارد و در کارهای خوب ، یاری و همراهی کند.

غررالحکم جلد 4


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
سه شنبه 29 فروردین 1391  11:32 ب.ظ
توسط: محمد

ایــــــن آدرس سایــــــت رسمی سهرابــــــــ سپهری هست. خیلی عالــــیه ، حتما سر بزنیــــد .







  • آخرین ویرایش:سه شنبه 29 فروردین 1391
نظرات()   
   
سه شنبه 29 فروردین 1391  11:24 ب.ظ
توسط: محمد











  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
سه شنبه 29 فروردین 1391  11:17 ب.ظ
نوع مطلب: (سهراب سپهری ،) توسط: محمد

قایقی خواهم ساخت‌، 
خواهم انداخت به آب‌. 


دور خواهم شد از این خاك غریب 
كه در آن هیچ كسی نیست كه در بیشه عشق 
قهرمانان را بیدار كند. 

قایق از تور تهی 
و دل از آرزوی مروارید، 
هم چنان خواهم راند. 
نه به آبی ها دل خواهم بست 
نه به دریا-پریانی كه سر از خاك به در می آرند 
و در آن تابش تنهایی ماهی گیران 
می فشانند فسون از سر گیسوهاشان‌. 

هم چنان خواهم راند. 
هم چنان خواهم خواند: «دور باید شد، دور. 
مرد آن شهر اساطیر نداشت‌. 
زن آن شهر به سرشاری یك خوشه انگور نبود. 



هیچ آیینه تالاری‌، سرخوشی ها را تكرار نكرد. 
چاله آبی حتی‌، مشعلی را ننمود. 
دور باید شد، دور. 
شب سرودش را خواند، 
نوبت پنجره هاست.» 

هم چنان خواهم خواند. 
هم چنان خواهم راند. 

پشت دریاها شهری است 
كه در آن پنجره ها رو به تجلی باز است‌. 
بام ها جای كبوترهایی است كه به فواره هوش بشری 
می نگرند. 
دست هر كودك ده ساله شهر، خانه معرفتی است‌. 
مردم شهر به یك چینه چنان می نگرند 
كه به یك شعله‌، به یك خواب لطیف‌. 
خاك‌، موسیقی احساس تو را می شنود 


و صدای پر مرغان اساطیر می آید در باد. 
پشت دریاها شهری است 

كه در آن وسعت خورشید به اندازه چشمان سحرخیزان 
است‌. 
شاعران وارث آب و خرد و روشنی اند. 

پشت دریاها شهری است‌!

قایقی باید ساخت‌. قایقی باید ساخت 

یازدهمین شعر از دفتر «حجم سبز»سهــــــرابـــــــــــ


نظرات()   
   
سه شنبه 29 فروردین 1391  10:53 ب.ظ
توسط: محمد

 دلم کسی را میخواهد...... کسی که از جنس خودم باشد...... دلش شیشه ای ...گونه هایش بارانی... دستانش کمی سرد...نگاهش ستاره باران باشد..... دلم یک ساده دل میخواهد....


  • آخرین ویرایش:-
خــــش خش()   
   
یکشنبه 27 فروردین 1391  07:09 ب.ظ
نوع مطلب: (کارو ،) توسط: مهدی ح.ح

        

باز باران بی ترانه
باز باران با تمام بی کسی‌های شبانه
می‌خورد بر مرد تنها
می‌چکد بر فرش خانه
باز می‌آید صدای چک چک غم
باز ماتم
من به پشت شیشه تنهایی افتاده
نمی‌دانم، نمی‌فهمم
کجای قطره‌های بی کسی زیباست؟
نمی‌فهمم، چرا مردم نمی‌فهمند
که آن کودک که زیر ضربه شلاق باران سخت می‌لرزد
کجای ذلتش زیباست؟
نمی‌فهمم
کجای اشک یک بابا
که سقفی از گل و آهن به زور چکمه باران
به روی همسر و پروانه‌های مرده‌اش آرام باریده
کجایش بوی عشق و عاشقی دارد؟
نمی‌دانم
نمی‌دانم چرا مردم نمی‌دانند
که باران عشق تنها نیست
صدای ممتدش در امتداد رنج این دل‌هاست
کجای مرگ ما زیباست؟
نمی‌فهمم
یاد آرم روز باران را
یاد آرم مادرم در کنج باران مُرد
کودکی ده ساله بودم
می‌دویدم زیر باران، از برای نان
مادرم افتاد
مادرم در کوچه‌های پست شهر آرام جان می‌داد
فقط من بودم و باران و گل‌های خیابان بود
نمی‌دانم
کجای این لجن زیباست؟
بشنو از من، کودک من
پیش چشم مرد فردا
که باران هست زیبا، از برای مردم زیبای بالادست
و آن باران که عشق دارد، فقط جاری ست بر عاشقان مست
و باران من و تو درد و غم دارد


نظرات()   
   
یکشنبه 27 فروردین 1391  07:03 ب.ظ
نوع مطلب: (حسین پناهی ،) توسط: مهدی ح.ح

نیم ساعت پیش ،
خدا را دیدم قوز کرده با پالتوی مشکی بلندش
سرفه کنان در حیاط از کنار دو سرو سیاه گذشت
و رو به ایوانی که من ایستاده بودم آمد ،
آواز که خواند تازه فهمیدم ،
پدرم را با او اشتباهی گرفته ام
!

حسین پناهی


نظرات()   
   
یکشنبه 27 فروردین 1391  06:46 ب.ظ
نوع مطلب: (چارلی چاپلین ،) توسط: مهدی ح.ح

 


مردمان روی زمین استوار ، بیشتر از بندبازان روی ریسمان نااستوار سقوط می کنند .

 

دنیا آنقدر وسیع است که برای همه مخلوقات جا هست. به جای آن که جای کسی را بگیرید، تلاش کنید جای واقعی خودتان را بیابید.


خودپسندی زنها بزرگترین علت بدبختی ایشان و نابودی خانواده هاست . هیچ چیز به اندازه خودپسندی زنها بنیان خانواده را نابود نکرده است.


وقتی زندگی صد دلیل برای گریه کردن به شما نشان میدهد ،شما هزار دلیل برای خندیدن به آن نشان دهید.

 

فیلمسازان باید به این نکته نیز بیاندیشند که فیلمهایشان را در روز رستاخیز با حضور خودشان نمایش خواهند داد.

 

درخشان ترین تاجی که مردم بر سر می نهند در آتش کوره ها ساخته شده است .


 شاید زندگی آن جشنی نباشد که تو آرزویش را داشتی را داشتی ،اما حالا که به آن دعوت شده ای ، تا میتوانی زیبا برقص.


ازدواج مثل بازار رفتن است تا پول و احتیاج و اراده نداری بازار نرو.


برهنگی بیماری عصر ماست.


 

بزرگ ترین الماس جهان آفتاب است،که خوشبختانه بر گردن همه می درخشد.


خوشبختی فاصله این بدبختی  تا بدبختی دیگر است.

 

اگر شاد بودی آهسته بخند تا غم بیدار نشود و اگر غمگین بودی آرام گریه کن تا شادی ناامید نشود.

 

 

شکست خوردن ناراحتی ندارد.آدم باید شجاع باشد تا بتواند از خودش یک احمق بسازد!

 

 

انسان اگر فقیر و گرسنه باشد بهتر از آن است که پست و بی عاطفه باشد.

 

 از دشمن خود یکبار بترس و  از دوست خود هزار بار.


اگر روزی خیانت دیدی،بدان که قیمتت بالاست .

 

 



نظرات()   
   
پنجشنبه 24 فروردین 1391  11:25 ب.ظ
نوع مطلب: (حسین پناهی ،) توسط: مهدی ح.ح

صفر را بستند

              

                 تا به بیرون زنگ نزنیم

 

از شما چه پنهان

 

      ما از درون زنگ زدیم!

 

حسین پناهی


نظرات()   
   
پنجشنبه 24 فروردین 1391  11:16 ب.ظ
توسط: مهدی ح.ح

کهکشانها کو زمینم؟

زمین کو وطنم؟

وطن کو خانه ام؟

خانه کو مادرم؟

مادر کو کبوترانه ام؟

معنای این همه سکوت چیست؟

من گم شده ام در تو یا تو گم شدی در من ای زمان؟!


کاش هرگز آن روز از درخت انجیر پائین نیامده بودم!!

کاش!


  • آخرین ویرایش:پنجشنبه 24 فروردین 1391
  • برچسب ها:حسین پناهی ،
نظرات()   
   
پنجشنبه 24 فروردین 1391  10:57 ب.ظ
نوع مطلب: (حسین پناهی ،) توسط: مهدی ح.ح

بهزیستی نوشته بود:
شیر مادر ، مهر مادر ، جانشین ندارد
شیر مادر نخورده ، مهر مادر پرداخت شد
پدر یک گاو خرید
و من بزرگ شدم
اما هیچ کس حقیقت مرا نشناخت
جز معلم عزیز ریاضی ام
که همیشه میگفت:

گوساله ، بتمرگ!



نظرات()   
   
پنجشنبه 24 فروردین 1391  10:34 ب.ظ
نوع مطلب: (حسین پناهی ،) توسط: مهدی ح.ح

مگسی را کشتم
نه به این جرم که حیوان پلیدیست، بد، است

و نه چون نسبت سودش به ضرر یک به صد است
طفل معصوم به دور سر من می چرخید
به خیالش قندم
یا که چون اغذیه ی مشهورش، تا به آن حد، گَندَم
ای دو صد نور به قبرش بارد
مگس خوبی بود

من به این جرم که از یاد تو بیرونم کرد

مگسی را کشتم


حسین پناهی


نظرات()   
   
پنجشنبه 24 فروردین 1391  08:27 ب.ظ
توسط: هاجر

فهمیدن این موضوع که ما از مقدار کمی از ذهنمان برای یافتن راه‌های جدید استفاده می کنیم، شوک آور است. آیا تا به حال توجه کرده‌اید که چه مقدار از افکارتان از روی عادت است؟ چند بار می‌گویید، «فکر می‌کنم…» و آنچه در دنباله می‌گویید چیزی نیست که شما واقعاً در‌‌ همان لحظه باید به آن فکر کنید بلکه‌‌ همان چیزی است که از روی عادت در موقعیتی شبیه این می‌گویید؟

تفکراز روی عادت بردگی روحی و روانی است؛ آن شما را پشت میله‌های زندان احساسی قرار می‌دهد و اجازه آزادی و امتحان روش‌های جدیدی در زندگیتان را به شما نمی‌دهد. در شروع یک کار جدید، دوستی‌های جدید، روش‌های نو برای پول درآوردن و ماجراجویی‌های جدید اگر همیشه از روی عادت فکر و عمل کنید چه اتفاقی می‌افتد؟

نکته: تفکر از روی عادت سبب یک زندگی از روی عادت می‌شود.

شما یک نابغه خلاق هستید، زندگی فرصتی برای پیشرفت است. پیشرفت، احساس کاملاً زنده بودن به شما می‌دهد. شما به دنیا نیامده‌اید که از روی عادت عکس العمل نشان دهید و به سختی زنده بمانید!

هنگامی که از روی عادت فکر می‌کنیم، به صحبت‌های درونمان که انعکاسی از افکار گذشته‌مان است گوش می‌دهیم. این هم مثالی عالی از جنون تفکر از روی عادت:

تصور کنید در بیمارستانی راه می‌روید و آژیر آمبولانس شروع به صدا کردن می‌کند. شما متوجه می‌شوید پزشکان با عجله به طرف آمبولانس می‌دوند. می‌پرسید: «چه خبر شده؟»

پزشکی فریاد می‌زند: «این واکنش ما به حادثه‌ای است که سی سال قبل رخ داده.» آیا این کار را احمقانه نمی‌دانید؟ بله، هر بار که به موقعیتی در زمان حال، شبیه آنچه در گذشته انجام داده‌اید واکنش نشان دهید به آژیری در گذشته عکس العمل نشان داده‌اید.

گذشته، گذشته است. حالا زمان خاموش کردن افکار از روی عادات قدیمی است؛ به ذهنتان اعلام کنید منطقهٔ آزاد است!

دیگر اجازه ندهید برده افکار قدیمی و کهنه‌تان باشید. توجه داشته باشید کسانی که به آن افکار قدیمی عادت کرده‌اند، سخت تحت تاثیر  ناخودآگاهی که مجبورشان می‌کند مثل همیشه فکر کنند قرار می‌گیرند.  ناخودآگاه شما را از تجربهٔ خودتان به عنوان انسانی فوق العاده خلاق محروم می‌کند.

هنگامی که خودتان را در حال تکرار عادات قدیمی می‌یابید، بگویید «من موقتاً سلامت عقلم را جایگزین می‌کنم.» اضافه کردن کمی شوخی به موضوع، باعث می‌شود ازبردگی روحی راحت‌تر‌‌ رها شوید؛ بردگی‌ای که شما را به افکار وعادات گذشته متصل نگه می‌دارد. در چنین لحظاتی می‌توانید تفکری جدید داشته باشید…. بسیار نیرو بخش!

این آزادی را برای خودتان تجربه کنید. دیگر در دام تفکر از روی عادت که اصرار دارد شما همیشه‌‌ همان کار همیشگی را انجام دهید نیافتید. یاد بگیرید از خواب روحی بیدار شوید ولذتی شیرین را تجربه کنید.

خوشبختی


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
پنجشنبه 24 فروردین 1391  08:08 ب.ظ
توسط: هاجر

هر روز جدید، یکی از فرصت های زندگی ماست . گاهی تمام روز را می خوابیم و گاهی روزمان را همانگونه می سازیم که بر وفق مراد ماست .

پس خواب یا بیدار بودن دست خودمان است ، چرا که روزها این هدیه الهی می آیند و می روند و راز موفقیت ما در دستان خودمان است .

گاهی دردها و رنج ها روی دلت سنگینی می کند و آسمان دلت بارانی است . در همین لحظه بدان که خداوند دوست ندارد بنده ای را غمگین ببیند ، پس به طور حتم دوران غم و اندوه تو موقتی خواهد بود و گذشت ایام همه مشکلاتت را حل خواهد کرد.

به تلخی گذشته ها فکر نکن و نگران اینده نباش .برای روزی که در آن هستی زندگی کن و سعی کن که از تک تک لحظات زندگی ات لذت ببری ، چرا که عمر کوتاه است و لحظات دیگر برنمی گردد.

به خاطر گناهان و اشتباهاتی که مرتکب شدی خودت را ملامت نکن . توبه کن و بدان خداوند بسیار بخشنده است ، پس با به خاطر اوردن آنها خودت را عذاب نده و سعی کن با اعمال نیک جبران خطاهای گذشته را بکنی تا از خودت خشنود باشی .

این مهم نیست که زندگی چگونه باشد. انچه مهم است دید ما نسبت به ان است . من یاد گرفته ام که به زندگی زیبا نگاه کنم تا ان هم مرا زیبا ببیند برای تمام لحظات خوب زندگی ام از خداوند متشکرم .

زندگی مثل یک اواز است .پس آن را با صدای رسا و بلندی بخوان و همواره با خودت زمزمه کن و بگو که زندگی زیباست .

همیشه لبخند بزن آواز بخوان و عاشق باش .چرا که خدا بالای سر تو بهترین محافظ و نگهدارت خواهد بود . پس تو از هیچ چیز بیمی نخواهی داشت و دلیلی برای ناراحتی وجود ندارد چرا که تو بهترین پشت و پناه را داری .


  • آخرین ویرایش:پنجشنبه 24 فروردین 1391
نظرات()   
   
  • تعداد کل صفحات :5  
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
آخرین پست ها

ساده است.............شنبه 25 بهمن 1393

من با تو سودا می کنم..........شنبه 25 بهمن 1393

لوح گور 103..........شنبه 25 بهمن 1393

یادبود..........شنبه 25 بهمن 1393

سفر مکن..........شنبه 25 بهمن 1393

جملات زیبای ژان روسو..........شنبه 25 بهمن 1393

جملاتی از رابیندرانات تاگور..........جمعه 24 بهمن 1393

سخنان فرانسوا ولتر..........جمعه 24 بهمن 1393

رو سر بنه به بالین تنها مرا رها کن.............جمعه 24 بهمن 1393

یعنی چه.............جمعه 24 بهمن 1393

در گلستان..........جمعه 24 بهمن 1393

جملاتی از گوته..........پنجشنبه 23 بهمن 1393

جملات زیبای چارلی چاپلین..........پنجشنبه 23 بهمن 1393

بچاپ و چاپیده!..........پنجشنبه 23 بهمن 1393

فاحشه..........پنجشنبه 23 بهمن 1393

چند جمله ی زیبا از کوروش کبیر..........پنجشنبه 23 بهمن 1393

عشق و جدایی..........پنجشنبه 23 بهمن 1393

دیشب خبرت هست که در مجلس اصحاب.............پنجشنبه 23 بهمن 1393

عقل در عشق تو سرگردان بماند.............پنجشنبه 23 بهمن 1393

شبی یاد دارم که چشمم نخفت.............پنجشنبه 23 بهمن 1393

ساقیا می ده که جز می نشکند پرهیز را.............پنجشنبه 23 بهمن 1393

کسی نیست در این گوشه فراموشتر از من.............چهارشنبه 22 بهمن 1393

آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا..........چهارشنبه 22 بهمن 1393

آب خضر و می شبانه یکی است.............چهارشنبه 22 بهمن 1393

چند دوبیتی زیبا از عطار..........چهارشنبه 22 بهمن 1393

بهار آمد..........چهارشنبه 22 بهمن 1393

چند رباعی زیبا از خیام..........چهارشنبه 22 بهمن 1393

سیاه چشما مهر تو غمگسار چشم من است.............چهارشنبه 22 بهمن 1393

باز این چه شورش است که در خلق آدم است.............چهارشنبه 22 بهمن 1393

در عشق تو.............چهارشنبه 22 بهمن 1393

همه پستها