تبلیغات
افکار خاکستری
چهارشنبه 22 بهمن 1393  04:52 ب.ظ
نوع مطلب: (مولوی بلخی ،) توسط: مهدی ح.ح

بـــی همگــــان بســـــر شـــــود بی تـو بســـــر نمـــی شــــود
داغ تـــــو دارد ایــــن دلـــــم جــــای دگـــــــر نمــــی شـــود
دیـــده عقــــل مســـت تــــو چـرخــــه چـــرخ پســـت تــــو
گــــوش طـــرب بــــه دســت تــــو بــی تـــو بســـر نمی شود
جـــان ز تــــو جــوش مـــی کند دل ز تـــو نـوش می کند
عقـــل خـــــروش مــــی کنــد بـــی تــــــو بســـر نمـی شــود
خمـــــر مـــن و خمـــــار مـــن بــــاغ مـــن و بهـــار مــــن
خـــواب مـــن و خمــــار مــــن بــی تـو بســر ن می شود
جـــاه و جلال مــن تـــویی ملکت و مــــال مـــن تـویی
آب زلال مــــن تــــویی بــــی تــــو بســــر نمی شـود
گـــــاه ســــوی وفــــا روی گــــاه ســوی جفــــا روی
آن منــی کـــجا روی بـــی تــــو بســـــر نمی شـــود
دل بنهنـــد بــــر کنـــی تـــوبـــــه کــننـــــد بشــکنــی
ایــن همــه خــود تـــو میکنی بــی تو بســر نمی شــود
بی تـــو اگـــر بســـر شدی زیــر جهــان زبر شدی
باغ ارم سقــر شــدی بــی تــو بســر نمــی شـود
گــــر تـــو ســری قــدم شـوم ور تــو کفی علم شوم
ور بــــروی عــــدم شــــوم بی تـو بسـر نمی شود
خــواب مــــرا ببستــــه ای نقـــش مــرا بشسته ای
وز همـــه ام گسسته ای بــی تــــو بسر نمی شود
گـــر تـــو نباشی یار من گشت خراب کــار مــن
مــونس و غمگـــسار مـــن بی تو بسر نمی شود
بی تو نه زندگی خوشم بی تو نه مردگی خوشم
ســر ز غـم تو چون کشم بی تو بسر نمی شود
هر چه بگویم ای صنم نیست جـدا ز نیــک و بـد
هم تو بگو ز لطف خود بی تو بسر نمی شود


نظرات()   
   
سه شنبه 21 بهمن 1393  06:44 ب.ظ
نوع مطلب: (نظامی گنجوی ،) توسط: مهدی ح.ح

دلا تا بزرگی نیاری به دست
به جای بزرگان نشاید نشست
بزرگیت باید در این دسترس
به یاد بزرگان برآور نفس
سخن تا نپرسند لب بسته دار
گهر نشکنی تیشه آهسته‌دار
نپرسیده هر کو سخن یاد کرد
همه گفته خویش را باد کرد
به بی دیده نتوان نمودن چراغ
که جز دیده را دل نخواهد به باغ
سخن گفتن آنگه بود سودمند
کز آن گفتن آوازه گردد بلند...


نظرات()   
   
سه شنبه 21 بهمن 1393  06:30 ب.ظ
نوع مطلب: (جلال آل احمد ،) توسط: مهدی ح.ح

شما هم اگر آن روز صبح از خیابان باریکی که باب همایون را به ناصرخسرو وصل می کند می گذشتید، حتماً لاشه ی او را می دیدید. کنار جوی آب، نزدیک هشتی گودی که سه در خانه در آن باز می شود، افتاده بود. یک دست و یک پایش هنوز توی جوی آب بود. و مردم دور او جمع شده بودند و پرحرفی می کردند.
دو نفر پاسبان، با دو ورق کاغذ بزرگ، از راه رسیدند و مردم را کنار زدند.
اول گونی پاره ای را که به جز شلوارش، تنها لباس او بود از روی دوشش برداشتند؛ تکانش دادند و چون چیزی از آن نیفتاد به کنارش نهادند و آن پاسبانی که کاغذ و قلم را به دست گرفته بود، پس از نوشتن جمله های فورمول مانند گزارش، چنین افزود: - یک گونی پاره.
پاسبان دیگر به جستجو پرداخته بود و آن اولی، زیر هم و ردیف می نوشت:


ادامه مطلب...

 


نظرات()       
سه شنبه 21 بهمن 1393  06:26 ب.ظ
نوع مطلب: (بزرگ علوی ،) توسط: مهدی ح.ح


با دیپلم , با پول با شوهر , با این چیزها آدم خوشبخت نمیشود .باید درد زندگی را تحمل کرد , تا ازدورخوشبختی به آدم چشمک بزند !


نظرات()   
   
سه شنبه 21 بهمن 1393  06:23 ب.ظ
نوع مطلب: (رضا بروسان ،) توسط: مهدی ح.ح

یک پلک سرمه ریخت که بی دل کند مرا
گیسو قصیده کرد که خاقانی ام کند
دستم چقدر مانده به گلهای دامنت ؟
دستم چقدر مانده خراسانی ام کند ؟
می ترسم آنکه خانه به دوش همیشگی !
گلشهر گونه های تو افغانی ام کند
در چترهای بسته هوا آفتابی است
بگذار چتر باز تو بارانی ام کند
چون بادهای آخر پاییز خسته ام
ای کاش دکمه های تو زندانی ام کند
این اشک ها به کشف نمک ختم می شوند
این گریه می رود که چراغانی ام کند


نظرات()   
   
سه شنبه 21 بهمن 1393  05:54 ب.ظ
نوع مطلب: (کنفسیوس ،) توسط: مهدی ح.ح


- ثروت و افتخاری كه از راه نا مشروع به دست امده مانند ابری زودگذر است.


- مرد بزرگ با روی خوش رد می کند و مرد کوچک با روی ترش می پذیرد.


- در زندگی انسان سه راه دارد:
راه اول از اندیشه می‌گذرد،این والاترین راه است.
راه دوم از تقلید می‌گذرد، این آسان‌ترین راه است.
و راه سوم از تجربه می‌گذرد، این تلخ‌ترین راه است.


- هر چیزی که در زندگی من یافت می شود نتیجه همکاری و صیمیت زن من است .


- برگ در هنگام زوال می افتدمیوه در هنگام کمال می افتدبنگر که چگونه می افتی چون برگی زرد و یا سیبی سرخ 


نظرات()   
   
سه شنبه 21 بهمن 1393  05:50 ب.ظ
نوع مطلب: (صــادق هــدایـت ،) توسط: مهدی ح.ح


- عشق چیست؟ برای همه رجاله ها یک هرزگی یک ولنگاری موقتی است . عشق رجاله ها را باید در تصنیفهای هرزه و فحشا و اصطلاحات رکیک که در عالم مستی و هشیاری تکرار میکنند پیدا کرد .


- مرگ، مادر مهربانی است که بچه ی خود را پس از یک روز طوفانی در آغوش کشیده، نوازش میکند و می خواباند. 


- مرگ بهترین پناه دردها و غمها و رنج ها و بیدادگری های زندگانی است. 


- ما بچه مرگ هستیم و مرگ است که ما را از فریب های زندگانی نجات می دهد.


- در زندگی زخم هایی هست كه مثل خوره روح آدم را آهسته در انزوا می خورد و می تراشد. این دردها را نمی شود به کسی اظهار کرد چون عموما عادت دارند این درددهای باور نکردنی را جزو اتفاقات و پیش آمدهای نادر و عجیب بشمرند و اگر کسی بگوید یا بنویسد مردم بر سبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی می کنند آنرا با لبخند شکاک و تمسخرامیز تلقی بکنند. 


- تنها مرگ است که دروغ نمی گوید.


نظرات()   
   
سه شنبه 21 بهمن 1393  05:40 ب.ظ
نوع مطلب: (توماس جفرسون ،) توسط: مهدی ح.ح

- جایی كه مردم از دولتشان بترسند، ستم حاكم است و جایی كه دولت از مردم بترسد، آزادی وجود دارد. 


- همه ی انسانها برابر آفریده شده اند.


- یك دَم، دست از تلاش برندارید. این گونه، زمانی برای شكایت كردن پیدا نمی‌كنید. اگر همیشه در حال انجام دادن كاری باشیم، به كامیابی ‌های باور نكردنی می‌رسیم.


 - من تنها یك ترس دارم و آن این است كه زندگی ام بیش از اندازه در این دنیا به طول انجامد و در آخر عمر مانند گلیمی پوسیده، دیگران را از وجود خویش در رنج و زحمت اندازم.


 - هیچ عاملی نمی تواند افرادی را كه دارای ذهنیت درست هستند از رسیدن به هدف و مقصود باز دارد و هیچ عاملی نمی تواند به كسانی كه ذهنیت نادرست دارند كمك كند.



نظرات()   
   
سه شنبه 21 بهمن 1393  05:23 ب.ظ
نوع مطلب: (ژاک پره ،) توسط: مهدی ح.ح

افروخته یک به یک سه چوبه ی کبریت در دل شب

نخستین برای دیدن تمامی رخسارت

دومین برای دیدن چشمانت

آخرین برای دیدن دهانت

و تاریکی کامل تا آن همه را یک جا به یاد آرم

در آن حال که به آغوشت می فشارم.



ترجمه احمد شاملو


نظرات()   
   
سه شنبه 21 بهمن 1393  05:20 ب.ظ
نوع مطلب: (سیمین بهبهانی ،) توسط: مهدی ح.ح

مرا هزار امید است و هر هزار تویی

شروع شادی و پایان انتظار تویی



بهارها که ز عمرم گذشت و بی‌تو گذشت

چه بود غیر خزان‌ها اگر بهار تویی



دلم ز هرچه به غیر از تو بود خالی ماند

در این سرا تو بمان ای که ماندگار تویی



شهاب زودگذر لحظه‌های بوالهوسی است

ستاره‌ای که بخندد به شام تار تویی



جهانیان همه گر تشنگان خون من‌اند

چه باک زان‌همه دشمن چو دوست‌دار تویی



دلم صراحی لبریز آرزومندی‌ ست

مرا هزار امید است و هر هزار تویی


نظرات()   
   
دوشنبه 20 بهمن 1393  05:58 ب.ظ
نوع مطلب: (حسین منزوی ،) توسط: مهدی ح.ح

نازنینم رنجش از دیوانگی هایم خطاست

عشق را همواره با دیوانگی پیوند هاست



شاید اینها امتحان ماست با دستور عشق

ورنه هرگز رنجش معشوق را عاشق نخواست



چند می گویی که از من شکوه ها داری به دل؟

لب که بگشایم مرا هم با تو چندان ماجراست



عشق را ای یار با معیار بی دردی مسنج

علت عاشق٬ طبیب من! ز علت ها جداست



با غبار راه معشوق است راز آفتاب

خاک پای دوست در چشمان عاشق توتیاست



جذبه از عشق است و با او بر نتابد هیچ کس

هر چه تو آهن دلی او بیشتر آهنرباست



خود در این خانه نمی خواند کسی خط خرد

تا در این شهریم آری شهریاری عشق راست



عشق اگر گوید به می سجاده رنگین کن، بکن

تا در این شهریم، آری شهریاری عشق راست



عشق یعنی زخمه ای از تیشه و سازی ز سنگ

کز طنینش تا همیشه بیستون غرق صداست.


نظرات()   
   
چهارشنبه 5 شهریور 1393  11:24 ق.ظ
نوع مطلب: (ژاک پره ،) توسط: مهدی ح.ح

تو گفتی که پرنده ها را دوست داری

اما آن ها را داخل قفس گذاشتی

تو گفتی که ماهی ها را دوست داری

اما تو آن ها را سرخ کردی

تو گفتی که گل ها را دوست داری

و تو آن ها را چیدی

پس هنگامی که گفتی مرا دوست داری

من شروع کردم به ترسیدن.


نظرات()   
   
چهارشنبه 5 شهریور 1393  11:20 ق.ظ
نوع مطلب: (احمد شاملو ،) توسط: مهدی ح.ح

چیزی به جا نماند

حتی

که نفرینی

بدرقه ی راهم کند .

.

با اذان بی هنگام پدر

به جهان آمدم

در دستان ماما چه پلیدک

که قضا را

وضو ساخته بود .

.

هوا را مصرف کردم

اقیانوس را مصرف کردم

سیاره را مصرف کردم

خدا را مصرف کردم

و لعنت شدن را ، بر جای ،

چیزی به جای بنماندم .


نظرات()   
   
چهارشنبه 5 شهریور 1393  11:18 ق.ظ
نوع مطلب: (شفیعی کدکنی ،) توسط: مهدی ح.ح

گل سرخ

بخوان به نام گلِ سرخ، در صحاری شب

که باغ‌ها همه بیدار و بارور گردند
بخوان، دوباره بخوان تا کبوتران سپید
به آشیانه‌ی خونین دوباره برگردند

بخوان به نام گل سرخ، در رواق سکوت
که موج و اوج طنینش ز دشت‌ها گذرد
پیامِ روشن باران
ز بام نیلی شب
که رهگذارِ نسیمش به هر کرانه برد

ز خشکسال چه ترسی؟ که سد بسی بستند:
نه در برابر آب
که در برابر نور
و در برابر آواز و در برابر شور...

دراین زمانه‌ی عسرت
به شاعران زمان برگ رخصتی دادند
که از معاشقه‌ی سرو و قمری و لاله
سرودها بسرایند ژرف‌تر از خواب

زلال‌تر از آب

تو خامشی، که بخواند؟
تو می‌روی، که بماند؟
که بر نهالکِ بی برگِ ما ترانه بخواند؟

از این گریوه به دور
در آن کرانه ببین:
بهار آمده، از سیمِ خاردار گذشته
حریق شعله‌ی گوگردی بنفشه چه زیباست!

هزار آینه جاریست
هزار آینه
اینک
به همسراییِ قلبِ تو می‌تپد با شوق
زمین تهی‌ست زِ رندان:
همین تویی تنها
که عاشقانه‌ترین نغمه را دوباره بخوانی
بخوان به نام گل سرخ و عاشقانه بخوان:
«حدیث عشق بیان کن بدان زبان که تو دانی»

کدکنی


نظرات()   
   
دوشنبه 26 اسفند 1392  09:57 ق.ظ
نوع مطلب: (فاضل نظری ،) توسط: مهدی ح.ح


بعد یک سال بهار آمده، می بینی که

باز تکرار به بار آمده، می بینی که


سبزی سجدهء ما را به لبی سرخ فروخت
عقل با عشق کنار آمده، می بینی که


آنکه عمری به کمین بود به دام افتاده
چشم آهو به شکار آمده ، می بینی که


حمد هم از لب سرخ تو شنیدن دارد
گل سرخی به مزار آمده، می بینی که


غنچه ای مژدهء پژمردن خود را آورد
بعد یک سال بهار آمده، می بینی که

فاضل نظری


نظرات()   
   
دوشنبه 26 اسفند 1392  09:55 ق.ظ
نوع مطلب: (فاضل نظری ،) توسط: مهدی ح.ح


روزی که ارغوان به تو نفروخت گلفروش
پیراهنی به رنگ گل ارغوان بپوش

از یاد بردن غم عالم میسر است
اکنون که با شراب نشد شوکران بنوش

گیرم که مثل موری از این سنگ بگذری
کوهی ست پشت سنگ ، از این بیشتر مکوش

چون نی نفس کشیدن ما ناله کردن است
در شور نیز ناله ما می رسد به گوش

آتش بزن به سینه اتش گرفته ام
آتش گرفته را مگر آتش کند خموش

فاضل


نظرات()   
   
سه شنبه 20 اسفند 1392  12:32 ق.ظ
توسط: مهدی ح.ح

این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.


  • آخرین ویرایش:چهارشنبه 5 شهریور 1393
نظرات()   
   
یکشنبه 1 دی 1392  12:06 ق.ظ
نوع مطلب: (سوفی صابری ،) توسط: مهدی ح.ح

بالابلندِ عاشقِ شرقی تبارِمن

تنها تویی ترانه ی خورشید وارمن


شیرین ترین حقیقتِ من در خیال ها

ناممکن است خواب تو یک شب کنار من


پروانه های روسری ام تشنه ی تواند

ای گیسوان مخملی ات قهوه زارِ من


باران همیشه بویِ تورا پخش می کند

در لا به لای هق هق بی اختیارِ من


یک عمر توی بازیِ تو تاس ریختم

شاید که جفت شش بشود سهم کار من


تنها تویی که فاتح این قلب بوده ای

در رشته کوه فاصله ها قله دارِ من


می بوسمت بدون خجالت ، بدون ترس

می بوسمت ستاره ی دنباله دارِ من





نظرات()   
   
جمعه 29 آذر 1392  05:07 ب.ظ
نوع مطلب: (احمد شاملو ،) توسط: مهدی ح.ح

در مرز نگاه من
از هر سو
دیوارها
بلند،
دیوارها
چون نومیدی
بلندند.
آیا درون هر دیوار
سعادتی هست
و سعادتمندی
و حسادتی؟-
كه چشم اندازها
از این گونه
مشبّكند،
و دیوارها و نگاه
در دور دست های نومیدی
دیدار می كنند،
و آسمان
زندانی است
از بلور؟


نظرات()   
   
جمعه 29 آذر 1392  05:04 ب.ظ
نوع مطلب: (فریدون مشیری ،) توسط: مهدی ح.ح


مشت می کوبم بر در

پنجه می سایم بر پنجره ها

من دچار خفقانم خفقان

من به تنگ آمده ام از همه چیز

بگذارید هواری بزنم

ای

با شما هستم

این درها را باز کنید

من به دنبال فضایی می گردم

لب بامی

سر کوهی

دل صحرایی

که در آنجا نفسی تازه کنم

آه

می خواهم فریاد بلندی بکشم

که صدایم به شما هم برسد

من به فریاد همانند کسی

که نیازی به تنفس داد

مشت می کوبد بر در

پنجه می ساید بر پنجره ها

محتاجم

من هم آوازم را سر خواهم داد

چاره درد مرا باید این داد کند

از شما خفته ی چند

چه کسی می آید با من فریاد کند ؟


نظرات()   
   
جمعه 29 آذر 1392  05:00 ب.ظ
نوع مطلب: (هوشنگ ابتهاج ،) توسط: مهدی ح.ح

بر سواد سنگفرش راه


با تمام خشم خویش

با تمام نفرت دیوانه وار خویش

می کشم فریاد:

ای جلاد!

ننگت باد!

آه،هنگامی که یک انسان

می کُشد انسان دیگر را،

می کُشد در خویشتن

انسان بودن را.

بشنو ای جلاد!

می رسد آخر

روز دیگر گون:

روز کیفر،

روز کین خواهی،

روز بار آوردنِ این شوره زار خون.

زیر این باران خونین

سبز خواهد گشت بذر کین.

وین کویر خشک

بارور خواهد شد از گلهای نفرین.

آه،هنگامی که خون از خشم سر کش

در تنور قلبها می گیرد آتش،

برق سرنیزه چه ناچیزست!

و خروش خلق

هنگامی که می پیچد

چون طنین رعد از آفاق تا آفاق،

چه دلاویزست!

بشنو،ای جلاد!

می خروشد خشم در شیپور،

می کوبد غضب بر طبل،

هر طرف سر می کشد عصیان

و درونِ بسترِ خونینِ خشمِ خلق

زاده می شود طوفان.

بشنو،ای جلاد!

و مپوشان چهره با دستان خون آلود!

می شناسدت به صد نقش و نشان مردم.

می درخشد زیر برق چکمه های تو

لکه های خون دامنگیر.

و به کوه و دشت پیچیدست

نام ننگین تو با هر مرده بادِ خلقِ کیفر خواه.

و به جا ماندست از خون شهیدان

بر سوادِ سنگفرشِ راه

نقش یک فریاد:

ای جلاد!

ننگت باد!


نظرات()   
   
چهارشنبه 24 مهر 1392  09:05 ب.ظ
نوع مطلب: (وحشی بافقی ،) توسط: مهدی ح.ح

آه ، تاکی ز سفر باز نیایی ، بازآ

اشتیاق تو مرا سوخت کجایی، بازآ 

شده نزدیک که هجران تو، مارا بکشد

گرهمان بر سرخونریزی مایی ، بازآ 

کرده‌ای عهد که بازآیی و ما را بکشی

وقت آنست که لطفی بنمایی، بازآ 

رفتی و باز نمی‌آیی و من بی تو به جان

جان من اینهمه بی رحم چرایی، بازآ 

وحشی از جرم همین کز سر آن کو رفتی

گرچه مستوجب سد گونه جفایی، بازآ 


نظرات()   
   
سه شنبه 18 تیر 1392  11:47 ب.ظ
نوع مطلب: (اکبر اکسیر ،) توسط: مهدی ح.ح

 

رخش،گاری کشی می کند
رستم ،کنار پیاده رو سیگار می فروشد
سهراب ،ته جوب به خود پیچید
گردآفرید،از خانه زده بیرون
مردان خیابانی برای تهمینه بوق می زنند
ابوالقاسم برای شبکه سه ،سریال جنگی می سازد
وای...
موریانه ها به آخر شاهنامه رسیده اند!!



نظرات()   
   
سه شنبه 18 تیر 1392  11:40 ب.ظ
نوع مطلب: (اکبر اکسیر ،) توسط: مهدی ح.ح

ازآجیل سفره عید

چند پسته لال مانده است
آنها که لب گشودند؛خورده شدند
آنها که لال مانده اند ؛می شکنند 
دندانساز راست می گفت:
پسته لال ؛سکوت دندان شکن است !


نظرات()   
   
سه شنبه 18 تیر 1392  06:32 ب.ظ
نوع مطلب: (رسول یونان ،) توسط: مهدی ح.ح


این شهر

شهر قصه های مادربزرگ نیست

که آرام و زیبا باشد

آسمانش را

هرگز آبی ندیده ام

من از اینجا خواهم رفت

و فرقی هم نمی کند

که فانوسی داشته باشم یا نه

کسی که می گریزد

از گم شدن نمی ترسد.


رسول یونان


نظرات()   
   
سه شنبه 18 تیر 1392  04:23 ق.ظ
نوع مطلب: (سهراب سپهری ،) توسط: مهدی ح.ح

شب هم آهنگی

لب ها می لرزند. شب می تپد. جنگل نفس می کشد.
پروای چه داری ، مرا در شب بازوانت سفر ده
انگشتان شبانه ات را می فشارم ، و باد شقایق دوردست را پر پر می کند
به سقف جنگل می نگری: ستارگان درخیسی چشمانت می دوند
بی اشک چشمان تو ناتمام است ، و نمناکی جنگل نارساست
دستانت را می گشایی ، گره تاریکی می گشاید
لبخند می زنی ، رشته ی رمز می لرزد
می نگری ، رسایی چهره ات حیران می کند
بیا با جاده ی پیوستگی برویم
خزندگان درخوابند. دروازه ی ابدیت باز است. آفتابی شویم
چشمان را بسپاریم ،که مهتاب آشنایی فرود آمد
لبان را گم کنیم ، که صدا نا بهنگام است
در خواب درختان نوشیده شویم ، که شکوه روییدن در ما می گذرد
باد می شکند. شب راکد می ماند. جنگل از تپش می افتد
جوشش اشک هم آهنگی را می شنویم ، و شیره ی گیاهان به سوی ابدیت می رود.



نظرات()   
   
سه شنبه 18 تیر 1392  04:16 ق.ظ
نوع مطلب: (پابلو نرودا ،) توسط: مهدی ح.ح

اگر اندك . . .

اندك . . .

دوستم نداشته باشی

من نیز تو را

از دل می‌برم

اندك . . .

اندك . . .

اگر یكباره فراموشم كنی

در پی من نگرد

زیرا

پیش از تو فراموشت كرده ام


نظرات()   
   
سه شنبه 18 تیر 1392  04:16 ق.ظ
نوع مطلب: (سیمین بهبهانی ،) توسط: مهدی ح.ح


ای رفته ز دل ، رفته ز بر ، رفته ز خاطر

بر من منگر تاب نگاه تو ندارم

بر من منگر زانکه به جز تلخی اندوه

در خاطر از آن چشم سیاه تو ندارم

ای رفته ز دل ، راست بگو !‌ بهر چه امشب

با خاطره ها آمدهای باز به سویم؟

گر آمده ای از پی آن دلبر دلخواه

من او نیم او مرده و من سایه ی اویم

من او نیم آخر دل من سرد و سیاه است

او در دل سودازده از عشق شرر داشت

او در همه جا با همه کس در همه احوال

سودای تو را ای بت بی مهر !‌ به سر داشت

من او نیم این دیده ی من گنگ و خموش است

در دیده ی او آن همه گفتار ، نهان بود

وان عشق غم آلوده در آن نرگس شبرنگ

مرموزتر از تیرگی ی شامگهان بود

من او نیم آری ، لب من این لب بی رنگ

دیری ست که با خنده یی از عشق تو نشکفت

اما به لب او همه دم خنده ی جان بخش

مهتاب صفت بر گل شبنم زده می خفت

بر من منگر ، تاب نگاه تو ندارم

آن کس که تو می خواهیش از من به خدا مرد

او در تن من بود و ، ندانم که به ناگاه

چون دید و چها کرد و کجا رفت و چرا مرد

من گور ویم ، گور ویم ، بر تن گرمش

افسردگی و سردی ی کافور نهادم

او مرده و در سینه ی من ،‌ این دل بی مهر

سنگی ست که من بر سر آن گور نهادم ...


نظرات()   
   
سه شنبه 18 تیر 1392  04:10 ق.ظ
نوع مطلب: (کارو ،) توسط: مهدی ح.ح

الا ، ای رهگذر ! منگر ! چنین بیگانه بر گورم
 چه می خواهی ؟ چه می جویی ، در این کاشانه ی عورم ؟
چه سان گویم ؟ چه سان گریم؟ حدیث قلب رنجورم ؟
 از این خوابیدن در زیر سنگ و خاک و خون خوردن
 نمی دانی ! چه می دانی ، که آخر چیست منظورم
تن من لاشه ی فقر است و من زندانی زورم
کجا می خواستم مردن !؟ حقیقت کرد مجبورم
چه شبها تا سحر عریان ، بسوز فقر لرزیدم
چه ساعتها که سرگردان ، به ساز مرگ رقصیدم
 از این دوران آفت زا ، چه آفتها که من دیدم
 سکوت زجر بود و مرگ بود و ماتم و زندان
هر آن باری که من از شاخسار زندگی چیدم
 فتادم در شب ظلمت ، به قعر خاک ، پوسیدم
 ز بسکه با لب مخنت ،‌زمین فقر بوسیدم
 کنون کز خاک فم پر گشته این صد پاره دامانم
 چه می پرسی که چون مردم ؟ چه سان پاشیده شد جانم ؟
 چرا بیهوده این افسانه های کهنه بر خوانم ؟
 ببین پایان کارم را و بستان دادم از دهرم
 که خون دیده ، آبم کرد و خاک مرده ها ، نانم
 همان دهری که بایستی بسندان کوفت دندانم
 به جرم اینکه انسان بودم و می گفتم : انسانم
 ستم خونم بنوشید و بکوبیدم به بد مستی
 وجودم حرف بیجایی شد اندر مکتب هستی
 شکست و خرد شد ، افسانه شد ، روز به صد پستی
 کنون ... ای رهگذر ! در قلب این سرمای سر گردان
 به جای گریه : بر قبرم ، بکش با خون دل دستی
 که تنها قسمتش زنجیر بود ، از عالم هستی
 نه غمخواری ، نه دلداری ، نه کس بودم در این دنیا
 در عمق سینه ی زحمت ، نفس بودم در این دنیا
 همه بازیچه ی پول و هوس بودم در این دنیا
 پر و پا بسته مرغی در قفس بودم در این دنیا
 به شب های سکوت کاروان تیره بختیها
 سرا پا نغمه ی عصیان ، جرس بودم در این دنیا
 به فرمان حقیقت رفتم اندر قبر ، با شادی
 که تا بیرون کشم از قعر ظلمت نعش آزادی...

 

برو ای دوست...!


نظرات()   
   
دوشنبه 17 تیر 1392  07:17 ب.ظ
نوع مطلب: (فاضل نظری ،) توسط: مهدی ح.ح

این درد ها به درد دل من نمی خورند

این حرفها به درد سرودن نمی خورند

 

شیواست واژه های رخ و زلف و خط و خال

اما به شیوه غزل من نمی خورند

 

ما و دل و طنین تپیدن به بحر خون

این شعر ها به بحر تتن تن نمی خورند

 

این ریشه های خشک که در خاک تیره اند

آب زلال آبی روشن نمی خورند

 

غم می خورند شاعرکان مثل آب و نان

اما دریغ ، جز غمِ خوردن نمی خورند !


نظرات()   
   
  • تعداد کل صفحات :5  
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
آخرین پست ها

ساده است.............شنبه 25 بهمن 1393

من با تو سودا می کنم..........شنبه 25 بهمن 1393

لوح گور 103..........شنبه 25 بهمن 1393

یادبود..........شنبه 25 بهمن 1393

سفر مکن..........شنبه 25 بهمن 1393

جملات زیبای ژان روسو..........شنبه 25 بهمن 1393

جملاتی از رابیندرانات تاگور..........جمعه 24 بهمن 1393

سخنان فرانسوا ولتر..........جمعه 24 بهمن 1393

رو سر بنه به بالین تنها مرا رها کن.............جمعه 24 بهمن 1393

یعنی چه.............جمعه 24 بهمن 1393

در گلستان..........جمعه 24 بهمن 1393

جملاتی از گوته..........پنجشنبه 23 بهمن 1393

جملات زیبای چارلی چاپلین..........پنجشنبه 23 بهمن 1393

بچاپ و چاپیده!..........پنجشنبه 23 بهمن 1393

فاحشه..........پنجشنبه 23 بهمن 1393

چند جمله ی زیبا از کوروش کبیر..........پنجشنبه 23 بهمن 1393

عشق و جدایی..........پنجشنبه 23 بهمن 1393

دیشب خبرت هست که در مجلس اصحاب.............پنجشنبه 23 بهمن 1393

عقل در عشق تو سرگردان بماند.............پنجشنبه 23 بهمن 1393

شبی یاد دارم که چشمم نخفت.............پنجشنبه 23 بهمن 1393

ساقیا می ده که جز می نشکند پرهیز را.............پنجشنبه 23 بهمن 1393

کسی نیست در این گوشه فراموشتر از من.............چهارشنبه 22 بهمن 1393

آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا..........چهارشنبه 22 بهمن 1393

آب خضر و می شبانه یکی است.............چهارشنبه 22 بهمن 1393

چند دوبیتی زیبا از عطار..........چهارشنبه 22 بهمن 1393

بهار آمد..........چهارشنبه 22 بهمن 1393

چند رباعی زیبا از خیام..........چهارشنبه 22 بهمن 1393

سیاه چشما مهر تو غمگسار چشم من است.............چهارشنبه 22 بهمن 1393

باز این چه شورش است که در خلق آدم است.............چهارشنبه 22 بهمن 1393

در عشق تو.............چهارشنبه 22 بهمن 1393

همه پستها